Monday, November 17, 2025

شعر رنج

یاد آمدم از روزی، کز سوته‌دلان بودم

‏در عالم شیدایی، در محضر جان بودم


‏بر دامن پُرچینش، یک پهنه شقایق بود

‏گل دیدم و گل چیدم، در دشت مغان بودم


‏هر گل‌پر دامانش از خون دلی رنگین

‏من سادهْ به انکارِ هر حق و عیان بودم


‏هر وصف من از‌ رویش چون مدح ملائک بود

‏پیداشْ پری دیدم، غافل ز نهان بودم


‏این کشتیِ مشتاقی در بحر ملامت‌ها

‏می‌رفت و چو کشتیبان در پای سکان بودم


‏او در افق دریا، امواج بلند خشم

‏من کوه و جبل دیدم، چون فکر کران بودم


‏بشکست به موج آخر، این ناو سراسر وهم

‏بر پاره‌ای از قلبم بر آبْ روان بودم


‏افگار و بلادیده، بر ساحل رسوایی

‏این پیکر لاجان را بر ماسهْ کشان بودم


‏از وحشت آن گرداب، تا حالْ به کابوسم

‏تا بلکه نبینم روش، بِسمل‌ْبه‌دهان بودم


‏بخت آمد و من قصه، اکنون به تو می‌گویم

‏پس باش به جز آنچه من کردم و آن بودم


‏این چشم خطاپندار، در بادیهْ انگارد

‏هر سایه چنان واحه، بر هیچ دوان بودم


‏‌با دیدهٔ دل طی کن، چون عکس سراب آمد

‏خود نیز چنین باید، گر عمر و امان بودم


‏برلین ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵


Sunday, November 02, 2025

نوش‌دوا

 آن نیشِ تو زخمی شد و بر جانم ماند

‏چرکین شد و درمانْ ز طبیبانم ماند


‏بانوی زمان آمد و تیمارم کرد

‏با درد و غم و با تب و هذیانم ماند


‏تا صبحِ شفا دوای نِسیانم داد

‏پای بغضِ حلق و نمِ چشمانم ماند


‏نوشِ دارویش دردِ تو از این تن شست

‏لیکن اثرِ زهرْ به ایمانم ماند 


‏برلین، ۲‌نوامبر۲۰۲۵


Tuesday, October 28, 2025

باغ سرو

 پاییز آمد و باز دیدم به شاخه برگان

‏چونان ردای زردی بر قامت درختان


‏برگان دلشکسته، در سوگ نوبهاران‌

‏نیمی به شاخه چسبان، نیمی به باد رقصان


‏برگ خزان و شاخه، تمثیل ما و خانه‌ست

‏در دست باد غربت، این کوی و آن خیابان


‏در باغ سرو سبزیم، در پای سرو حاضر

‏بر شاخ سرو هرگز! خاکیم تا به پایان


برلین،۲۸اکتبر۲۰۲۵

Monday, July 28, 2025

۴۰

 در شروع چهل سالگی شعری در رمل مثمن محذوف گفتم که خیلی دوستش دارم؛ هرچند تلخه:


روزگاری شهر قلبم از نوای کودکان لبریز بود

بر درختان بلندش میوهٔ شعر و سخن آویز بود


طی شد آن روزان روشن، گرم و شیرین، پُر ز نور و آفتاب

عاقبت باغ دلم پژمرد و این از حیلهٔ پاییز بود


سوز بد‌عهدی گردون پوست را تا استخوان‌ها رخنه کرد

زخمه‌های باد و بوران جفا چون دشنهٔ نوک‌تیز بود


برف دوران بر سرم بارید و کوه پیکرم مستور ماند

قلهٔ خاموش این آتشفشان روزی بس آتش‌خیز بود


خسروی کردم به ملک جان به داد و فرهٔ پرویزوار

مرکب عمرم ولی چالاک و چست و تیره چون شبدیز بود 


در دل من کوچه‌ها غرقند در سیلاب گل‌آلود غم

بارش ماتم مدامم آمد و از طاقتم سرریز بود 


شور محشر در خیالم انفجاری پرطنین و ژرف بود

در حقیقت این جمود بی‌صدا تعبیر رستاخیز بود


بعد از این فصل سپید و سرد، آید نوبهار دیگری؟

پاسخم آری ولی آلوده بر تشکیک طعن‌آمیز بود


Tuesday, June 03, 2025

چین‌چین

 چین و چینش آن‌چنان، دیدی ‌چگونه این‌چنینم کرد؟

‏چین موی و دامنش بی‌خانه و بی‌سرزمینم کرد


‏چین زلفش خشم دریا بود، کشتی دلم بشکست

‏چین دامانش چو گردابی سپس، چونان کمینم کرد


‏چرخ‌چرخان من فرو رفتم به کام بحر ‌مشتاقی

‏ساعتی دیدار آن مه‌رو ببین عمری دفینم کرد.


برای انوشه