Monday, October 02, 2006
Saturday, September 30, 2006
einen Rock
اینجا در خیابان نمی شود دامن کوتاه پوشید
در کوچه هم نمی شود
و حتی در بن بست
اما برای تو چرا...یک جا هست
باند فرودگاه، جلوی در هواپیمایت
به شرطی که پایین نیایی
همان بالا دم در
همانجایی که اولین و آخرین بار دیدمت
مو زرد آلمانی لوفت هانزا
با آن لباس فرم زیبا
دستمال گردن زرد...جلیقه
و دامن
من آلمانی نمی دانم و گرنه اسم این نوشته را
به آلمانی می گذاشتم
دامن
من خیلی با جنبه ام
ولی تو هم خیلی زیبایی
و من آلمانی نمی دانم
وگر نه به تو می گفتم
? Möchen sie heute abend mit mir ausgehen
و تو کاش جواب میدادی
Danke, sehr gern و بعد لحظات شیرینی می گذشت
هی...اینجا کجا آبجو با فرانکفورتر دارند؟
هی...اینجا کجا آبجو با فرانکفورتر دارند؟
Wednesday, September 27, 2006
Sunday, September 17, 2006
Friday, August 25, 2006
زیر درخت خرمالو
کودتای گرماست دلیل سکوت ظهر تابستان
و من زیر سایبان درخت خرمالو های هنوز نارس...
...می نگرم به تکاپوی حشره ای ناشناخته
که روی دستم بازیچه است
و یاد می آیدم که پدیده ها
همه تمثیلند از حرف ناگفته ی دلها
پس می خوانم به نجوا :
ای نشسته در سایه ی تردید
چه گرماییست در هوای عشقت
بدان تا وقتی خرمالو ها برسند
بر دستانت حشره وارم
Monday, August 07, 2006
گفتم و گفتی
گفتم تو را به روزی تا کی غم جدایی؟
گفتی تو را نشاید بر بزم آشـنایی
گفتم مکن قصاوت بر حال و روز زارم
گفتی به نزد چنگیز،راه امان چه خواهی؟
گفتم چه گویی ای دوست از قتل و خون و غارت؟
گفتی که کار من نیز باشـد جهان گشایی
گفتم تو تیغ صمـصـام اندر نیامش افکن
گفتی نیام ابرو خاک است و گورغایی
گفتم خدای رحمان عمرت دهد به صد سال
گفتی نیاز خود کن گر سر به خاک سایی
گفتم به دست فقرم دُر ثمــین من باش
گفتی که سنگ رخشان، زیبَد به تاج شاهی
گفتم که راه دشـوار کی عاقبت پذیرد ؟
گفتی که عاقبت کـو؟ از بهر ژاژ خایی
گفتم به دید منت، ما را نصـیحتی کن
گفتی کجا نصیحت، گیرد دل فدایی
گفتم که از تمنا جان در بدن نتابد
گفتی که جان به در کن تا نیل بر رهایی
گفتم کنم چنین پس، با مهر خود بیامرز
گفتی خدای بخشد چونان که پرخطایی
رفتم ز دار دنیا سوی دیار باقی
داد از نبود مهر و نفرین به خودسـتایی
Saturday, July 01, 2006
افسانه ققنوس
بیست و یکمین ققنوس در آتش عمر سوخت...
... بیست و دومین تخم طلایی رنگ پدیدار گشت از میان خاکسترهای زمانه
تولدم مبارک...
انتظار داشتم امروز خیلی اتفاق های جالب بیفته....ولی خیلی عادی بود....بهانه ای بود برای خیلی ها که استفاده نکردند...لابد چون نخواستند...مهم نیست...اصلا مهم نیست ، کیارش میگه گوشیت خوب SMS نمی گیره... در نتیجه شاید خیلیا به من پیام دادن و من نفهمیدم...به هر حال از اونایی که به فکرم بودن ممنون...
Thursday, June 15, 2006
Monday, June 05, 2006
در محل کار
این هم برای اونایی که فکر می کنن سر کار به من خیلی خوش می گذره
این تصویری از همکارهای دلسوز منه که همیشه به فکر من هستند
Friday, June 02, 2006
ثروت سرد
تنها روی تختخواب بزرگی خوابیده بود و گوش می کرد:
صدای پای مرد غریبه ای که از خونه ی مجللی به سرعت بیرون می رفت...
یه استارت تو عمق سکوت شب، و بعد صدای یه ماشین که دور می شد.
به اطرافش نگاه کرد؛ یه خونه ی مجلل با کلی خرت و پرت لوکس و تختخواب بزرگی
که حسابی به هم ریخته...مطمئن شد؛ هنوز تو خونه ی آرزوهاش بود...
دوباره نگاه کرد...قاب عکسی که از خجالت برش گردونده بود... برش داشت و نگاه
کرد:
یه مرد و یه زن ، هردو کنار هم توی قاب...
مردی که همیشه در سفره، همیشه سرده...
و زنی که همیشه تو خونه ی مجللی تنهاست...
یاد روزی افتاد که فکر می کرد به همه چیز رسیده...به آرزوهاش.
و یاد چند دقیقه ی پیش افتاد، یاد اون مرد غریبه و گرمی بدنش...لبخند زد. لبخندی که
زود به بغض تلخی تبدیل شد…
و باز هم اون احساس گناه لعنتی که از قلبش آروم توی رگهاش جاری می شد...
همیشه از این حس بدش می اومد ، بعدش فقط زمزمه می کرد :
یه عذر خواهی به مرد توی قاب…
و یک نفرین به آرزوهای گذشته...
و اینقدر زمزمه می کرد تا خوابش ببره...و خواب می دید روزهایی رو که هنوز بانوی
این خونه ی مجلل نبود، زمانی که هنوز انتخاب نکرده بود،
روزهایی که خیلی مغرور بود…
Subscribe to:
Comments (Atom)






