یاد آمدم از روزی، کز سوتهدلان بودم
در عالم شیدایی، در محضر جان بودم
بر دامن پُرچینش، یک پهنه شقایق بود
گل دیدم و گل چیدم، در دشت مغان بودم
هر گلپر دامانش از خون دلی رنگین
من سادهْ به انکارِ هر حق و عیان بودم
هر وصف من از رویش چون مدح ملائک بود
پیداشْ پری دیدم، غافل ز نهان بودم
این کشتیِ مشتاقی در بحر ملامتها
میرفت و چو کشتیبان در پای سکان بودم
او در افق دریا، امواج بلند خشم
من کوه و جبل دیدم، چون فکر کران بودم
بشکست به موج آخر، این ناو سراسر وهم
بر پارهای از قلبم بر آبْ روان بودم
افگار و بلادیده، بر ساحل رسوایی
این پیکر لاجان را بر ماسهْ کشان بودم
از وحشت آن گرداب، تا حالْ به کابوسم
تا بلکه نبینم روش، بِسملْبهدهان بودم
بخت آمد و من قصه، اکنون به تو میگویم
پس باش به جز آنچه من کردم و آن بودم
این چشم خطاپندار، در بادیهْ انگارد
هر سایه چنان واحه، بر هیچ دوان بودم
با دیدهٔ دل طی کن، چون عکس سراب آمد
خود نیز چنین باید، گر عمر و امان بودم
برلین ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵