Thursday, December 07, 2006
Wednesday, November 29, 2006
334
مشتی دل مشتاق به دیدار عزیزان
مشتی پی کار از سوی بحرین گریزان
گردهم و باهم به چه ترتیب که کردند
عزم سفری کوته و هم دور نه چندان
سرگرم تلاشند به جدیت بی وصف
در سوی دگر عده ای از بانو و مردان
هریک به توان قسمتی از بار به دوشش
برج و خدمه، یک کمک ناشی و کاپتان
بر دست کسی بوسه زدن هست چه نیکو
آن دست که غولی بَرَدش طاعت و فرمان
آن شخص که افسار به سمیرغ ببندد
بالاتر از آن رفت که شد رستم دستان
بنشست سلامت همه یاران به نشاطند
خوش آمدنت باد به کاشانه ی ایران
لازم به توضیح است این کالیگرام بار دوم است که ویرایش شده، نسخه اولیه آن( 8 آذر ۸۵) در زیر آورده شده. کلمه خلبان هم غلط نوشته شده بود که الان هم عوضش نمی کنم تا یادم باشه بدون چک کردن چیزی منتشر نکنم. نسخه جدید که در بالا می بینید تکنیک جدیدتری نسبت به اون دوران داره و شعرش هم تغییر کرده.
تاریخ نگارش نسخه جدید ۲۱ شهریور ۹۰ ساعت ۳ بامداد.
Saturday, November 18, 2006
یاقوت
من ندانم که چرا
در من این حس مانده
که نبیم بدی ات را همه وقت
و به تلقین گویم:
که فقط الماسند
این همه خرده ی شیشه در تو
و ببندم چشمم بر همه تیرگی ات
و بگویم با خود، چشمم از نور گَزید
من ندانم که چرا دارم دوست
ریگ در کفش تو را ، سرخ یاقوت گرانانگارم
من ندانم که چرا
کاسه ی خون دلم را بینم
یک سبو پر ز شراب
و بگویم که همه دردسرم از مستی است
بد و خوبت به کنار
من فقط این دانم
عاشقت گشتم و هستم
عاشقت می مانم
Tuesday, October 17, 2006
کاش من هم دختری بودم
کاش من هم دختری بودم لـــــــــــوند حلقه ی گیسوی من همچون کمند
خوش بر و سیما و هم شیرین سخن قلوه لب، چشــــمم خمار و گل بدن
می زدم ماتیک قرمز هــــــــمچو خون تا بَرم صد مرد تا مرز جـــــــــــــــنون
ناز می کــــــــــــــردم به لطـــف ابروان تا رود هــــــــــوش از سر پیر و جوان
سر نخی بر دســــــت هر آشفته حال می نـــــــــهادم تا بیـــفتد در خـــیال
زان پس او را می ســـــــــپردم بر خدا می شـــــدم گم من، ز احوالش جدا
طفلکی می شـــــــد به حالــم بیقرار بی خبر از ماجــــــــــــــــرای این فرار
تشنه لب،عاشــق دل و مانده به کف تازه می افتاد در پایان صـــــــــــــــف
تا که شـــــــــــــــاید من نظر بر او کنم عاشــــقـــش گردم به سویش رو کنم
بی خبر، از حـُــقه ام غــــــــــــافل بُود داخــــــــل آب نمک شــــــــــاغل بُود
چون نداند که هــــــــــــــــزاران مثل او عاشـــــــــــــق حیران و بر دل آرزو...
...بر وصــــــــالم چشــــم دارند و نــظر منتظر باشـــــند و چشمشان به در
حال، از بین همه عاشـــــــــــــق دلان می گزیدم من یکی جمعی گـــــران
از لــــــــــحاظ پول و ماشــــین و لباس از جـــــــهات خانــــدان و موی تاس
از هــــــمه نقــــطه نــظر های ظـــریف مارک شــــــــــلوار و کلاه تا بند کیف
شـــــــــغل های باکــــلاس ارجــح ترند دکتــــــر و تــــــــاجر به از یک کارمند
چونکه تنگ آید طـــــــــــــــریق انتخاب صـــحبت از فکر است و آیین و کتاب
این همه خوان و گــــــزینــش پیش رو تا یکی مــــــــــــــــاند برایم رو به رو
چونکه یابم مـــــــــرد خوب و ایــــده آل تازه آغاز مصــــــــــــاف است و جدال
می کشیدم نقشـــــه ای آنتیک و ناب تا برد تا گور از بنده حســــــــــــــــاب
می شـــــــــــدم در زندگی تاج سرش هم عزیز مهربان هم ســـــــــــرورش
لیک افســـــــــــــــوس و دریغ از روزگار چونکه شـــــد ذاتم به مردی ماندگار
مرد باشـــــــــم من در این ایران زمین ظاهرا برتر ولی مــــــــــــــظلوم ترین
کاش من هم چون نگـــــــــــار و آفرین دخـــــــــتری بـــــــودم به نام آرویـــن
Monday, October 16, 2006
پاییز ماندگار
امروز دیدم که هوا بارانیست
ابرهای بغض فشان گریانند
جوی های لبریز، گل آلودند
رهگذر های خیس گریزانند
پیش پنجره، یاد از دلم آمد
در روز سردی و پریشانی
گونه ها ناودان و چشمانم
همچون ابر پاییز بارانی
فصل پاییز را پایان بوَد روزی
نو بهار سبز و خرمی در پیش
نوبهار من ولی در دلم مرده
فصل پاییز من جاودان و پر تشویش
Wednesday, October 11, 2006
نوای یک بلبل
گفت درخت کـــــــــــــهن باغ ما: بلــــبلـــک کوچــــک آوازه خوان
نغمه ی عشق و غم دلدادگی بهر رز و سوسن و سنبل بخوان
گفت به غم بلبل بشکسته دل: نیســــــــت گلی طالب آواز جان
در عوض ســـکه ی خردی همه تن بفروشـــــند به آن باغـبان
Monday, October 02, 2006
Saturday, September 30, 2006
einen Rock
اینجا در خیابان نمی شود دامن کوتاه پوشید
در کوچه هم نمی شود
و حتی در بن بست
اما برای تو چرا...یک جا هست
باند فرودگاه، جلوی در هواپیمایت
به شرطی که پایین نیایی
همان بالا دم در
همانجایی که اولین و آخرین بار دیدمت
مو زرد آلمانی لوفت هانزا
با آن لباس فرم زیبا
دستمال گردن زرد...جلیقه
و دامن
من آلمانی نمی دانم و گرنه اسم این نوشته را
به آلمانی می گذاشتم
دامن
من خیلی با جنبه ام
ولی تو هم خیلی زیبایی
و من آلمانی نمی دانم
وگر نه به تو می گفتم
? Möchen sie heute abend mit mir ausgehen
و تو کاش جواب میدادی
Danke, sehr gern و بعد لحظات شیرینی می گذشت
هی...اینجا کجا آبجو با فرانکفورتر دارند؟
هی...اینجا کجا آبجو با فرانکفورتر دارند؟
Wednesday, September 27, 2006
Sunday, September 17, 2006
Subscribe to:
Comments (Atom)






