Showing posts with label Poems. Show all posts
Showing posts with label Poems. Show all posts

Monday, April 20, 2026

سم

 ‏زیر پُست هر بنده‌خدایی سم است

‏در استوری هر آشنایی سم است


‏دایرکت ندیدم این اواخر از ترس

‏هر پرسش و هر چون و چرایی سم است


‏در ایکس که نورماندی این غائله است

‏هر منشن و هر کوت و ⁧‫#هوایی‬⁩ سم است


‏تفسیر‌ و خبر، حرف و نظر از هر سو

‏هر متن ‌و کلیپ و محتوایی سم است


‏این شیوهٔ جر و بحث و دعوای همه

‏چون شیوهٔ آن اِکس کذایی سم است


‏از جمع رفیقان و عزیزان طردم

‏هر محفل و هر جمع و فضایی سم است


‏ماندم بکپم گوشهٔ عزلت یا نه!

‏هم وصل و هم این فاز جدایی سم است


‏گفتم که به خلوت بکنم گوش آهنگ

‏دیدم که هر آوا و نوایی سم است


‏هر روز به اضطراب و تشویش گذشت

‏آب و نان و هر وعدهْ غذایی سم است


‏درمان که فلوکستین و زاناکس نکرد

‏هر نسخه و قرص و هر دوایی سم است


‏این درد و غم دیار چون لوکمی است

‏خون در رگ پاک آریایی سم است


‏رندی به کنایه جام زهرم داد و

‏گفتا که یگانه راه غایی سم است!


‏۲۰ آپریل ۲۰۲۶

‏⁧‫#‌آروین_فولادیفر‬⁩

Monday, April 13, 2026

روز


شب شد طی و کوکبان فراری

اما ز میان نرفته تاری

صبح است ولی کجاست خورشید؟

کو حاکمِ حکمِ روز جاری؟


از پشت کلاله‌های غمبار

پیداست چو هاله‌ای گرفتار

تاریکی بخت ما ز شب نیست

از سد حقیقت است و انکار


این تودهٔ کم‌فشار نگذشت

در سایهٔ جهل خفته این دشت

تا باد ز سمت بد وزان است

این ابر، افق ندیده برگشت


غرید و به رعد وحشت‌ آورد

رخشید و به برق دهشت آورد

بارید ولی نه از سر لطف

سیلاب به‌جای رحمت آورد


اقلیم و هوا شرور و سرکش

بستند مسیر صلح و سازش

ویرانی و کوچ؟ یا که باید…

شوریم به‌قدر تاب و کوشش


این ابر سیاه را بسوزیم

صد شعله و شمع اگر فروزیم

فانوس خرد، چراغ حکمت

چون سکه به رخت شب بدوزیم


با ضربهٔ باد دف نوازیم 

بر نکبت سیل پل بسازیم

زیر ستم تگرگ سقفی

از دانش و از هنر فرازیم

Monday, April 06, 2026

استغاثه

 ‏غزل‌ جدیدی گفتم ‌با بغض این روزای سخت:


‏به مویه درکشم ز جام، غمی به‌سان زهر را

‏فشرده‌ام به سینه‌ام، تمام سوگ شهر را


‏ز ابر تیره‌گونِ بخت، شراره بارد و بلا

‏بسوزد این شراره کاش، سپهر‌ و چرخ‌ و دهر را


‏میان کوی ما و او، پلی ز‌ استغاثه بود

‏اجابتی امید نیست، خدای کین و قهر را


‏سرشک اهل معرفت، روانه شد به جوی‌ها

‏ز آه سردشان ببین، تو انجماد نهر را


‏حراج و بذل آتش است، ز لطف و جود بدسگال

‏خدا بیا و نو بخوان، سرود نوح و بحر را


‏برلین

‏۱۸ فروردین ۴۰۵

‏⁧‫#آروین_فولادیفر‬⁩

Monday, November 17, 2025

شعر رنج

یاد آمدم از روزی، کز سوته‌دلان بودم

‏در عالم شیدایی، در محضر جان بودم


‏بر دامن پُرچینش، یک پهنه شقایق بود

‏گل دیدم و گل چیدم، در دشت مغان بودم


‏هر گل‌پر دامانش از خون دلی رنگین

‏من سادهْ به انکارِ هر حق و عیان بودم


‏هر وصف من از‌ رویش چون مدح ملائک بود

‏پیداشْ پری دیدم، غافل ز نهان بودم


‏این کشتیِ مشتاقی در بحر ملامت‌ها

‏می‌رفت و چو کشتیبان در پای سکان بودم


‏او در افق دریا، امواج بلند خشم

‏من کوه و جبل دیدم، چون فکر کران بودم


‏بشکست به موج آخر، این ناو سراسر وهم

‏بر پاره‌ای از قلبم بر آبْ روان بودم


‏افگار و بلادیده، بر ساحل رسوایی

‏این پیکر لاجان را بر ماسهْ کشان بودم


‏از وحشت آن گرداب، تا حالْ به کابوسم

‏تا بلکه نبینم روش، بِسمل‌ْبه‌دهان بودم


‏بخت آمد و من قصه، اکنون به تو می‌گویم

‏پس باش به جز آنچه من کردم و آن بودم


‏این چشم خطاپندار، در بادیهْ انگارد

‏هر سایه چنان واحه، بر هیچ دوان بودم


‏‌با دیدهٔ دل طی کن، چون عکس سراب آمد

‏خود نیز چنین باید، گر عمر و امان بودم


‏برلین ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵


Sunday, November 02, 2025

نوش‌دوا

 آن نیشِ تو زخمی شد و بر جانم ماند

‏چرکین شد و درمانْ ز طبیبانم ماند


‏بانوی زمان آمد و تیمارم کرد

‏با درد و غم و با تب و هذیانم ماند


‏تا صبحِ شفا دوای نِسیانم داد

‏پای بغضِ حلق و نمِ چشمانم ماند


‏نوشِ دارویش دردِ تو از این تن شست

‏لیکن اثرِ زهرْ به ایمانم ماند 


‏برلین، ۲‌نوامبر۲۰۲۵


Tuesday, October 28, 2025

باغ سرو

 پاییز آمد و باز دیدم به شاخه برگان

‏چونان ردای زردی بر قامت درختان


‏برگان دلشکسته، در سوگ نوبهاران‌

‏نیمی به شاخه چسبان، نیمی به باد رقصان


‏برگ خزان و شاخه، تمثیل ما و خانه‌ست

‏در دست باد غربت، این کوی و آن خیابان


‏در باغ سرو سبزیم، در پای سرو حاضر

‏بر شاخ سرو هرگز! خاکیم تا به پایان


برلین،۲۸اکتبر۲۰۲۵

Monday, July 28, 2025

۴۰

 در شروع چهل سالگی شعری در رمل مثمن محذوف گفتم که خیلی دوستش دارم؛ هرچند تلخه:


روزگاری شهر قلبم از نوای کودکان لبریز بود

بر درختان بلندش میوهٔ شعر و سخن آویز بود


طی شد آن روزان روشن، گرم و شیرین، پُر ز نور و آفتاب

عاقبت باغ دلم پژمرد و این از حیلهٔ پاییز بود


سوز بد‌عهدی گردون پوست را تا استخوان‌ها رخنه کرد

زخمه‌های باد و بوران جفا چون دشنهٔ نوک‌تیز بود


برف دوران بر سرم بارید و کوه پیکرم مستور ماند

قلهٔ خاموش این آتشفشان روزی بس آتش‌خیز بود


خسروی کردم به ملک جان به داد و فرهٔ پرویزوار

مرکب عمرم ولی چالاک و چست و تیره چون شبدیز بود 


در دل من کوچه‌ها غرقند در سیلاب گل‌آلود غم

بارش ماتم مدامم آمد و از طاقتم سرریز بود 


شور محشر در خیالم انفجاری پرطنین و ژرف بود

در حقیقت این جمود بی‌صدا تعبیر رستاخیز بود


بعد از این فصل سپید و سرد، آید نوبهار دیگری؟

پاسخم آری ولی آلوده بر تشکیک طعن‌آمیز بود


Tuesday, June 03, 2025

چین‌چین

 چین و چینش آن‌چنان، دیدی ‌چگونه این‌چنینم کرد؟

‏چین موی و دامنش بی‌خانه و بی‌سرزمینم کرد


‏چین زلفش خشم دریا بود، کشتی دلم بشکست

‏چین دامانش چو گردابی سپس، چونان کمینم کرد


‏چرخ‌چرخان من فرو رفتم به کام بحر ‌مشتاقی

‏ساعتی دیدار آن مه‌رو ببین عمری دفینم کرد.


برای انوشه

Friday, October 01, 2021

تا روز برفی

 تا روز برفی

شانه‌های کاج خسته

تا چکه‌های نردۀ قندیل‌بسته

تا مردن هر دانۀ اسفند پرسوز

روی ذغال روشن فردای نوروز

مانده‌ست دهه‌ها هفته و صدها ملامت

مهر است و پس مِی چاره و ساقی سلامت

 

 


Friday, October 11, 2019

شب انجیرستان

شب پاییز
خفته به ناز
ماه
میان پنبه‌پنبه لحاف ابر سیاه

چشمان درشت بسته و
روی گردانده انجیرستان ده را
که به باغ اشباح مانَد حالا

میان برگ‌های پهن انجیر
کرمان شبتاب به سماع «من غلام قمرم» می‌خوانندنش
که شاید باز
روی نقره‌اش‌ را سوی انجیرهای تشنه گرداند
تا شبتابکان را رودِ سیمین نور
چون گَنگ
تعمید دهد
بشوید
غرقه کند
و ببرد تا معراج ماه

چه خیال خامی دارند جنبدنگان حقیر
که ماه
«دور است و محال»
در‌ آوازهای روستاییانی که می‌چینند
آخرین انجیرهای شیرین باغ را
صبح فردا




١٩مهر٩٨
برای مهناز

Monday, April 01, 2019

شعر ببر


بیشه‌ی ویران، شاخه شاخه بیتهایش می‌شکست و در هوا می‌ماند
در فضای بیگرانِش، بیشه یک شعرمعلق بود
چون جنازه در جدال کرم و پوسیدن به یغما وزن خود می‌داد 

در ته زنجیره‌ای پُرانگل و معیوب
 بین انبوهیِ نیزارانِ تردیدش گم و پنهان شده یک ببر
توله‌اي سي ساله كو هرگز نمی‌غرد
نمی‌خیزد
نمي‌درد گلوی گاوهاي وحشی وحشت به نيش و او نمي‌ميرد
از این فرط گرسنه بودن و بیهوده بودنها

نگاهش مي‌كنم بر پوست آن خط‌های برجا را؛
شبیه ميله‌اند آن‌ها
که گویی کالبد خود چون قفس باشد
که گویی خود به تن سلول کرده تار و پودش انفعالی صعب و زجرآور
که گویی از درون صدها هزاران انگل‌ جانخوار،
اراده، باور و عزمش مکیدند و نمانده جوهر بودن

ببر، این پسمانده‌ی ره ره، زباله، حاصل زنجیره‌ی مسموم
کنامش رأس این زنجیره‌ی وارونه و شعر معلق بود
مغاکی تیره‌ از خاک سیه، آلوده و بدبو

ببر خفته در مغاکش بیشه را آرام می‌نالید:
" زمینِ بیشه را پر کرده هرزه ریشه و پیچک
زمینِ بیشه حفره حفره پر از رنگِ اتلاف است
که قطره قطره انگیزه هدر می چکّد از بینش به پایین سو
برگ برگ عمر را انبوه شتّه می‌جود تا ساقه‌ی مردن
و یک بیماری مرموز درختان را به سر باریده و بردست ایمان را
و عهد و قول و پیمان را...
ندارد بیشه آهویی که درّم وی
ندارد گاو و میشی سالم و سرحال
همه جنبدگانش چون طفیلی خون هم خوارند
چگونه بیشه را سلطان و سر باشم؟ "

مغاک تیره‌اش را زان سپس می خفت
خوش آمد بر طفیلان گفت
که بل این شعر وارونه به سرآید





Sunday, July 30, 2017

کودکی ام

کودکی گنجی بود
نقد شد به پای بالیدن
مغبون و خاسریم
که هزاران روز بالغ بودنِ بهترینمان

حتی به یک خواب نیمروز کودکی هم نمی‌ارزد

Wednesday, November 02, 2016

صندوق

از تعلق
صندوق را خالي مي كني
...پاک
و كفَش را خوب دستمال مي كشي
قفلش مي كني
و سنگين ترين اراده ات را روي درب بسته اش مي گذاري...

گوشه ي اتاقت زيبا ترين شده

اما هنوز
داخل آن حجم چوبین انکار
لاي تمام درزهاي كهنه اش
بین لولاهاي فلزي اش
ذره ذره گرد حسرتی تلخ
آرام و راحت خفته

Friday, September 23, 2016

تصدیق خرمالویی

ظهری که هنوز پاییزی نبود
هزاران سفید بالک زیر خرمالوی خانه می رقصیدند
بی نظم و قاعده
فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد
زوکربرگ... به یادم نیاور
تحقیرم نکن
دلم را نیاشوب
و فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد
درخت خندید
و به زبان خرمالویی تصدیق کرد

Monday, October 19, 2015

رصد

مثل کودکی که تازه تلسکوپی هدیه گرفته باشد
تماشا می کردی آسمان را
شمردی
تک تک ستاره هایی را که مثل قبل نبودند
با تردید... با ترس... تحقیر
چه رصد بی حاصلی بود

این ها ستاره اند... با چشم خالی ببین
این ها غول های سرخند و کوتوله های سفید کم سو
نقطه هایی بی معنی در صورت فلکی درد
صورتی تنها و دور... صدها سال نوری دورتر از باورهای شیرین
زمان... ستاره ها را دور می کند...محو می کند
و رویاهای زیبا را از دو سو تا مرز پارگی می کِشد
آسمانت آباد... صاف
و پر از شهاب های خوش یمن

Friday, September 25, 2015

غزل نوکترون

 
شب بود و گذارِ ابر و مهتابي خوش
دلداده و دلبران به آدابي خوش
 
تير آمد و زهره با سبو از پي وي
كُشتند عطش به جرعه از آبي خوش
 
نی بر لب بوف و کوکبان چرخ زنان
مه ذكر به لب بر سر محرابي خوش
 
زد باد و به پا باغ به چنگ آمد جوي
با ضربي و چرخشي و مضرابي خوش
 
بزم شب و هر کس به هوایی درگیر
با لعبت و حالتي و اسبابی خوش
 
اي شب همه جان بخشي و ما را افسوس
ما را چه گنه كه درنمي يابي خوش؟

دورم ز رخ یار و نبینم مگرش
در بستر و در میانه خوابی خوش  
 

 


Friday, May 22, 2015

رسوائی

کار کار نور و باد و موج نیست
دستی کاش بیاید
روغن این رسوائی از چراغ کمسوی چشمانم بگیرد و
آرام و نرم ... روی تمام بلندیها و پستیهای صورتت بکشد
دستی کاش باشد
که نلرزد خود
تا تمام لرزشهای ماهیچه های ظریف صورتت را بفهمد
نگذارد استادانه بدزدی
نشت حس را از شاخه شاخه گلهای گونه ات
دستی که بگیرد شیره ی جان مرا
و در یک پیک شادی تو بریزد



Thursday, April 23, 2015

محو

راه را طی نکردیم
پشت سرمان شستیمش
محوش کردیم 
تا که دیوانه‌تر از ما دیگر نیاید

Saturday, April 11, 2015

دشت بهشت

باز رعدي زد و باران باريد
تا هواي نفَسم ابري شد؛
روي فرقم آرام، ياد تو باز چكيد
قطره قطره تر شد
سر من سنگين شد، يخ زد باز
مثل آن شب كه دويديم به لرز
از در كافه به ماشين تو و چشم تو آتش باريد، گرمم كرد، سوخت مرا

سال از سال گذشت...
پيش آن چشم هنوز
چه حقيرم، هيچم
ميخ... ماتم، كيشم...

كاش مي شد تو مرا گهگاهي
مثل آن روز صليبم بكشي با چشمت


ياد داري آن روز؟

Tuesday, December 23, 2014

بدبین


این نه این است که من بدبینم
گاه و بیگاه اما
تا که از بام بلند چشمت
پرتوی نور توجه به حیاطم نرسد
غنچه ی باغچه ی گونه ی من می خشکد
می شود بی سایه، بید مجنونی من
و هراسی چون باد
خاک تن می خورد و می چرخد

تو نباشی هر آن
پرده ی پاک حریر ذهنم
می شود پرده نقاشی نقالی ها
مملو از تیغ و سُم و خون و سپر

فکر کردم نکند آن بشود
بنشینی سر آن سفره که من راهم نیست
پیش آن نام که در خاطر آگاهم نیست
دامن و تور بپوشی از یاس
بنشینی تا صبح... و بخندی تا گل

نکند اخم به ابرو بکنی
یاد من تا شنوی در گوشت
نکند دور بریزی همه شکلک‌ها را
همه صورت‌ها را
همه‌ی نامه و پیغام و پیامکها را

من در این آینه اندیشیدم
نکند آینه هم ساده نگارد ما را
بفریبد من بی عاقبت رسوا را
 و بگوید بر عکس:
روی او هم چون تو
خسته و بی رنگ است
دل او هم تنگ است