Monday, April 01, 2019

شعر ببر


بیشه‌ی ویران، شاخه شاخه بیتهایش می‌شکست و در هوا می‌ماند
در فضای بیگرانِش، بیشه یک شعرمعلق بود
چون جنازه در جدال کرم و پوسیدن به یغما وزن خود می‌داد 

در ته زنجیره‌ای پُرانگل و معیوب
 بین انبوهیِ نیزارانِ تردیدش گم و پنهان شده یک ببر
توله‌اي سي ساله كو هرگز نمی‌غرد
نمی‌خیزد
نمي‌درد گلوی گاوهاي وحشی وحشت به نيش و او نمي‌ميرد
از این فرط گرسنه بودن و بیهوده بودنها

نگاهش مي‌كنم بر پوست آن خط‌های برجا را؛
شبیه ميله‌اند آن‌ها
که گویی کالبد خود چون قفس باشد
که گویی خود به تن سلول کرده تار و پودش انفعالی صعب و زجرآور
که گویی از درون صدها هزاران انگل‌ جانخوار،
اراده، باور و عزمش مکیدند و نمانده جوهر بودن

ببر، این پسمانده‌ی ره ره، زباله، حاصل زنجیره‌ی مسموم
کنامش رأس این زنجیره‌ی وارونه و شعر معلق بود
مغاکی تیره‌ از خاک سیه، آلوده و بدبو

ببر خفته در مغاکش بیشه را آرام می‌نالید:
" زمینِ بیشه را پر کرده هرزه ریشه و پیچک
زمینِ بیشه حفره حفره پر از رنگِ اتلاف است
که قطره قطره انگیزه هدر می چکّد از بینش به پایین سو
برگ برگ عمر را انبوه شتّه می‌جود تا ساقه‌ی مردن
و یک بیماری مرموز درختان را به سر باریده و بردست ایمان را
و عهد و قول و پیمان را...
ندارد بیشه آهویی که درّم وی
ندارد گاو و میشی سالم و سرحال
همه جنبدگانش چون طفیلی خون هم خوارند
چگونه بیشه را سلطان و سر باشم؟ "

مغاک تیره‌اش را زان سپس می خفت
خوش آمد بر طفیلان گفت
که بل این شعر وارونه به سرآید





Saturday, March 30, 2019

حجم عبث



رفته او از خاطر
جوی موذی اما، زنگ آوایش را
آن شمیم سر گیسویش را
و خط منحنی نازک لبخندش را
بر سرم می کوبد...
سر من سنگین است
سر من سنگین بود
سر من سنگ به جا می ماند

جوی اما هر روز
حسرت دهر بر این حجمِ عبث می‌سُنبد
که شکافد دل او
مشکل اینجا جوی است
ورنه سنگی که منم، دل نبودم که سویدا باشد

Tuesday, July 24, 2018

آبی، آبی، آبی


سرمان سنگین بود و هر وجب که پایین‌تر رفتیم گوشمان بیشتر درد گرفت...
یادت هست که تمام آن ثانیه‌ها ماهی شدند؟... و چطور از بین انگشتان کرخ شده‌مان گریختند؟...
رنگ به رنگ مرجان‌ها، لاشه‌های قایق ماهیگیران و تورها را گذشتیم تا تمام دنیا آبی شد...
یادت هست نفسهایمان کلمه می‌شد؟... و بدفهم‌ترین واژه‌ها هم حباب‌هایی رقصان بودند میان  آبی وهم؟
یادت هست؟
...
من تمام آن لحظه‌ها را به شماره نوشتم... به مغار روی سنگ سینه‌ام حک کردم...
که آب از روی شن‌ها نشویدشان...
تمام یادها را به پیرترین نهنگ گوژپشت دادم تا سینه به سینه آواز ما را در دریاها نقل کنند...
و قبل از رفتنم گره‌ی موی تو را به پای مرغ دریایی خواهم بست تا نشانی تو را تمام مرغان مهاجر از بر شوند. ...


Sunday, July 30, 2017

کودکی ام

کودکی گنجی بود
نقد شد به پای بالیدن
مغبون و خاسریم
که هزاران روز بالغ بودنِ بهترینمان

حتی به یک خواب نیمروز کودکی هم نمی‌ارزد

Saturday, May 13, 2017

پيچ

نمي دانم از كجا روي كتم چسبيده بود اما بلوا از همان يك تار موي سياه صاف بلند روي كت شروع شد و رزوه رزوه درون گوشتم پيچيد بهتان و شك... پيچ فرو مي رود كه بماند. حتي اگر بازش كني، درونش را گچ بمالي و سطحش را رنگ آميزي كني، در اعماق آن بدنه سوراخي خواهد ماند كه يا خاليست و يا اگر پر، از خميره اي غريب.

Monday, May 08, 2017

دوستي و دوستان بين دو قطب چرخنده

انگار آهنربايي كثيف و سيم پيچي شده باشم كه مدام به بدترين شكل ممكن قطب عوض مي كند. ساده ترين ها صعب مي شوند و عميق ترين ها سطحي. بعد همه چيز برمي گردد. اين وسط هم پر مي شود از دلتنگي و اضطراب و نيم دوجين رفيق بي معرفت كه تا دو روز حالشان را نپرسي از تو دلگيرند. پير مي شوم انگار هر روز. غر مي زنم. با خودم خودآزارانه   فكر مي كنم كه آيا همه براي منفعتي تن به دوستي مي دهند؟

كه سودي به تنشان بماسد؟ كه غصه هايشان را رويت بالا  بياورند؟ كه به خودشان ثابت كنند بهترينند و به اين دليل شخصيت و انتخاب هاي تو را به گند بكشند؟

هركس به نوعي، همه هم حق به جانب. چه آني كه فكر كرد غيبت ما به دليل ارزش قائل نشدن براي شخصيت والايش بود، چه او كه پيش خود گفت ٥ تومان اثاث بنجل به ما بيندازد نابغه تجارت است و چه او كه پنداشت اگر عشق ما به دريا يا ساير تفريحاتمان  را به سخره بگيرد خودش بهتر در اين دنيا زندگي خواهد كرد.

...

قطب عوض مي شود. صدا مي گويد:دوستي همين كشمكش ها را هم دارد ديگر عزيزم، چرا سخت مي گيري؟

ببين اين آهنگ "مردي كه دنيا را فروخت" است... هرچند كسي از اينها گوش نمي دهد اين روزها. لذتش را ببر!

دارم پير مي شوم. حتي براي خودم هم ضرب آهنگ ترانه هاي نيروانا كندتر به نظر مي رسد، بچه ها دوستشان ندارند. 

پير شده ام، از استوري هاي دختر بيست ساله فاميلمان هيچ چيز نمي فهمم... كي اين قطب ها براي هميشه مي ايستند؟

Friday, February 03, 2017

سيفتال

وسیله گاهی هدف را نه توجیه که گم می‌کند. درست مانند آن شب شلوغ که در میان غرور و نخوت و دود و صدای بلند ِ ضرب‌آهنگِ تند، گیج و گم بودم. از ساعت‌ها پیش از رسیدن شب، همه‌ چیز با وسواس و دقت فراهم شده بود، تا همگان ساعاتی خوش بگذرانند و آرزو کنند که صاحب این بزم، سال‌های سال در کنارشان شاد باشد و دوستی‌ها بماند تا مانندگان مانند، نزد هم. همه چیز بی‌نقص می‌نمود. فقط نگران بودم که نکند یکی از خواهرانم کبوتر سفیدم را با تیر تیز نگاهش، در بدو ورود به خانه بزند، که زد.
پس از کلی التهاب و بی‌قراری و تپش قلب، بالاخره زنگ خانه آواز خواند و همه‌ی حاضران، كلامشان را بريدند و در اشتیاق دیدن پریسا چشم به در دوختند. درِ را که گشودم، چشمم جز زردی ندید. یک زردی خیره‌کننده. همان خنده و نگاه معروفش بود اما یک لباس زردِ تا نیمه‌ی ران و یک ساپورت مشکی با کفشی به همان رنگ لباسِ بالاتنه برای لحظاتی میخکوبم کرد. سلامی کرد و آغوشی و بوسه‌ای، اما کوتاه و غریب. نمی‌دانم آن شبِ خردادیِ لعنتی آن‌قدر سرد بود یا او از فرط اضطراب یخ زده بود و رنگ به رخسار نداشت. گویی  زنبوری در راه کندو، راهش را گم کرده و داخل خانه شده است. پرپر می‌زد و  چشم می‌چرخاند که اوضاع را رصد کند. در مسیری نامنظم و پیچ پیچ، راهش را به جایی خالی در سالن باز کرد. خواهر وسطی، در همان بدو ورود، سلامی میزبانی و صاحب‌مجلسی کرد و از بد حادثه، میزبان مآبانه هم پاسخ شنید. و همین شد جرقه آتشی که سوزاند، شمع و پروانه و محفل را.
من همیشه در مقوله‌ی پوشاک و پوشیدنی، آبی و قرمز و توسی و سفید را به هر رنگی ترجیح داده بودم و نهایتاً انتخاب بعدی می شد سبز مات. گاه، از شدت استیصال روی به یاسی و گل بهی می‌آوردم. این بود که حیران بودم در این‌که چرا خلاف همه صحبت‌ها، رفته بود و رختی بازاری از جایی جسته بود و با آن به دلبری آمده بود. فکر می‌کردم شاید انتخابش زرشکی یا سرمه‌ای با شلوار یا دامنی مشکی باشد. ترکیب رنگ‌هایی که به سفیدی پوستش، جلوه خیره کننده‌تری می‌داد. همه‌ی نگاه‌ها در گردش بود. گاهی به سوی من و گاه او و گاهی نیز به یک‌دیگر. رنگ لباس که ساده‌ترین مشکل بود، کلی ماجرا پیش آورد که یک در هزار هم در مخلیه‌ام نمی‌گنجید. از جمله نق‌زدن‌های خواهرم و این‌که او، چرا هم‌چون بیگانه‌ای، حتا تعارفی خشک و خالی هم نمی‌کند و دستی برای پذیرایی نمی‌جنباند و این‌که  سرِخود آهنگ عوض می‌کند.  یک بار هم زبان اعتراض به نوشیدنی گشود که پریسا با خودش به همراه آورده بود.
در مجموع، خودش نبود. آن یکه‌سوارِ آزاد و سرخوشی که همیشه دنیا را آسان می‌گرفت و با پرچم و اسب خودش می‌تاخت. نه. او نبود. برج مراقبت لرزانی بود که می‌رقصید و می‌نوشید و می‌خندید اما همه از روی احتیاط و ترس. از آن شب حتی کلامی از او  در گوشم نیست. گویی یا او لال بود یا من کر. فقط به خاطر دارم مايه‌ي مباهاتم بود كه حضوری زردپوش، نگران سرافراز نبودن ِ احتمالی من است. در همه‌ی مدت حضورش، سر و گردنش خیس عرق بود و چشم‌های نگرانش خیره به سوی من. به نظر می‌رسید جرأت نگاه‌ کردن  مستقیم به کس ديگری را ندارد. و من چه ساده همه‌ی اینها را به پای بی‌تجربگی‌اش نهادم و افسوس می‌خوردم که چرا در این شبِ مبارک، به من خوش نمی‌گذرد! چه خودخواهانه نفهمیدم آن چشمانی را که حمایتی می جستند و ناگفته نماند که اندکی یافتند. اما نه به میزانی که باید، و زود رفت. و آن‌گاه سیل نجواها و پچ‌پچ ها بود که به گوش می‌رسید، تا چند روز ....


اکنون می‌فهمم و چه دیر. که چه آشوبی در سينه داشت و چه هوای سنگینی تنفس کرد میان آن همه داوری چشم‌ها. نامش را نیز اگر فراموش می‌کرد جای ملامت نبود. و من اکنون و سال‌ها بعد از رفتنشِ، فهمیده‌ام که چون رنگ محبوب من زرد است، کلی بازارگردی کرده و از جایی آن لباس را که شبیه زنبورش کرده بود یافته و خریده بود. خب چطور بايد می‌دانست رنگ مورد علاقه‌ی من شامل لباس نمی‌شود؟! حالا که نیست و نمی‌دانم کجاست، فهمیده‌ام، نمی‌بایستی در گوشش و از چندی  قبل می‌خواندم که خودت نباش و بیا. خودت نباش و بیا تا همه بمانند در حیرت از اینکه چه صنمی هستی. این من بودم که او را از خودش گرفتم و بي دفاع رهايش كردم میان آن همه نگاه ياغي که حتی تأیید و رد کردنشان نه برای خودشان و نه من، ذره‌ای ارزش و اعتبار نداشت و ندارد. من بودم که بی‌دلیل شخصی‌ترین دریچه را به سوی چشم‌های بیگانه گشوده بودم تا بنگرند، تا افاضات کنند. و چه مظلومانه بال زد به دور شمعی که می‌پنداشت، منم. خاموش ماندم... مسخ و منفعل میان آن همه سایه‌. و هرگز نفهمیدم که اگر زنبور هم بود، آن شب بزرگ‌ترینشان بود، همچون زنبوری که همه‌ی کندو به خاطرش به تکاپوست. یک زنبور ملکه. 

Wednesday, November 09, 2016

روبان اریگامی

می اندیشی که منطق بر می آید از پس چند خم و تای ساده. بیرون می ریزی اش، باز می کنی سفره را و رسوا می شوی... هیچ گاه بر نمی گردی، خسته می مانی و لگدمال

Tuesday, November 08, 2016

عطش و اجتناب

از این داخل مثل یک گلدان عظیم است؛ یا شاید یک لیوان بزرگ. سقف دارد یا نه؟ نمی دانم. در این نور کم نمی توان چیزی را تمیز داد اما به هر حال دیوارهای اینجا نمی توانند از بتن مسلح باشد. بتن، هرچه هم که باشد باز حسی آشنا از زمینی را زیر پوستش حبس کرده که روزی همه ما روی سنگ ها و خاک هایش دویده ایم، بازی کرده ایم و زمین خورده ایم. نه، ناآشناتر بود از هر نوع ماده و خمیره ای که تا کنون در حیات دیده ام. دستم به امید معجزه نقشی گُنگ روی دیوار می کشد، چیزی شبیه به یک حرف اِچ شکسته؛ شاید اِن... کوششی عبث با سرانگشتان کرخ و یخ بسته که دیگر رمقی هم ندارند. سدِ رو به رویم چنان استوار و محکم می ماند که حتی بدون لمس هم، رخنه ناپذیری اش یقینی است نقض ناشدنی.
سرما، سطحی ترین تماس ها را هم دردناک می کند. حتی تخیل نوازشی ساده هم شنکنجه ایست تاب نیاوردنی که تمام پوست را آرام آرام پر می کند از ترک و زخم هایی سوزناک و چرکین. این نظر او بود که آغوش ها یوغ می شدند بر گُرده ی دردش و هر نگاه برایش زنجیری می شد که مثل تازیانه فرود می آمد و تا نهایت زمان به دور بدنش می پیچید. او گناهار می پنداشت هستی و هستی اش را برای لبهایی که می راندند حی و جماد را. من گناهم تشنگی بود شاید؛ و سیراب نشدن از چشمه ای که در قلبم اگر هم می جوشید تکافو نمی کرد. عطشی بودم مجسم در کالبد کوزه ای گلی که هنوز در کوره می سوزد. فنری که پرش های بیهوده برای رسیدنش به دریچه ای فرضی تبدیلش کرده باشد به مفتولی مارپیچ که خود به تنهایی نمادی است از فرسودگی و خرابی.
فرار، ناممکن می نماید و حتی فراتر از ناممکن. حصار پذیرفته شده است. مثل تمام اصولی که در اعماق ناخود آگاه هرکس به وحی منزل می مانند. معابدی مقدس و کهن که بر پایه هایی سنگین و قطور ساخته شده اند و درونشان مملو پیکره هایی است از ترس های کودکی، آغوش های ناتمام، خوار انگاریده شدن ها و ذوب شدن در چشمان مردی پر ابهت که زمانی نگاهش دهشتناک ترین شعله خشم خدایان بود.
هیچ گاه مثل امروز در ژرفای این دخمه درد و درمان برایم اينطور مترادف و مكمل نمی مانست. مثل یک قوری چینی عتیقه و درش. چرا اصلاً محکومم؟ چرا در روزگاری که سنگ صافی بودم، دستی نقشی را روی آن حک کرد که تنها به زبانی مرموز خوانده می شود؟ این اشکال چه مفهومی را حمل می کنند که خواننده، ناخوانده می گریزد و به دامان دشت ها پناه می برد؟
من از راهبه هايي که این زبان را می دانند بیشتر هراس دارم. هیچگاه نمی گویند چه می خوانند و شاید اصلاً نمی دانند که می خوانند و حتی نمی دانند که زبانی را می دانند که دانستنش رازیست مگو.
دیشب کرم شبتابی درون دخمه پر زد و انعکاس سوسوی شکمش روی هر حلقه ی اين زنجیر ستاره ای حک کرد. خیال خام دوست داشت زنجیرهايم را گلوبندهای طلایی انگارد که برازنده ی مالکان و حاکمان است. حشره، خود انگار کلیدی باشد که می گسلد حلقه از حلقه ی این زنجیر. پرِ چرخان و سفيدي می شوم که آرام دیواره را در می نوردد...


Wednesday, November 02, 2016

صندوق

از تعلق
صندوق را خالي مي كني
...پاک
و كفَش را خوب دستمال مي كشي
قفلش مي كني
و سنگين ترين اراده ات را روي درب بسته اش مي گذاري...

گوشه ي اتاقت زيبا ترين شده

اما هنوز
داخل آن حجم چوبین انکار
لاي تمام درزهاي كهنه اش
بین لولاهاي فلزي اش
ذره ذره گرد حسرتی تلخ
آرام و راحت خفته