شب شد طی و کوکبان فراری
اما ز میان نرفته تاری
صبح است ولی کجاست خورشید؟
کو حاکمِ حکمِ روز جاری؟
از پشت کلالههای غمبار
پیداست چو هالهای گرفتار
تاریکی بخت ما ز شب نیست
از سد حقیقت است و انکار
این تودهٔ کمفشار نگذشت
در سایهٔ جهل خفته این دشت
تا باد ز سمت بد وزان است
این ابر، افق ندیده برگشت
غرید و به رعد وحشت آورد
رخشید و به برق دهشت آورد
بارید ولی نه از سر لطف
سیلاب بهجای رحمت آورد
اقلیم و هوا شرور و سرکش
بستند مسیر صلح و سازش
ویرانی و کوچ؟ یا که باید…
شوریم بهقدر تاب و کوشش
این ابر سیاه را بسوزیم
صد شعله و شمع اگر فروزیم
فانوس خرد، چراغ حکمت
چون سکه به رخت شب بدوزیم
با ضربهٔ باد دف نوازیم
بر نکبت سیل پل بسازیم
زیر ستم تگرگ سقفی
از دانش و از هنر فرازیم
No comments:
Post a Comment