Showing posts with label Scripts. Show all posts
Showing posts with label Scripts. Show all posts

Sunday, January 15, 2023

Those Gloomy Faces

 Here is a review I wrote for University of the Arts Bremen (Hochschule für Künste Bremen) as an assignment. A review on group exhibition: “70-80” held from January 6th to 16th 2023, Tehran, Iran

This version here has been edited few times as i had more time for it of course.

Friday, April 22, 2022

گلدان

 دیروز گلدان چینی قرمزمان شکست

گلدانی با کلی گل مرغ بازاری که ارزش هنری خاصی هم نداردارزش اصلی گلدان البته جز قدمتش، مالک اول آن بود؛ عزیزی کهسال‌هاست رفته.

پدرم با چسب همه تکه‌ها را با وسواسی که در او معمولاً دیده نمی‌شود سر هم کرد و با غرور گفت: «بفرماییددوباره جان گرفت

ولی من می‌گویم که هیچ‌گاه مثل قبلش نیستگلدان همیشه بوی چسب را بین زخم‌هایش حس خواهد کرد و خطوط بیشماری که می‌گوینددقیقاً چند تکه شده بود همیشه رویش خواهند ماندگلدان -ولو سرپاتا ابد یک گلدان شکسته است.

Monday, January 03, 2022

بختک ۲

عقربه‌های ساعت، درست وقتی که به زمان نیاز داری تو را پشت میز کارت، روی صندلی اتاقت یا روی تخت‌خوابت میخ‌کوب می‌کنند. باید مرور بدترین‌ احتمالات و عبور بدترین اضطراب‌ها را تجربه کنی و هم‌زمان گردش مستمر و پویایی‌ بی‌نقصشان را در برابر انفعال خورندۀ خودت ببینی. این خود شکنجه است. بنابراین همیشه زمان تنگ است و همیشه دیر خواهد شد؛ برای تصمیم گرفتن، برای دست به کار شدن، برای جوان ماندن، برای رسیدن به اتوبوس و برای امتحان.

زندگی، آن طور که مجبورمان می‌کنند سپری‌اش کنیم به تکلیف‌های ملال‌آور دوران مدرسه می‌ماند. رونویسی‌ها و حل مسائل بی‌سروته که باید انجام بدهی تا مسئولیت‌پذیر و موفق به نظر برسی. دوران‌هایی هم هست که خدا خودش را به خواب زده است و به عجز و لابه‌هایت گوش نمی‌دهد. مثل شب امتحان است. من همیشه شب‌های امتحان در چرت‌زدن‌های کوتاه آن نیمه‌شب‌های برزخی بختک می‌شدم. امتحان، چه تعلیمات اجتماعی و هندسه باشد و چه دوام آوردن در یک ادارۀ جهنمی، برای تلاشی بیهوده است. یادگرفتنی‌ها را یاد بلدید و یه نه. امتحان فقط نوعی محک زدن غیرضروری و زجر‌آور است برای ارزیابی دیگران از شما.

حقیقتش برای خواندن کتابِ این امتحان مضحک دیگر رمقی ندارم. خواب‌آلودگی جانت را قطره قطره از درون بخار می‌کند. ماهیچه‌هایت انگار در بدنت پخته‌اند و درون جمجمه‌ات شیره‌ای نوچ و شیرین نمی‌گذارد تمرکز کنی. صبح از سویی نزدیک است چون نیمۀ ماندۀ این کتاب این را می‌گوید. از طرفی هم خیلی دور است؛ چون نمی‌رسد! و ثانیه‌ثانیۀ این رنج مثل ماه و سال می‌گذرد. خودت را قانع می‌کنی چُرتی بزنی تا با انرژی بیشتری بیست دقیقه دیگر دوباره شروع کنی وهر یک دقیقه یک صفحه جلو بروی. اما این چرت خودش برایم آغاز رنجی دیگر است.

بختک، کابوس است. خوابی که در آن فکر می‌کنی بیداری. یا شاید نوعی بیداری که در آن که فکر می‌کنی خواب هستی. به هر حال همیشه اتفاق بدی در پشت سرت در جریان است: وزوز حشرات موذی، صدای قدم‌های یک جانی یا آژیر حمله هوایی را می‌شنوی اما نمی‌توانی حتی پوستۀ پلکت را تکان بدهی. دست و پا و کمرت انگار مال تو نیستند و تقلا کردن و زور زدن هیچ کاری را از پیش نمی‌برد. هزچند گزینۀ دیگری هم نیست.  چنان سنگینی که انگار خود کوه دماوندی که در میان البرز زنجیر شده. بی‌حرکت و خاموشی اما هشیار، مستأصل و زیر فشار سنگین ترین وزنۀ جهان.

بختک همیشه با یک ضربۀ انفجاری باز می‌شود. رها شدن فنری که از فشار زجر، تا انتها جمع شده. رهایی یک پیروزی کوچک است اما اندکی بعد از آن دنیای دیگری را می‌بینی که نه حشره‌ای موذی‌ای در خود داشته و نه حمله هوایی در آن نزدیک است. انگار ریشۀ این خودخوری طولانی فقط یک فریب زننده بوده است.

ساعت یازده و نیم شب است. فردا صبح دوباره باید بروم و به آن اهریمن همیشه‌حق‌به‌جانب گزارش کار بدهم. کاش این فنر سرجایش برگردد و صبح در جهانی بیدار شوم که نه در آن کسی کارمند جایی باشد و نه اصلاً بتوان در آن دفتر و دستک و اداره‌ای پیدا کرد.

 





Tuesday, July 24, 2018

آبی، آبی، آبی


سرمان سنگین بود و هر وجب که پایین‌تر رفتیم گوشمان بیشتر درد گرفت...
یادت هست که تمام آن ثانیه‌ها ماهی شدند؟... و چطور از بین انگشتان کرخ شده‌مان گریختند؟...
رنگ به رنگ مرجان‌ها، لاشه‌های قایق ماهیگیران و تورها را گذشتیم تا تمام دنیا آبی شد...
یادت هست نفسهایمان کلمه می‌شد؟... و بدفهم‌ترین واژه‌ها هم حباب‌هایی رقصان بودند میان  آبی وهم؟
یادت هست؟
...
من تمام آن لحظه‌ها را به شماره نوشتم... به مغار روی سنگ سینه‌ام حک کردم...
که آب از روی شن‌ها نشویدشان...
تمام یادها را به پیرترین نهنگ گوژپشت دادم تا سینه به سینه آواز ما را در دریاها نقل کنند...
و قبل از رفتنم گره‌ی موی تو را به پای مرغ دریایی خواهم بست تا نشانی تو را تمام مرغان مهاجر از بر شوند. ...


Saturday, May 13, 2017

پيچ

نمي دانم از كجا روي كتم چسبيده بود اما بلوا از همان يك تار موي سياه صاف بلند روي كت شروع شد و رزوه رزوه درون گوشتم پيچيد بهتان و شك... پيچ فرو مي رود كه بماند. حتي اگر بازش كني، درونش را گچ بمالي و سطحش را رنگ آميزي كني، در اعماق آن بدنه سوراخي خواهد ماند كه يا خاليست و يا اگر پر، از خميره اي غريب.

Monday, May 08, 2017

دوستي و دوستان بين دو قطب چرخنده

انگار آهنربايي كثيف و سيم پيچي شده باشم كه مدام به بدترين شكل ممكن قطب عوض مي كند. ساده ترين ها صعب مي شوند و عميق ترين ها سطحي. بعد همه چيز برمي گردد. اين وسط هم پر مي شود از دلتنگي و اضطراب و نيم دوجين رفيق بي معرفت كه تا دو روز حالشان را نپرسي از تو دلگيرند. پير مي شوم انگار هر روز. غر مي زنم. با خودم خودآزارانه   فكر مي كنم كه آيا همه براي منفعتي تن به دوستي مي دهند؟

كه سودي به تنشان بماسد؟ كه غصه هايشان را رويت بالا  بياورند؟ كه به خودشان ثابت كنند بهترينند و به اين دليل شخصيت و انتخاب هاي تو را به گند بكشند؟

هركس به نوعي، همه هم حق به جانب. چه آني كه فكر كرد غيبت ما به دليل ارزش قائل نشدن براي شخصيت والايش بود، چه او كه پيش خود گفت ٥ تومان اثاث بنجل به ما بيندازد نابغه تجارت است و چه او كه پنداشت اگر عشق ما به دريا يا ساير تفريحاتمان  را به سخره بگيرد خودش بهتر در اين دنيا زندگي خواهد كرد.

...

قطب عوض مي شود. صدا مي گويد:دوستي همين كشمكش ها را هم دارد ديگر عزيزم، چرا سخت مي گيري؟

ببين اين آهنگ "مردي كه دنيا را فروخت" است... هرچند كسي از اينها گوش نمي دهد اين روزها. لذتش را ببر!

دارم پير مي شوم. حتي براي خودم هم ضرب آهنگ ترانه هاي نيروانا كندتر به نظر مي رسد، بچه ها دوستشان ندارند. 

پير شده ام، از استوري هاي دختر بيست ساله فاميلمان هيچ چيز نمي فهمم... كي اين قطب ها براي هميشه مي ايستند؟

Friday, February 03, 2017

سيفتال

وسیله گاهی هدف را نه توجیه که گم می‌کند. درست مانند آن شب شلوغ که در میان غرور و نخوت و دود و صدای بلند ِ ضرب‌آهنگِ تند، گیج و گم بودم. از ساعت‌ها پیش از رسیدن شب، همه‌ چیز با وسواس و دقت فراهم شده بود، تا همگان ساعاتی خوش بگذرانند و آرزو کنند که صاحب این بزم، سال‌های سال در کنارشان شاد باشد و دوستی‌ها بماند تا مانندگان مانند، نزد هم. همه چیز بی‌نقص می‌نمود. فقط نگران بودم که نکند یکی از خواهرانم کبوتر سفیدم را با تیر تیز نگاهش، در بدو ورود به خانه بزند، که زد.
پس از کلی التهاب و بی‌قراری و تپش قلب، بالاخره زنگ خانه آواز خواند و همه‌ی حاضران، كلامشان را بريدند و در اشتیاق دیدن پریسا چشم به در دوختند. درِ را که گشودم، چشمم جز زردی ندید. یک زردی خیره‌کننده. همان خنده و نگاه معروفش بود اما یک لباس زردِ تا نیمه‌ی ران و یک ساپورت مشکی با کفشی به همان رنگ لباسِ بالاتنه برای لحظاتی میخکوبم کرد. سلامی کرد و آغوشی و بوسه‌ای، اما کوتاه و غریب. نمی‌دانم آن شبِ خردادیِ لعنتی آن‌قدر سرد بود یا او از فرط اضطراب یخ زده بود و رنگ به رخسار نداشت. گویی  زنبوری در راه کندو، راهش را گم کرده و داخل خانه شده است. پرپر می‌زد و  چشم می‌چرخاند که اوضاع را رصد کند. در مسیری نامنظم و پیچ پیچ، راهش را به جایی خالی در سالن باز کرد. خواهر وسطی، در همان بدو ورود، سلامی میزبانی و صاحب‌مجلسی کرد و از بد حادثه، میزبان مآبانه هم پاسخ شنید. و همین شد جرقه آتشی که سوزاند، شمع و پروانه و محفل را.
من همیشه در مقوله‌ی پوشاک و پوشیدنی، آبی و قرمز و توسی و سفید را به هر رنگی ترجیح داده بودم و نهایتاً انتخاب بعدی می شد سبز مات. گاه، از شدت استیصال روی به یاسی و گل بهی می‌آوردم. این بود که حیران بودم در این‌که چرا خلاف همه صحبت‌ها، رفته بود و رختی بازاری از جایی جسته بود و با آن به دلبری آمده بود. فکر می‌کردم شاید انتخابش زرشکی یا سرمه‌ای با شلوار یا دامنی مشکی باشد. ترکیب رنگ‌هایی که به سفیدی پوستش، جلوه خیره کننده‌تری می‌داد. همه‌ی نگاه‌ها در گردش بود. گاهی به سوی من و گاه او و گاهی نیز به یک‌دیگر. رنگ لباس که ساده‌ترین مشکل بود، کلی ماجرا پیش آورد که یک در هزار هم در مخلیه‌ام نمی‌گنجید. از جمله نق‌زدن‌های خواهرم و این‌که او، چرا هم‌چون بیگانه‌ای، حتا تعارفی خشک و خالی هم نمی‌کند و دستی برای پذیرایی نمی‌جنباند و این‌که  سرِخود آهنگ عوض می‌کند.  یک بار هم زبان اعتراض به نوشیدنی گشود که پریسا با خودش به همراه آورده بود.
در مجموع، خودش نبود. آن یکه‌سوارِ آزاد و سرخوشی که همیشه دنیا را آسان می‌گرفت و با پرچم و اسب خودش می‌تاخت. نه. او نبود. برج مراقبت لرزانی بود که می‌رقصید و می‌نوشید و می‌خندید اما همه از روی احتیاط و ترس. از آن شب حتی کلامی از او  در گوشم نیست. گویی یا او لال بود یا من کر. فقط به خاطر دارم مايه‌ي مباهاتم بود كه حضوری زردپوش، نگران سرافراز نبودن ِ احتمالی من است. در همه‌ی مدت حضورش، سر و گردنش خیس عرق بود و چشم‌های نگرانش خیره به سوی من. به نظر می‌رسید جرأت نگاه‌ کردن  مستقیم به کس ديگری را ندارد. و من چه ساده همه‌ی اینها را به پای بی‌تجربگی‌اش نهادم و افسوس می‌خوردم که چرا در این شبِ مبارک، به من خوش نمی‌گذرد! چه خودخواهانه نفهمیدم آن چشمانی را که حمایتی می جستند و ناگفته نماند که اندکی یافتند. اما نه به میزانی که باید، و زود رفت. و آن‌گاه سیل نجواها و پچ‌پچ ها بود که به گوش می‌رسید، تا چند روز ....


اکنون می‌فهمم و چه دیر. که چه آشوبی در سينه داشت و چه هوای سنگینی تنفس کرد میان آن همه داوری چشم‌ها. نامش را نیز اگر فراموش می‌کرد جای ملامت نبود. و من اکنون و سال‌ها بعد از رفتنشِ، فهمیده‌ام که چون رنگ محبوب من زرد است، کلی بازارگردی کرده و از جایی آن لباس را که شبیه زنبورش کرده بود یافته و خریده بود. خب چطور بايد می‌دانست رنگ مورد علاقه‌ی من شامل لباس نمی‌شود؟! حالا که نیست و نمی‌دانم کجاست، فهمیده‌ام، نمی‌بایستی در گوشش و از چندی  قبل می‌خواندم که خودت نباش و بیا. خودت نباش و بیا تا همه بمانند در حیرت از اینکه چه صنمی هستی. این من بودم که او را از خودش گرفتم و بي دفاع رهايش كردم میان آن همه نگاه ياغي که حتی تأیید و رد کردنشان نه برای خودشان و نه من، ذره‌ای ارزش و اعتبار نداشت و ندارد. من بودم که بی‌دلیل شخصی‌ترین دریچه را به سوی چشم‌های بیگانه گشوده بودم تا بنگرند، تا افاضات کنند. و چه مظلومانه بال زد به دور شمعی که می‌پنداشت، منم. خاموش ماندم... مسخ و منفعل میان آن همه سایه‌. و هرگز نفهمیدم که اگر زنبور هم بود، آن شب بزرگ‌ترینشان بود، همچون زنبوری که همه‌ی کندو به خاطرش به تکاپوست. یک زنبور ملکه. 

Wednesday, November 09, 2016

روبان اریگامی

می اندیشی که منطق بر می آید از پس چند خم و تای ساده. بیرون می ریزی اش، باز می کنی سفره را و رسوا می شوی... هیچ گاه بر نمی گردی، خسته می مانی و لگدمال

Tuesday, November 08, 2016

عطش و اجتناب

از این داخل مثل یک گلدان عظیم است؛ یا شاید یک لیوان بزرگ. سقف دارد یا نه؟ نمی دانم. در این نور کم نمی توان چیزی را تمیز داد اما به هر حال دیوارهای اینجا نمی توانند از بتن مسلح باشد. بتن، هرچه هم که باشد باز حسی آشنا از زمینی را زیر پوستش حبس کرده که روزی همه ما روی سنگ ها و خاک هایش دویده ایم، بازی کرده ایم و زمین خورده ایم. نه، ناآشناتر بود از هر نوع ماده و خمیره ای که تا کنون در حیات دیده ام. دستم به امید معجزه نقشی گُنگ روی دیوار می کشد، چیزی شبیه به یک حرف اِچ شکسته؛ شاید اِن... کوششی عبث با سرانگشتان کرخ و یخ بسته که دیگر رمقی هم ندارند. سدِ رو به رویم چنان استوار و محکم می ماند که حتی بدون لمس هم، رخنه ناپذیری اش یقینی است نقض ناشدنی.
سرما، سطحی ترین تماس ها را هم دردناک می کند. حتی تخیل نوازشی ساده هم شنکنجه ایست تاب نیاوردنی که تمام پوست را آرام آرام پر می کند از ترک و زخم هایی سوزناک و چرکین. این نظر او بود که آغوش ها یوغ می شدند بر گُرده ی دردش و هر نگاه برایش زنجیری می شد که مثل تازیانه فرود می آمد و تا نهایت زمان به دور بدنش می پیچید. او گناهار می پنداشت هستی و هستی اش را برای لبهایی که می راندند حی و جماد را. من گناهم تشنگی بود شاید؛ و سیراب نشدن از چشمه ای که در قلبم اگر هم می جوشید تکافو نمی کرد. عطشی بودم مجسم در کالبد کوزه ای گلی که هنوز در کوره می سوزد. فنری که پرش های بیهوده برای رسیدنش به دریچه ای فرضی تبدیلش کرده باشد به مفتولی مارپیچ که خود به تنهایی نمادی است از فرسودگی و خرابی.
فرار، ناممکن می نماید و حتی فراتر از ناممکن. حصار پذیرفته شده است. مثل تمام اصولی که در اعماق ناخود آگاه هرکس به وحی منزل می مانند. معابدی مقدس و کهن که بر پایه هایی سنگین و قطور ساخته شده اند و درونشان مملو پیکره هایی است از ترس های کودکی، آغوش های ناتمام، خوار انگاریده شدن ها و ذوب شدن در چشمان مردی پر ابهت که زمانی نگاهش دهشتناک ترین شعله خشم خدایان بود.
هیچ گاه مثل امروز در ژرفای این دخمه درد و درمان برایم اينطور مترادف و مكمل نمی مانست. مثل یک قوری چینی عتیقه و درش. چرا اصلاً محکومم؟ چرا در روزگاری که سنگ صافی بودم، دستی نقشی را روی آن حک کرد که تنها به زبانی مرموز خوانده می شود؟ این اشکال چه مفهومی را حمل می کنند که خواننده، ناخوانده می گریزد و به دامان دشت ها پناه می برد؟
من از راهبه هايي که این زبان را می دانند بیشتر هراس دارم. هیچگاه نمی گویند چه می خوانند و شاید اصلاً نمی دانند که می خوانند و حتی نمی دانند که زبانی را می دانند که دانستنش رازیست مگو.
دیشب کرم شبتابی درون دخمه پر زد و انعکاس سوسوی شکمش روی هر حلقه ی اين زنجیر ستاره ای حک کرد. خیال خام دوست داشت زنجیرهايم را گلوبندهای طلایی انگارد که برازنده ی مالکان و حاکمان است. حشره، خود انگار کلیدی باشد که می گسلد حلقه از حلقه ی این زنجیر. پرِ چرخان و سفيدي می شوم که آرام دیواره را در می نوردد...


Sunday, October 30, 2016

گپ کوتاه - قهرمان سازی ما و اونها

بحث می شه گاهی اوقات در مورد قهرمان سازی در سینمای هالیوود.
جداي از اینکه این کار چه آثاری داره و با چه اهدافی صورت می گیره، یکی از نقدها مربوط به ظهور پاره ای رذایل در مانیفست شخصیتی پروتاگونیستهاست، رذایلی (البته به زعم منتقدین مربوطه) مانند میخوارگی، شهوت رانی، پرخوری و بدکلامی. منتقدین ظریف تر البته به مواردی چون شک های اعتقادی، بدبینی و حسادت هم اشاره می کنند.
متأسفانه این دوستان شیوه متفاوت داستانسرایی ما و غرب رو در معادله لحاظ نمی کنند. از دوران باستان شاید وجه تمایز حماسه های ایرانی و غربی (غالباً یونانی) در نحوه پرداخت شخصیت و کامل نبودن فضایل بوده و هست. شاید یکی از معدود دفعاتی که در داستان های فارسی این موضوع رعایت نشده در بخش رستم و سهراب شاهنامه باشه، جایی که با پهلوانی پسر کش روبرو هستیم و یا شاید جایی که اسفندریار پرهیزگار رو درغالب شاهزاده ای تشنه به قدرت می بینیم. در بیشتر موارد همیشه در داستان های ایرانی با رو به رویی سیاه و سفید مواجهیم. بماند که ریشه های مشترک این اسطوره ها در ادبیات آریایی های شاخه پنجاب روند تکامل متفاوتی طی کرد. برعکس ما در بیشتر داستان های غربی از باستان تا کنون با تونالیته های خاکستری همراهیم و شاهد فراز و فرود مردان و زنانی هستیم که در حال آزمون و خطا هستند. این روند در داستانسرایی غرب شاید اینقدر عمیق شده که سیاه و سفید دیدن داستان موضوعی غیرعادی و غیرمنطقی به نظر برسه، طوری که داستان هایی که تصادفا از این قاعده پیروی نمی کنند سبُک و شعارگونه ارزیابی می شوند.
مخلص کلام اینکه در نقد قهرمان سازی باید در ریشه های داستان رسایی و پرداخت شخصیت در تاریخ ادبیات مداقه بیشتری انجام بشه. ضمن اینکه مذاق مخاطب هم باید مدنظر باشه. به عنوان مثال در ادبیات ایرانی عادت به ترسیم یک تابوی کلی زیبا بر پرداخت شخصیت و دیالوگ ارجحیت دارد در صورتیکه در بسیاری از داستان های غربی هر دو جنبه اهمیت بالایی دارند و بدون هم کامل نیستند.

Saturday, October 15, 2016

ناتیلوس


[نمای داخلی کابین یک زیر دریایی]
- نباید اختیار این کلید را به من می دادند. باید فکر اینجایش را می کردند. [مکس می کند... یک کنسرو تن ماهی باز می کند و همزمان یکی از سی دی ها را داخل ضبط زیر دریایی فرو می برد.]
- [با افسوس] دیگر نه استادی مانده، نه تالاری و نه تماشاچی ای ...نباید اختیار این کلید را به من می دادند. [روی کلید با عصبانیت ضربه می زند... همزمان با صدای انفجار، صدای ضبط را بلند می کند:"در دل و جاااااان .... خااااااانه کردی"]

Tuesday, September 27, 2016

شابلون


هیچ وقت ندیدمشان اما درست جایی عمیق درون سرم فرو رفته اند. شش هفت تایی هستند. از چرخش و حرکتشان فکر می کنم شابلون هایی به شکل چرخدنده های ساعت باشند که هر کدامشان به شکل منحصر به فردی تراش خورده اند. یکیشان که از همه بیشتر کار می کند و تندتر می چرخد به نظرم از فلزی سیاه و سرد و آهنربایی باشد. دنده هایش زیاد و تیزند و در مرکزش شکل چند الگوی عجیب خالی شده که کنارشان محل اتصال محور عمود بر صفحه اش هم قرار دارد. اغلب اوقات که با شخصی گرم می گیرم با سرعت زیادی در خلاف عقربه های ساعت می چرخد. بعضی اوقات همزمان با او شابلون دیگری که فکر می کنم طلایی رنگ است هم به چرخش در می آید. با صدای غریبی که مثل تکرار یک گلیساندوی نامنظم و فالش روی بالاترین قسمت سیم "می" ویلن باشد.
اولین بار که از روی دوچرخه افتادم و سرم شکست با شوق منتظر بودم عکس رادیوگرافی سرم را ببینم. اما ظاهرا در هیچ عکسی نمی شود این چرخ ها را دید. احساس می کنم اسیرم. حس می کنم مرگم روزی است که لبه های تیز اینها تمام مغزم را از درون بسایند.
راستش حس می کنم آن چرخ سیاه مسئول این است که مرا به آغوش هایی بیاندازد که طردم کنند. هرگاه تندتر می چرخد همیشه با کسی مقایسه می شوم. لازم نیست جمله باشد... می تواند یک نیم نگاه تحسین آمیز به مرد دیگری باشد که بالقوه می تواند جایگزین من شود. اینطور که می شود چرخ طلایی شروع به گردش می کند و -انگار که به استهزا آمیز ترین شکل ممکن بخندد- صدای گلیساندویی که گفتم تند تند پشت هم در سرم طنین می اندازد. طنین مرا ذوب می کند... کوچک... قدر یک قاشق. درون جعبه ی دستمال کاغذی می روم... و همه جا بوی غربت می گیرد... بویی مثل بوی منی، مثل بوی مرداب.

Monday, August 29, 2016

بختک

داشت از دلم بیرون می ریخت. روده هایم را نمی گویم، اما دست کمی هم از آن نداشت.
درست مثل یک غده چرکین چند ده ساله است که زیر پوستم آزادانه می چرخد. غده ای که جزء جزئش طی تمام این سال ها عین تل زباله های عفونی روی هم جمع شده
نگذاشت. باز هم مثل بختک بر من غالب شد.
بختک شده اید؟ در رویایی مانند واقعیت غوطه می خوری. صدای موتور کولر، نرمی تشک تختت، پنجره و نور مرده ی نیمه شب؛ همه چیز آرام و طبیعی است تا اینکه با سرعت از جایی دور می آید.
-
چه چیزی؟
-
نمی دانم... یک درنده، یک شبح، سایه. همین که نمی دانی از همه بدتر است.
-
پس برو، فرار کن...
-
نمی شود... نمی شود .
قفل شده ای به تختت، به خودت، به ترست... انگار در بدن مرده ای حلول کرده باشی، انگار درخت باشی. می آید... نزدیک تر... نزدیکتر ... و درست وقتی می خواهد ببلعدت، بدنت را به عاریه تحویلت می دهند: ناگهان می پری و می بینی که از برزخی صعب به خانه برگشتی.

داشتم می گفتم...مثل بختک دستم را بست و نگذاشت بیرونش بریزم. خودم شده بودم، آزاد، بی قید. انگار اطرافم به جای هوا، یک گاز یاسی رنگ شیرین و خوش بو باشد؛ بویی مثل حوله های تمیز. صورتش را دیدم. حس کردم چقدر ضعیف است. چقدر مستأصل است و بی دفاع. داشتم مدام ضربه می زدم، به آن گاز، به زنجیرهای نامرئی که در آن لحظات احاطه ام کرده بودند، به سر و صورت فرضی اش که با آن حالت عبوس و طلبکار جلویم نقش بسته بود. هیچ محدودیتی نبود. انگار دنیا را آفریده بودند که من راضی باشم.
فقط سی ثانیه، فقط در ذهنم بود. نگذاشت. استدلال های منطقی اش تهوع برانگیز است. انگار واقعاً در آن عالم عجیب جمجمه کسی می شکست و دماغی خرد می شد. خواست باور کنم اینطور می شود. گفت: "زشت است! این چه مسخره بازی ای است در می آوری؟ که چه؟ واقعاً از دستش اینقدر ناراحت هستی؟ فکر می کنی الان خودت هستی؟... خود تو منم، من خود تو ام!"
و تسلیمت می کند. مثل یک کودک نحیف می شوی، بره ی رام... مثل همان روزها.

می فهمم چرا "شیله" اینطور بود. همه فکر می کنند شاید دیوانه و مازوخیست بوده... اما می دانم خودش را نمی کشید.... "او" را می کشید که همیشه نهی می کرد... آن عقل کل پر ادعا را می کشید که شاید زندگی اش را به بازی گرفته و جعبه مخملی دلش را تبدیل زباله دان کرده.


Thursday, June 23, 2016

نگین های زنگباری

بس که امواج و اطلاعات مخرب به گوش و چشمم ميرسد، بچگانه دلخوش ميكنم به خريدن يك گلدان جدید كه مراقبتش كنم و وي، خاموش و بي صدا به من نورهاي سبز زیبا بپاشد. کمترین زحمت را دارند این "نگینهای زنگباری"؛ مثل همه چیز که کمزحمتترینش، مطلوبترین است.
شايد دلخوش كنم به خريدن نسخهی جديدی از بازی "پِس"؛ كه به حریفم بارها و بارها گل بزنم در رقابتی که انگار واقعی، جدید و مهمترین رویداد هفته است... هفته هشتم از فصل چندم لیگ قهرمانان اروپا!... تا بايرن مونیخ را با نوک انگشتانم ظرف 20 دقیقهی طلایی از روی تختِ اتاق براي هزارمين بار قهرمان اروپا كنم: کمزحمتترین پیروزی!
پوچ... مثل تمام بازيهايي كه روزي اشتياقشان تمام شد و تمام گلدانهايي كه در بين روزمرگي خشكيد. مثل تمام اسباببازیهایی که حتی نمیدانم به کجا  انداختمشان و مثل تمام کارتونهای تلویزیون که آن روزها درس خواندنم را عقب انداختند.
از سر مي نويسم.
مثل تمام انشاهايي كه در كودكي سرشار از اميد بود و پایانی خوش داشت. شنيدهام كه زنگ انشا - كه هيچ وقت خيلي هم جدي نبود- حالا بدتر از زمان دانشآموزی ما مغفول مانده. مينويسم از شمع كه ناگاه اشكش روي پوست باريك و پرده مانند بين شصت و سبابهام ريخت. آنقدر ناگهاني بود كه احساس سرما كردم. به صرافت كه افتادم و خشك شدنش را روي دستم ديدم تازه سوختم. مثل حسم به همه چيز؛ به نگاه مادر كه به طرز مضحكي همه چيز را خوب ميبيند... به باغچهی خانه كه روزگاري شكوهي داشت و حالا پس از بازسازی بنا تنها دو سروناز نحیفش باقی مانده. مینویسم به دوستاني كه گاهي اوقات حوصله ندارند و نمیدانم اصلاً برای چه منتظر من هستند... برای سيمهاي ساز که تشنه ی انگشتانی کاربلدند که هر روز شانه شان کند.  به پلههاي اداره و آن دستگاه ثبت اثر انگشت مسخره كه هيچوقت اولين بار نميشناسدم... به خواندن پلاك ماشينها تا شاید پلاک یکی 267و71 باشد... که شاید بدانم تقدیر مار را به هم خواهد رساند. مینویسم برای تو که حتی نمیدانم برای من خوب هستی یا نه. برای تو که رویای تو کمزحمتتر است از گفتن راز دلم... کمزحمتتر است از "نه" شنیدن... کمزحمتتر است "آری" شنیدن و ساختن همه چیز با توی ناسازگار و کم‌زحمتتر است از خراب کردن هر چه تا به حال کنارت ساختم و خواهم ساخت.

نگین زنگباری من (زامیفولیا) در کنار میز کارم، ۱۳۹۴


Thursday, March 24, 2016

میهمانی آقا هوشنگ در میان جاده سانتیاگو

در افکارم بودم که ناگهان صدایی مرا از عالمم بیرون کشاند. پریدم. انگار وسط ميهماني چيزي منفجر شد. لامپ بود؟ نه، به صداي تصادف می‌مانست، اما از جايي درون خانه. ولي چرا كسي متوجه چيزي نشد؟ همه چیز عادی است و حتي در كار چند زن ميانسالي كه محض بازتداعي حس جواني، قرهاي اغراق شده و بي‌ظرافت مي‌ريختند هم هيچ اخلالي ايجاد نشده است. صداي كمي نبود. لااقل ميزبانان بايد كمي حواسشان به دور و بر جلب مي‌شد. نگاهشان كن: هوشنگ خان با هيزي ريزي به قر ريختن و البته باسن درشت صفورا كه مثل آونگ به چپ و راست سير مي‌كند مي‌خندد و زنش، محبوبه خانم، کمی عصبي و بی‌حوصله سيگار باريكي را از پاکت در می‌آورد که روشن كند. شصتي فندكش تق صدا مي‌كند و يك خانم مسن كه نميشناسمش ضمن چرخاندن برق آسای سرش به طرف منبع صدا، از ترس استشمام بوي سيگار و احتمالاً سرفه به آن طرف محفل - كه كمي هم مردانه‌تر است- كوچ مي‌كند. فكر اذن دخول را هم كرده: "شما آقايون هم خوب خلوت كردينا!" فكر مي‌كنم که چرا صداي خفيف يك فندك بيشتر از صداي مهيبي كه شنيدم توجه جلب كرد. پاسخ ساده است: يا گوش بنده تيز است -كه نيست- و يا آن صدا، فراي پديده‌هاي ملموس و مکشوف اين جهان بوده. ترسي مرا در بر مي‌گيرد. يادم مي‌آيد ديشب علي‌رغم هشدار نوسينده‌ی كتاب، تمرين شماره‌ی چهار زائر جاده‌ی سانتياگو را انجام داده بودم. نتیجه‌اش يك تخيل من‌درآوردي بود شامل انعكاس تصاوير فصول قبل كتاب. البته انصافاً اثبات من‌درآوری ‌بودنش ساده نیست. کسی چه می‌داند تصاویری که به ذهنمان خطور می‌کنند ملهم از چه منبعی هستند؟ به هر حال قرار بود اسم پيام‌آور یا به سلیقه‌ی مترجم "شيطان شخصي‌ام" را كشف و با او ملاقات كنم اما... اما خوابم برد، همين. نكند اين اوهام جداً به موضوع ديروز مربوط باشند و آن صدای مهیب، در حقیقت صدای باز شدن دروازه‌ي جهنم براي ورود شيطان بوده است. آهان...دخترک مرموزی در جمع هست كه اتفاقاً تازه هم رسیده. تنها آمده و نمی‌شناسمش. مه‌لقا صدايش كردند. ظاهراً سی و چند ساله است. به نظر می‌رسد از آن دخترهای نچسب باشد، هرچند چهره و قد و بالایش خیلی هم بد نیست. البته نه، بی‌سلیقه است. انگار با لباس خانه آمده. یک جفت کفش ورنی ارزان، تونیک کشی قرمز و ساپورت مشکی رنگی پوشیده و موهای سیاه نه چندان بلندش را با کلیپس جمع کرده است. دور چشمانش را هم خیلی سفید کرده و در نگاهش بلاهت خاصی موج می‌زند. به نظرم شبیه زن میکی ماوس است. چرا به من به شكل عجيبي نگاه مي‌كند؟ انگار مرا بشناسد. شاید هم چون من عجیب نگاهش می‌کنم اینطور است. نگاهم را ناشیانه برمی‌گردانم. ممکن است اين همان پيام‌آور كذايي باشد كه براي جلب نظر من صداي مهیبی ایجاد كرده؟ صدايي كه من فقط قادر به شنيدنش هستم.
مضحک است اما برای قدرت‌نمایی و غلبه بر خوف و در حالی که زیر چشمی می‌بینم که حواس دخترک به دور و برم هست، سیگاری درآورده و روشن می‌کنم. به محض زدن شصتی فندک، باز هم آن زن مسن که حالا درگیر شنیدن خاطره‌های بی‌سر و ته جناب سرهنگ شده سرش را به طرف محل روشن شدن سیگار می‌چرخاند و از اینکه من را از خود به اندازه‌ی کافی دور می‌بیند خیالش راحت می‌شود. موسیقی‌ای که صفورا را از خود بی‌خود کرده بود تمام می‌شود و همه کف می‌زنند. آهنگ بعدی ... تعدادي از زنان خيرخواه فاميل مه‌لقا را تشویق کردند قری بدهد و بدبخت را بلند نشده هلش دادند سمت من، پوري خانم به زور مرا بلند مي‌كند تا تکانی با شش و هشت سنگین ترانه بدهم و به زور دخترك را كه كلي هم سرخ و سفيد شده، وسط سالن با من روبرو می‌کند. دخترك نگاه غریبی مي‌كند که قاعدتاً تفاسير مختلفي مي‌تواند داشته باشد. "به زور هلم دادند با تو برقصم‌ها" يا "مرده بودي خودت جاي لم دادن من را دعوت كني وسط؟"... تعبير خودم را بيشتر باور دارم "بالاخره فرخواندی‌ام و با شیطان شخصی‌ات آشنا شدي". البته افتخاريست اما بنده آمادگی گفتگو با شیطان را ندارم. اصلاً با اين احوالات راستش صداي موزيك را هم درست نمي‌فهمم و تمركز ندارم. رقصیدن مه‌لقا هم حداقلی و خیلی محتاطانه است. از ترس نگاهش نمی‌کنم. شاید بی‌ادبی باشد اما حتی نتوانستم تا آخر آهنگ صبر کنم و زیرکانه به حلقه‌ی کناری میهمانان پیوستم. با دست زدن و کم کردن تدریجی سرعت پاهایم، آرام آرام از رقص کناره‌ گرفتم و دخترک را تنها وسط قالی رها کردم. خیلی بهش برخورد، احتیاطش را از سر لج کم ‌کرد و چند حرکت ریز و فنی آمد که با هورا و کف زدن جمع همراه ‌شد. اصلاً این دخترک فامیلِ کیست؟ از کجا آمده؟ صدای انفجار چه شد؟
برگشتم و سرجایم نشستم. اگر دخترک به واقع خود شیطان باشد علی‌رغم حرکت ناجوانمردانه‌ی من بازهم برای صحبت با من سیگنال خواهد داد. شیاطین سمج‌اند و ضمناً چنین ملاقاتی نباید به این راحتی تمام شود. اگر هم اینطور نشود پس من خیلی موضوع تمرین کتاب را جدی گرفتم و این بخت برگشته یک آدم معمولیست مثل من. دوباره صدای انفجار می‌آید... و همچنان همه خیلی عادی‌ مشغول کارهای قبلی‌شان‌اند. یعنی شیطان را عصبانی کردم؟ نه، دیگر صبرم تمام ‌شد. باید مطمئن شوم این صدای چیست. شتابزده به آن‌سوی محفل می‌روم و از محبوبه خانم می‌پرسم که صدای چه بود؟
بعد از تکرار سؤالم، با لحنی مهربان و حالتی عاقل اندر سفیه تعریف می‌کند که از سر شب برای ساختمان کناری تیرآهن آورده‌اند و بی‌شرف‌ها همین جور بی‌مهابا رو هم می‌اندازنشان. در ادامه خیلی خونسرد می‌گوید "دیگر همه عادت کرده‌اند از دم غروب". تازه می‌فهمم به جز دخترک تازه وارد، من از همه دیرتر رسیده‌ام. می پرسم این دختر خانم قرمزپوش فامیلِ کی هستند؟
شیطنت در چشم محبوبه خانم می‌درخشد و با لحنی که انگار پی به یکی از رموز کیهان برده باشد می‌گوید "ای پدر سوخته، این مه‌لقاست، دختر همسایه پایینی. پدر و مادر طفلک سفر رفته‌اند و دعوتش کردیم بالا که تنها نباشد، دختر خوبیه‌ها، اگر می‌خواهی که..."

فریاد پوری خانم همه چیز را در زمان ثابت نگه می‌دارد: "یا قمر بنی هاشم... سرهنگ خان، جناب سرهنگ، خاک بر سرم... جناب سرهنگ"... من در حالی که هنوز مبهوت اطلاعاتی‌ام که تازه کسب کرده‌ام می‌بینم که دور سرهنگ پر از آدم می‌شود. اینگونه به نظر می‌رسد که حالش بهم خورده و موضوع هم خیلی جدی است. زن مسنی که به بوی سیگار حساس بود بی خداحافظی، بی‌حجاب و بدون اینکه توجه کسی را جلب کند با صورتی خونسرد از در خانه بیرون می‌رود... پوری خانم همچنان شیون می‌زند: "جناب سرهنگ، خاااااک بر سرم چی شد؟..." آقا هوشنگ با حالتی نگران و مسئولانه در پاسخ نگاه من از قلب بیمار جناب سرهنگ و سابقه‌ی سکته‌ی ماه پیشش می‌گوید و محبوبه خانم را سراسیمه صدا می‌کند که به اورژانس زنگ بزند. از هوشنگ خان پرسیدم که خانم مسنی که مشغول گپ و گفت با سرهنگ بود یکهو کجا رفت؟ آن هم بدون روسری؟... خیلی مات و متعجب نگاهم می‌کند و مثل منگ‌ها جواب می‌دهد: "خانم مسن؟ کدام خانم مسن؟ کی را می‌گویی؟... محبوب! زنگ زدی اورژانس؟"

Wednesday, December 16, 2015

پهپاد

خیلی درد می‌کند... ناگهان شروع می‌کند به سوختن. گفتند از سر معده است، اسید است. فرمودند کیفر است، عقوبت گناه است، از عشق است. از دردهاییست که " مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورند و می‌تراشند". فرهنگ است... درد مشترک ماست. جور و مظالم و جفاست...
حالیا مستید... نمی‌فهمید، نمی‌بینید... من هم نمی‌بینمش... دور است، بالاست. یقیین دارم که پهپاد است، با توپ لیزری که طول موجش در طیف مرئی نیست. مثل روح دنبال من همه جا هست، حیّ و حاضر. می‌شنود، می‌بوید، می‌بیند و ... می‌زند و می‌سوزاند.

Friday, September 25, 2015

گپی در لانه مور

چيزي نيست، فقط عرق سرد كرده بودي، رنگت پريده بود و صف را بهم زدي
من هم از زباله هاي نوچ و تونل هاي مرطوب بيزارم.
فكر كه نمي كني بال، باغ و اين حلقه هاي زرد خيال باشند؟ اينها واقعي اند نه؟ مي دانم جوابت چيست... به شاخك شكسته ات فشار نياور
راستي تو هم بعد از ديدن آفتاب وقتي تند تند پلك مي زني هشت ضلعي مي بيني؟

Saturday, August 08, 2015

غرقه

كشتي بزرگي كه به اندازه ي يك شهر روشن بود با يك لحظه شك از هم پاشيد. به اندازه ای سریع غرق شد كه انگار تا كنون ماهيت كشتي، مفهومي انتزاعي بوده است و مسافرش تا پيش از اين فاجعه سوار بر يك وهم بزرگ اقيانوس را مي پيموده. مسافر حتي از خود مي پرسد كه شايد اين شب و اين اقيانوس وحشي نيز وهمي بزرگ تر از كشتي باشد و به عنوان جمع اين دو معادله، وجود خودش را هم به عنوان وهمي بزرگتر از دو وهم قبلي زير سوال مي برد.
در هر صورت احساس خفگي او را به ياد جمله ي مشهور دكارت مي اندازد و با اندكي تصرف فریاد مي زند: "دارم غرق مي شوم پس ظاهراً هستم!"... مسافر باز هم انديشيد: شايد چون من و اقيانوس هر دو از جنس وهم هستيم روي هم اثر مي كنيم، پس حتي اين احساس خفگي هم وهم است، انگار كه تمام محسوسات يك شبيه سازي كامپيوتري باشد... آيا اين شك به وهم بودن يا نبودن هم خود نوعي وهم است؟ یا در میان این تلاطم، تردید تنها حقیقت واقعی است؟
دو سال تمام ميان موج ها انديشيد و دست و پا زد اما اين شب طوفاني ظاهراً يك كليپ چند دقيقه اي است كه مدام پشت سر هم لوپ مي شود... از فرط خستگي و نااميدي جلوي بزرگترين ترسش زانو مي زند... وا مي دهد. در دلش اعتراف مي كند كه سال هاست بدون وجود پلان A در حال پياده سازي پلان B بوده است. به زير وهم اقيانوس مي خزد و ريه هايش از تسليم پر مي شود. در زير آب يك حرف ايكس بزرگ در هيبت يك كشتي مستغرق كه با سرعتي بسيار آهسته به قعر اقيانوس مي رود، به شكل با شكوهي خودنمايي مي كند؛ حتي تمام چراغ هايش روشنند... فکر می کند: اين پايان نقشه است يا آغاز برزخ؟


Tuesday, July 28, 2015

ما یا مرکب ژن ها

شايد حق با پريس (George R. Price) بود كه فكر مي كرد ما اسير ژن هايمانم هستيم. سفينه اي از پوست و گوشت و استخوان براي پياده سازي ميل سيري ناپذير ژن ها به بقا و انتقال. اين كشف، پريس را چنان دگرگون كرد كه از يك عالِم خردگرا به كاتوليكي متعصب تبديل شد و در نهايت در خرابه اي با قيچي رگ گردنش را زد. خيلي ها هم به او انتقاد دارند اما شايد واقعاً تمام هستي مائي كه خود را برترين مخلوق مي ناميم اسير شهوت ذراتي است كه براي بودن، ما را بازيچه خود كرده و به ورطه ي حيوانيت مي كشند. مائيم كه كشف مي كنيم فلان سمندر و فلان مار، در فرآيندي به نام تكامل مشترك (convolution) ابزارهاي دفاعي خود را ديوانه وار نسل به نسل ارتقا مي دهند تا سمي ترين سمندر و ضد سم ترين مار خلق شوند. غافليم كه خودمان چه هستيم، خودمان بين خودمان هم نقش همان سمندر را داريم و هم همان مار را. هزار و يك جنبه تعامل انسان با محيط به كنار، فقط اين را در نظر بگيريد كه از ترسِ ضربه خوردن، قواعد بينهايت پيچيده اي را براي دلدادگي ساختيم... اصلاً خودِ دلدادگي را ساختيم... ساختيمش براي اطمينان، براي امنيت، براي ژن ها... البته كه زيباست، اصلاً منظورم اين نيست كه چون اينها همه نوعي استراتژي بقا هستند بايد مذموم تلقي شوند، هرگز! اما صحبت سر پيچ و خم هاي بيشماريست كه براي فهميدن پيام واقعي همديگر نسبت به هم داريم... همه ظاهراً پذيرفتيم كه ابراز علاقه و رابطه اي كه با "دوستت دارم" آغاز شود كودكانه و مختص داستان هاست... اما آيا واقعاً اين همه بازي زيرپوستي، كنايه، محك زدن، حيله و... بازده بالاتري داشته؟ چرا همه ما در مقابل قلبمان سد بلندي داريم از شك كه در قفسي از استخوان محصور شده؟ چرا نبايد قلبمان را بگوييم؟ اين كجايش با سياست بي رحمانه ي ژن ها در تضاد است. باشد، قبول، من از همين الان خودم را در گونه هاي منقرض شده و بي آينده طبقه بندي كردم اما واقعاً اين همه سم براي چه؟ كدام مار؟ كدام سمندر؟ اگر باور داريد كه عاقليد، ببينيد، درنگ كنيد، بپرسيد اما سياست ورزي نكنيد... گور پدر ژن ها 

Friday, July 03, 2015

بازارچه

چهارهزار چرخدنده کوچک و بزرگ در جعبه ی درونم جای گرفته اند که چهل تای آنها از سر تا شکمم با صفحه های موازی، کم و بیش در یک صف با سرعت های متفاوت می چرخند. روی صفحه ی هر کدامشان در موقعیت های ناهمسان سوراخی هست که بعضی اوقات با بقیه ی سوراخ ها مثل یک کسوف درونی در یک خط هم راستا می شوند. آن زمان است که خط نوری یک راست از تمام سوراخ ها عبور می کند و چرخدنده ها را به هم می دوزد... میان این همه جیر جیر و همهمه از دور صدایی می آمد. نمی دانم اما این "دور" شاید در زمانی دیگر و درجایی دیگر بود. یک بازارچه ی محلی با زمین گِلی ... پر از بوی میوه، سبزی و ماهی. در گوشه ای چند نوازده که صمیمیت و ژوست بودنشان به همه می فهماند خانوده اند، قطعه ای را می نوازند.... لزگینکا شما را واردار می کند با ریتم قدم بردارید، اگر ایستاده اید پا بزنید و اگر بلدید دست معشوقتان را بگیرید و مثل قزاقهای غیور با ته ژستی از خشونت مردسالارانه برقصید... انگار نوک انگشتانشان با هر نت روی صاف ترین سنگ یک معبد با روغن مقدس پشتم را ماساژ می دهد. حس می کنم برایم ماهیت هیچ چیز مهم نیست... از هر محرک بیرونی فقط عصاره ای شیرین می فهمم و مدام، با یک هم افزایی عجیب در خونم اکسیر سرخوشی تزریق می شود... با لبخندی که بی اختیار گوشه ی لبهایم را قلقلک می دهد لَخت و بی حسم. کفش ها و پاچه های شلوار گِلی، بوی کود حیوانی، عربده ی فروشنده ها به زبانی که نمی فهمم، ازدحام... هیچ چیز مانع هیچ چیز نیست.  مردم، بچه ها و گربه ها مثل خندهای دست و پا دارند. قطعه تمام شد و با اینکه دستهایم مثلا بادکنک های پر از آب است دوست دارم جانانه برایشان دست بزنم. یقین دارم به نوع مؤثری از کف دست هایم تشکر مثل پولک روی سرشان می ریزد.  باران گرفت. بازارچه مثل آبرنگ شره کرد و روی قاب ذهنم چکه چکه گنگ شد. خط نور بریده شد و باز بوی فلز و روغن از درونم ته گلویم را زد. ظرف خالی آن لحظه هنوز لبه ذهن مانده و زبانم به یاد آن همه شکوه، ته مانده اش را از میان دندان ها مزه می کند. فکر می کنم که آیا نگاه های اطراف هنوز هم آن عصاره ی شیرین را دارد یا به تلخی تحلیل هایم آلوده شده... نمی دانم، فعلاً هم نمی خواهم بدانم. فکر می کنم کاش روزی این موتور در حالت کسوف بایستد.


https://www.youtube.com/watch?v=3-qHtwOhRSM