Monday, November 17, 2025

شعر رنج

یاد آمدم از روزی، کز سوته‌دلان بودم

‏در عالم شیدایی، در محضر جان بودم


‏بر دامن پُرچینش، یک پهنه شقایق بود

‏گل دیدم و گل چیدم، در دشت مغان بودم


‏هر گل‌پر دامانش از خون دلی رنگین

‏من سادهْ به انکارِ هر حق و عیان بودم


‏هر وصف من از‌ رویش چون مدح ملائک بود

‏پیداشْ پری دیدم، غافل ز نهان بودم


‏این کشتیِ مشتاقی در بحر ملامت‌ها

‏می‌رفت و چو کشتیبان در پای سکان بودم


‏او در افق دریا، امواج بلند خشم

‏من کوه و جبل دیدم، چون فکر کران بودم


‏بشکست به موج آخر، این ناو سراسر وهم

‏بر پاره‌ای از قلبم بر آبْ روان بودم


‏افگار و بلادیده، بر ساحل رسوایی

‏این پیکر لاجان را بر ماسهْ کشان بودم


‏از وحشت آن گرداب، تا حالْ به کابوسم

‏تا بلکه نبینم روش، بِسمل‌ْبه‌دهان بودم


‏بخت آمد و من قصه، اکنون به تو می‌گویم

‏پس باش به جز آنچه من کردم و آن بودم


‏این چشم خطاپندار، در بادیهْ انگارد

‏هر سایه چنان واحه، بر هیچ دوان بودم


‏‌با دیدهٔ دل طی کن، چون عکس سراب آمد

‏خود نیز چنین باید، گر عمر و امان بودم


‏برلین ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵


No comments:

Post a Comment