Monday, May 08, 2017

دوستي و دوستان بين دو قطب چرخنده

انگار آهنربايي كثيف و سيم پيچي شده باشم كه مدام به بدترين شكل ممكن قطب عوض مي كند. ساده ترين ها صعب مي شوند و عميق ترين ها سطحي. بعد همه چيز برمي گردد. اين وسط هم پر مي شود از دلتنگي و اضطراب و نيم دوجين رفيق بي معرفت كه تا دو روز حالشان را نپرسي از تو دلگيرند. پير مي شوم انگار هر روز. غر مي زنم. با خودم خودآزارانه   فكر مي كنم كه آيا همه براي منفعتي تن به دوستي مي دهند؟

كه سودي به تنشان بماسد؟ كه غصه هايشان را رويت بالا  بياورند؟ كه به خودشان ثابت كنند بهترينند و به اين دليل شخصيت و انتخاب هاي تو را به گند بكشند؟

هركس به نوعي، همه هم حق به جانب. چه آني كه فكر كرد غيبت ما به دليل ارزش قائل نشدن براي شخصيت والايش بود، چه او كه پيش خود گفت ٥ تومان اثاث بنجل به ما بيندازد نابغه تجارت است و چه او كه پنداشت اگر عشق ما به دريا يا ساير تفريحاتمان  را به سخره بگيرد خودش بهتر در اين دنيا زندگي خواهد كرد.

...

قطب عوض مي شود. صدا مي گويد:دوستي همين كشمكش ها را هم دارد ديگر عزيزم، چرا سخت مي گيري؟

ببين اين آهنگ "مردي كه دنيا را فروخت" است... هرچند كسي از اينها گوش نمي دهد اين روزها. لذتش را ببر!

دارم پير مي شوم. حتي براي خودم هم ضرب آهنگ ترانه هاي نيروانا كندتر به نظر مي رسد، بچه ها دوستشان ندارند. 

پير شده ام، از استوري هاي دختر بيست ساله فاميلمان هيچ چيز نمي فهمم... كي اين قطب ها براي هميشه مي ايستند؟

Friday, February 03, 2017

سيفتال

وسیله گاهی هدف را نه توجیه که گم می‌کند. درست مانند آن شب شلوغ که در میان غرور و نخوت و دود و صدای بلند ِ ضرب‌آهنگِ تند، گیج و گم بودم. از ساعت‌ها پیش از رسیدن شب، همه‌ چیز با وسواس و دقت فراهم شده بود، تا همگان ساعاتی خوش بگذرانند و آرزو کنند که صاحب این بزم، سال‌های سال در کنارشان شاد باشد و دوستی‌ها بماند تا مانندگان مانند، نزد هم. همه چیز بی‌نقص می‌نمود. فقط نگران بودم که نکند یکی از خواهرانم کبوتر سفیدم را با تیر تیز نگاهش، در بدو ورود به خانه بزند، که زد.
پس از کلی التهاب و بی‌قراری و تپش قلب، بالاخره زنگ خانه آواز خواند و همه‌ی حاضران، كلامشان را بريدند و در اشتیاق دیدن پریسا چشم به در دوختند. درِ را که گشودم، چشمم جز زردی ندید. یک زردی خیره‌کننده. همان خنده و نگاه معروفش بود اما یک لباس زردِ تا نیمه‌ی ران و یک ساپورت مشکی با کفشی به همان رنگ لباسِ بالاتنه برای لحظاتی میخکوبم کرد. سلامی کرد و آغوشی و بوسه‌ای، اما کوتاه و غریب. نمی‌دانم آن شبِ خردادیِ لعنتی آن‌قدر سرد بود یا او از فرط اضطراب یخ زده بود و رنگ به رخسار نداشت. گویی  زنبوری در راه کندو، راهش را گم کرده و داخل خانه شده است. پرپر می‌زد و  چشم می‌چرخاند که اوضاع را رصد کند. در مسیری نامنظم و پیچ پیچ، راهش را به جایی خالی در سالن باز کرد. خواهر وسطی، در همان بدو ورود، سلامی میزبانی و صاحب‌مجلسی کرد و از بد حادثه، میزبان مآبانه هم پاسخ شنید. و همین شد جرقه آتشی که سوزاند، شمع و پروانه و محفل را.
من همیشه در مقوله‌ی پوشاک و پوشیدنی، آبی و قرمز و توسی و سفید را به هر رنگی ترجیح داده بودم و نهایتاً انتخاب بعدی می شد سبز مات. گاه، از شدت استیصال روی به یاسی و گل بهی می‌آوردم. این بود که حیران بودم در این‌که چرا خلاف همه صحبت‌ها، رفته بود و رختی بازاری از جایی جسته بود و با آن به دلبری آمده بود. فکر می‌کردم شاید انتخابش زرشکی یا سرمه‌ای با شلوار یا دامنی مشکی باشد. ترکیب رنگ‌هایی که به سفیدی پوستش، جلوه خیره کننده‌تری می‌داد. همه‌ی نگاه‌ها در گردش بود. گاهی به سوی من و گاه او و گاهی نیز به یک‌دیگر. رنگ لباس که ساده‌ترین مشکل بود، کلی ماجرا پیش آورد که یک در هزار هم در مخلیه‌ام نمی‌گنجید. از جمله نق‌زدن‌های خواهرم و این‌که او، چرا هم‌چون بیگانه‌ای، حتا تعارفی خشک و خالی هم نمی‌کند و دستی برای پذیرایی نمی‌جنباند و این‌که  سرِخود آهنگ عوض می‌کند.  یک بار هم زبان اعتراض به نوشیدنی گشود که پریسا با خودش به همراه آورده بود.
در مجموع، خودش نبود. آن یکه‌سوارِ آزاد و سرخوشی که همیشه دنیا را آسان می‌گرفت و با پرچم و اسب خودش می‌تاخت. نه. او نبود. برج مراقبت لرزانی بود که می‌رقصید و می‌نوشید و می‌خندید اما همه از روی احتیاط و ترس. از آن شب حتی کلامی از او  در گوشم نیست. گویی یا او لال بود یا من کر. فقط به خاطر دارم مايه‌ي مباهاتم بود كه حضوری زردپوش، نگران سرافراز نبودن ِ احتمالی من است. در همه‌ی مدت حضورش، سر و گردنش خیس عرق بود و چشم‌های نگرانش خیره به سوی من. به نظر می‌رسید جرأت نگاه‌ کردن  مستقیم به کس ديگری را ندارد. و من چه ساده همه‌ی اینها را به پای بی‌تجربگی‌اش نهادم و افسوس می‌خوردم که چرا در این شبِ مبارک، به من خوش نمی‌گذرد! چه خودخواهانه نفهمیدم آن چشمانی را که حمایتی می جستند و ناگفته نماند که اندکی یافتند. اما نه به میزانی که باید، و زود رفت. و آن‌گاه سیل نجواها و پچ‌پچ ها بود که به گوش می‌رسید، تا چند روز ....


اکنون می‌فهمم و چه دیر. که چه آشوبی در سينه داشت و چه هوای سنگینی تنفس کرد میان آن همه داوری چشم‌ها. نامش را نیز اگر فراموش می‌کرد جای ملامت نبود. و من اکنون و سال‌ها بعد از رفتنشِ، فهمیده‌ام که چون رنگ محبوب من زرد است، کلی بازارگردی کرده و از جایی آن لباس را که شبیه زنبورش کرده بود یافته و خریده بود. خب چطور بايد می‌دانست رنگ مورد علاقه‌ی من شامل لباس نمی‌شود؟! حالا که نیست و نمی‌دانم کجاست، فهمیده‌ام، نمی‌بایستی در گوشش و از چندی  قبل می‌خواندم که خودت نباش و بیا. خودت نباش و بیا تا همه بمانند در حیرت از اینکه چه صنمی هستی. این من بودم که او را از خودش گرفتم و بي دفاع رهايش كردم میان آن همه نگاه ياغي که حتی تأیید و رد کردنشان نه برای خودشان و نه من، ذره‌ای ارزش و اعتبار نداشت و ندارد. من بودم که بی‌دلیل شخصی‌ترین دریچه را به سوی چشم‌های بیگانه گشوده بودم تا بنگرند، تا افاضات کنند. و چه مظلومانه بال زد به دور شمعی که می‌پنداشت، منم. خاموش ماندم... مسخ و منفعل میان آن همه سایه‌. و هرگز نفهمیدم که اگر زنبور هم بود، آن شب بزرگ‌ترینشان بود، همچون زنبوری که همه‌ی کندو به خاطرش به تکاپوست. یک زنبور ملکه. 

Wednesday, November 09, 2016

روبان اریگامی

می اندیشی که منطق بر می آید از پس چند خم و تای ساده. بیرون می ریزی اش، باز می کنی سفره را و رسوا می شوی... هیچ گاه بر نمی گردی، خسته می مانی و لگدمال

Tuesday, November 08, 2016

عطش و اجتناب

از این داخل مثل یک گلدان عظیم است؛ یا شاید یک لیوان بزرگ. سقف دارد یا نه؟ نمی دانم. در این نور کم نمی توان چیزی را تمیز داد اما به هر حال دیوارهای اینجا نمی توانند از بتن مسلح باشد. بتن، هرچه هم که باشد باز حسی آشنا از زمینی را زیر پوستش حبس کرده که روزی همه ما روی سنگ ها و خاک هایش دویده ایم، بازی کرده ایم و زمین خورده ایم. نه، ناآشناتر بود از هر نوع ماده و خمیره ای که تا کنون در حیات دیده ام. دستم به امید معجزه نقشی گُنگ روی دیوار می کشد، چیزی شبیه به یک حرف اِچ شکسته؛ شاید اِن... کوششی عبث با سرانگشتان کرخ و یخ بسته که دیگر رمقی هم ندارند. سدِ رو به رویم چنان استوار و محکم می ماند که حتی بدون لمس هم، رخنه ناپذیری اش یقینی است نقض ناشدنی.
سرما، سطحی ترین تماس ها را هم دردناک می کند. حتی تخیل نوازشی ساده هم شنکنجه ایست تاب نیاوردنی که تمام پوست را آرام آرام پر می کند از ترک و زخم هایی سوزناک و چرکین. این نظر او بود که آغوش ها یوغ می شدند بر گُرده ی دردش و هر نگاه برایش زنجیری می شد که مثل تازیانه فرود می آمد و تا نهایت زمان به دور بدنش می پیچید. او گناهار می پنداشت هستی و هستی اش را برای لبهایی که می راندند حی و جماد را. من گناهم تشنگی بود شاید؛ و سیراب نشدن از چشمه ای که در قلبم اگر هم می جوشید تکافو نمی کرد. عطشی بودم مجسم در کالبد کوزه ای گلی که هنوز در کوره می سوزد. فنری که پرش های بیهوده برای رسیدنش به دریچه ای فرضی تبدیلش کرده باشد به مفتولی مارپیچ که خود به تنهایی نمادی است از فرسودگی و خرابی.
فرار، ناممکن می نماید و حتی فراتر از ناممکن. حصار پذیرفته شده است. مثل تمام اصولی که در اعماق ناخود آگاه هرکس به وحی منزل می مانند. معابدی مقدس و کهن که بر پایه هایی سنگین و قطور ساخته شده اند و درونشان مملو پیکره هایی است از ترس های کودکی، آغوش های ناتمام، خوار انگاریده شدن ها و ذوب شدن در چشمان مردی پر ابهت که زمانی نگاهش دهشتناک ترین شعله خشم خدایان بود.
هیچ گاه مثل امروز در ژرفای این دخمه درد و درمان برایم اينطور مترادف و مكمل نمی مانست. مثل یک قوری چینی عتیقه و درش. چرا اصلاً محکومم؟ چرا در روزگاری که سنگ صافی بودم، دستی نقشی را روی آن حک کرد که تنها به زبانی مرموز خوانده می شود؟ این اشکال چه مفهومی را حمل می کنند که خواننده، ناخوانده می گریزد و به دامان دشت ها پناه می برد؟
من از راهبه هايي که این زبان را می دانند بیشتر هراس دارم. هیچگاه نمی گویند چه می خوانند و شاید اصلاً نمی دانند که می خوانند و حتی نمی دانند که زبانی را می دانند که دانستنش رازیست مگو.
دیشب کرم شبتابی درون دخمه پر زد و انعکاس سوسوی شکمش روی هر حلقه ی اين زنجیر ستاره ای حک کرد. خیال خام دوست داشت زنجیرهايم را گلوبندهای طلایی انگارد که برازنده ی مالکان و حاکمان است. حشره، خود انگار کلیدی باشد که می گسلد حلقه از حلقه ی این زنجیر. پرِ چرخان و سفيدي می شوم که آرام دیواره را در می نوردد...


Wednesday, November 02, 2016

صندوق

از تعلق
صندوق را خالي مي كني
...پاک
و كفَش را خوب دستمال مي كشي
قفلش مي كني
و سنگين ترين اراده ات را روي درب بسته اش مي گذاري...

گوشه ي اتاقت زيبا ترين شده

اما هنوز
داخل آن حجم چوبین انکار
لاي تمام درزهاي كهنه اش
بین لولاهاي فلزي اش
ذره ذره گرد حسرتی تلخ
آرام و راحت خفته

Sunday, October 30, 2016

گپ کوتاه - قهرمان سازی ما و اونها

بحث می شه گاهی اوقات در مورد قهرمان سازی در سینمای هالیوود.
جداي از اینکه این کار چه آثاری داره و با چه اهدافی صورت می گیره، یکی از نقدها مربوط به ظهور پاره ای رذایل در مانیفست شخصیتی پروتاگونیستهاست، رذایلی (البته به زعم منتقدین مربوطه) مانند میخوارگی، شهوت رانی، پرخوری و بدکلامی. منتقدین ظریف تر البته به مواردی چون شک های اعتقادی، بدبینی و حسادت هم اشاره می کنند.
متأسفانه این دوستان شیوه متفاوت داستانسرایی ما و غرب رو در معادله لحاظ نمی کنند. از دوران باستان شاید وجه تمایز حماسه های ایرانی و غربی (غالباً یونانی) در نحوه پرداخت شخصیت و کامل نبودن فضایل بوده و هست. شاید یکی از معدود دفعاتی که در داستان های فارسی این موضوع رعایت نشده در بخش رستم و سهراب شاهنامه باشه، جایی که با پهلوانی پسر کش روبرو هستیم و یا شاید جایی که اسفندریار پرهیزگار رو درغالب شاهزاده ای تشنه به قدرت می بینیم. در بیشتر موارد همیشه در داستان های ایرانی با رو به رویی سیاه و سفید مواجهیم. بماند که ریشه های مشترک این اسطوره ها در ادبیات آریایی های شاخه پنجاب روند تکامل متفاوتی طی کرد. برعکس ما در بیشتر داستان های غربی از باستان تا کنون با تونالیته های خاکستری همراهیم و شاهد فراز و فرود مردان و زنانی هستیم که در حال آزمون و خطا هستند. این روند در داستانسرایی غرب شاید اینقدر عمیق شده که سیاه و سفید دیدن داستان موضوعی غیرعادی و غیرمنطقی به نظر برسه، طوری که داستان هایی که تصادفا از این قاعده پیروی نمی کنند سبُک و شعارگونه ارزیابی می شوند.
مخلص کلام اینکه در نقد قهرمان سازی باید در ریشه های داستان رسایی و پرداخت شخصیت در تاریخ ادبیات مداقه بیشتری انجام بشه. ضمن اینکه مذاق مخاطب هم باید مدنظر باشه. به عنوان مثال در ادبیات ایرانی عادت به ترسیم یک تابوی کلی زیبا بر پرداخت شخصیت و دیالوگ ارجحیت دارد در صورتیکه در بسیاری از داستان های غربی هر دو جنبه اهمیت بالایی دارند و بدون هم کامل نیستند.

Saturday, October 15, 2016

ناتیلوس


[نمای داخلی کابین یک زیر دریایی]
- نباید اختیار این کلید را به من می دادند. باید فکر اینجایش را می کردند. [مکس می کند... یک کنسرو تن ماهی باز می کند و همزمان یکی از سی دی ها را داخل ضبط زیر دریایی فرو می برد.]
- [با افسوس] دیگر نه استادی مانده، نه تالاری و نه تماشاچی ای ...نباید اختیار این کلید را به من می دادند. [روی کلید با عصبانیت ضربه می زند... همزمان با صدای انفجار، صدای ضبط را بلند می کند:"در دل و جاااااان .... خااااااانه کردی"]

Tuesday, September 27, 2016

شابلون


هیچ وقت ندیدمشان اما درست جایی عمیق درون سرم فرو رفته اند. شش هفت تایی هستند. از چرخش و حرکتشان فکر می کنم شابلون هایی به شکل چرخدنده های ساعت باشند که هر کدامشان به شکل منحصر به فردی تراش خورده اند. یکیشان که از همه بیشتر کار می کند و تندتر می چرخد به نظرم از فلزی سیاه و سرد و آهنربایی باشد. دنده هایش زیاد و تیزند و در مرکزش شکل چند الگوی عجیب خالی شده که کنارشان محل اتصال محور عمود بر صفحه اش هم قرار دارد. اغلب اوقات که با شخصی گرم می گیرم با سرعت زیادی در خلاف عقربه های ساعت می چرخد. بعضی اوقات همزمان با او شابلون دیگری که فکر می کنم طلایی رنگ است هم به چرخش در می آید. با صدای غریبی که مثل تکرار یک گلیساندوی نامنظم و فالش روی بالاترین قسمت سیم "می" ویلن باشد.
اولین بار که از روی دوچرخه افتادم و سرم شکست با شوق منتظر بودم عکس رادیوگرافی سرم را ببینم. اما ظاهرا در هیچ عکسی نمی شود این چرخ ها را دید. احساس می کنم اسیرم. حس می کنم مرگم روزی است که لبه های تیز اینها تمام مغزم را از درون بسایند.
راستش حس می کنم آن چرخ سیاه مسئول این است که مرا به آغوش هایی بیاندازد که طردم کنند. هرگاه تندتر می چرخد همیشه با کسی مقایسه می شوم. لازم نیست جمله باشد... می تواند یک نیم نگاه تحسین آمیز به مرد دیگری باشد که بالقوه می تواند جایگزین من شود. اینطور که می شود چرخ طلایی شروع به گردش می کند و -انگار که به استهزا آمیز ترین شکل ممکن بخندد- صدای گلیساندویی که گفتم تند تند پشت هم در سرم طنین می اندازد. طنین مرا ذوب می کند... کوچک... قدر یک قاشق. درون جعبه ی دستمال کاغذی می روم... و همه جا بوی غربت می گیرد... بویی مثل بوی منی، مثل بوی مرداب.

Friday, September 23, 2016

تصدیق خرمالویی

ظهری که هنوز پاییزی نبود
هزاران سفید بالک زیر خرمالوی خانه می رقصیدند
بی نظم و قاعده
فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد
زوکربرگ... به یادم نیاور
تحقیرم نکن
دلم را نیاشوب
و فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد
درخت خندید
و به زبان خرمالویی تصدیق کرد

Monday, August 29, 2016

بختک

داشت از دلم بیرون می ریخت. روده هایم را نمی گویم، اما دست کمی هم از آن نداشت.
درست مثل یک غده چرکین چند ده ساله است که زیر پوستم آزادانه می چرخد. غده ای که جزء جزئش طی تمام این سال ها عین تل زباله های عفونی روی هم جمع شده
نگذاشت. باز هم مثل بختک بر من غالب شد.
بختک شده اید؟ در رویایی مانند واقعیت غوطه می خوری. صدای موتور کولر، نرمی تشک تختت، پنجره و نور مرده ی نیمه شب؛ همه چیز آرام و طبیعی است تا اینکه با سرعت از جایی دور می آید.
-
چه چیزی؟
-
نمی دانم... یک درنده، یک شبح، سایه. همین که نمی دانی از همه بدتر است.
-
پس برو، فرار کن...
-
نمی شود... نمی شود .
قفل شده ای به تختت، به خودت، به ترست... انگار در بدن مرده ای حلول کرده باشی، انگار درخت باشی. می آید... نزدیک تر... نزدیکتر ... و درست وقتی می خواهد ببلعدت، بدنت را به عاریه تحویلت می دهند: ناگهان می پری و می بینی که از برزخی صعب به خانه برگشتی.

داشتم می گفتم...مثل بختک دستم را بست و نگذاشت بیرونش بریزم. خودم شده بودم، آزاد، بی قید. انگار اطرافم به جای هوا، یک گاز یاسی رنگ شیرین و خوش بو باشد؛ بویی مثل حوله های تمیز. صورتش را دیدم. حس کردم چقدر ضعیف است. چقدر مستأصل است و بی دفاع. داشتم مدام ضربه می زدم، به آن گاز، به زنجیرهای نامرئی که در آن لحظات احاطه ام کرده بودند، به سر و صورت فرضی اش که با آن حالت عبوس و طلبکار جلویم نقش بسته بود. هیچ محدودیتی نبود. انگار دنیا را آفریده بودند که من راضی باشم.
فقط سی ثانیه، فقط در ذهنم بود. نگذاشت. استدلال های منطقی اش تهوع برانگیز است. انگار واقعاً در آن عالم عجیب جمجمه کسی می شکست و دماغی خرد می شد. خواست باور کنم اینطور می شود. گفت: "زشت است! این چه مسخره بازی ای است در می آوری؟ که چه؟ واقعاً از دستش اینقدر ناراحت هستی؟ فکر می کنی الان خودت هستی؟... خود تو منم، من خود تو ام!"
و تسلیمت می کند. مثل یک کودک نحیف می شوی، بره ی رام... مثل همان روزها.

می فهمم چرا "شیله" اینطور بود. همه فکر می کنند شاید دیوانه و مازوخیست بوده... اما می دانم خودش را نمی کشید.... "او" را می کشید که همیشه نهی می کرد... آن عقل کل پر ادعا را می کشید که شاید زندگی اش را به بازی گرفته و جعبه مخملی دلش را تبدیل زباله دان کرده.