Saturday, October 15, 2016

ناتیلوس


[نمای داخلی کابین یک زیر دریایی]
- نباید اختیار این کلید را به من می دادند. باید فکر اینجایش را می کردند. [مکس می کند... یک کنسرو تن ماهی باز می کند و همزمان یکی از سی دی ها را داخل ضبط زیر دریایی فرو می برد.]
- [با افسوس] دیگر نه استادی مانده، نه تالاری و نه تماشاچی ای ...نباید اختیار این کلید را به من می دادند. [روی کلید با عصبانیت ضربه می زند... همزمان با صدای انفجار، صدای ضبط را بلند می کند:"در دل و جاااااان .... خااااااانه کردی"]

Tuesday, September 27, 2016

شابلون


هیچ وقت ندیدمشان اما درست جایی عمیق درون سرم فرو رفته اند. شش هفت تایی هستند. از چرخش و حرکتشان فکر می کنم شابلون هایی به شکل چرخدنده های ساعت باشند که هر کدامشان به شکل منحصر به فردی تراش خورده اند. یکیشان که از همه بیشتر کار می کند و تندتر می چرخد به نظرم از فلزی سیاه و سرد و آهنربایی باشد. دنده هایش زیاد و تیزند و در مرکزش شکل چند الگوی عجیب خالی شده که کنارشان محل اتصال محور عمود بر صفحه اش هم قرار دارد. اغلب اوقات که با شخصی گرم می گیرم با سرعت زیادی در خلاف عقربه های ساعت می چرخد. بعضی اوقات همزمان با او شابلون دیگری که فکر می کنم طلایی رنگ است هم به چرخش در می آید. با صدای غریبی که مثل تکرار یک گلیساندوی نامنظم و فالش روی بالاترین قسمت سیم "می" ویلن باشد.
اولین بار که از روی دوچرخه افتادم و سرم شکست با شوق منتظر بودم عکس رادیوگرافی سرم را ببینم. اما ظاهرا در هیچ عکسی نمی شود این چرخ ها را دید. احساس می کنم اسیرم. حس می کنم مرگم روزی است که لبه های تیز اینها تمام مغزم را از درون بسایند.
راستش حس می کنم آن چرخ سیاه مسئول این است که مرا به آغوش هایی بیاندازد که طردم کنند. هرگاه تندتر می چرخد همیشه با کسی مقایسه می شوم. لازم نیست جمله باشد... می تواند یک نیم نگاه تحسین آمیز به مرد دیگری باشد که بالقوه می تواند جایگزین من شود. اینطور که می شود چرخ طلایی شروع به گردش می کند و -انگار که به استهزا آمیز ترین شکل ممکن بخندد- صدای گلیساندویی که گفتم تند تند پشت هم در سرم طنین می اندازد. طنین مرا ذوب می کند... کوچک... قدر یک قاشق. درون جعبه ی دستمال کاغذی می روم... و همه جا بوی غربت می گیرد... بویی مثل بوی منی، مثل بوی مرداب.

Friday, September 23, 2016

تصدیق خرمالویی

ظهری که هنوز پاییزی نبود
هزاران سفید بالک زیر خرمالوی خانه می رقصیدند
بی نظم و قاعده
فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد
زوکربرگ... به یادم نیاور
تحقیرم نکن
دلم را نیاشوب
و فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد
درخت خندید
و به زبان خرمالویی تصدیق کرد

Monday, August 29, 2016

بختک

داشت از دلم بیرون می ریخت. روده هایم را نمی گویم، اما دست کمی هم از آن نداشت.
درست مثل یک غده چرکین چند ده ساله است که زیر پوستم آزادانه می چرخد. غده ای که جزء جزئش طی تمام این سال ها عین تل زباله های عفونی روی هم جمع شده
نگذاشت. باز هم مثل بختک بر من غالب شد.
بختک شده اید؟ در رویایی مانند واقعیت غوطه می خوری. صدای موتور کولر، نرمی تشک تختت، پنجره و نور مرده ی نیمه شب؛ همه چیز آرام و طبیعی است تا اینکه با سرعت از جایی دور می آید.
-
چه چیزی؟
-
نمی دانم... یک درنده، یک شبح، سایه. همین که نمی دانی از همه بدتر است.
-
پس برو، فرار کن...
-
نمی شود... نمی شود .
قفل شده ای به تختت، به خودت، به ترست... انگار در بدن مرده ای حلول کرده باشی، انگار درخت باشی. می آید... نزدیک تر... نزدیکتر ... و درست وقتی می خواهد ببلعدت، بدنت را به عاریه تحویلت می دهند: ناگهان می پری و می بینی که از برزخی صعب به خانه برگشتی.

داشتم می گفتم...مثل بختک دستم را بست و نگذاشت بیرونش بریزم. خودم شده بودم، آزاد، بی قید. انگار اطرافم به جای هوا، یک گاز یاسی رنگ شیرین و خوش بو باشد؛ بویی مثل حوله های تمیز. صورتش را دیدم. حس کردم چقدر ضعیف است. چقدر مستأصل است و بی دفاع. داشتم مدام ضربه می زدم، به آن گاز، به زنجیرهای نامرئی که در آن لحظات احاطه ام کرده بودند، به سر و صورت فرضی اش که با آن حالت عبوس و طلبکار جلویم نقش بسته بود. هیچ محدودیتی نبود. انگار دنیا را آفریده بودند که من راضی باشم.
فقط سی ثانیه، فقط در ذهنم بود. نگذاشت. استدلال های منطقی اش تهوع برانگیز است. انگار واقعاً در آن عالم عجیب جمجمه کسی می شکست و دماغی خرد می شد. خواست باور کنم اینطور می شود. گفت: "زشت است! این چه مسخره بازی ای است در می آوری؟ که چه؟ واقعاً از دستش اینقدر ناراحت هستی؟ فکر می کنی الان خودت هستی؟... خود تو منم، من خود تو ام!"
و تسلیمت می کند. مثل یک کودک نحیف می شوی، بره ی رام... مثل همان روزها.

می فهمم چرا "شیله" اینطور بود. همه فکر می کنند شاید دیوانه و مازوخیست بوده... اما می دانم خودش را نمی کشید.... "او" را می کشید که همیشه نهی می کرد... آن عقل کل پر ادعا را می کشید که شاید زندگی اش را به بازی گرفته و جعبه مخملی دلش را تبدیل زباله دان کرده.


Thursday, June 23, 2016

نگین های زنگباری

بس که امواج و اطلاعات مخرب به گوش و چشمم ميرسد، بچگانه دلخوش ميكنم به خريدن يك گلدان جدید كه مراقبتش كنم و وي، خاموش و بي صدا به من نورهاي سبز زیبا بپاشد. کمترین زحمت را دارند این "نگینهای زنگباری"؛ مثل همه چیز که کمزحمتترینش، مطلوبترین است.
شايد دلخوش كنم به خريدن نسخهی جديدی از بازی "پِس"؛ كه به حریفم بارها و بارها گل بزنم در رقابتی که انگار واقعی، جدید و مهمترین رویداد هفته است... هفته هشتم از فصل چندم لیگ قهرمانان اروپا!... تا بايرن مونیخ را با نوک انگشتانم ظرف 20 دقیقهی طلایی از روی تختِ اتاق براي هزارمين بار قهرمان اروپا كنم: کمزحمتترین پیروزی!
پوچ... مثل تمام بازيهايي كه روزي اشتياقشان تمام شد و تمام گلدانهايي كه در بين روزمرگي خشكيد. مثل تمام اسباببازیهایی که حتی نمیدانم به کجا  انداختمشان و مثل تمام کارتونهای تلویزیون که آن روزها درس خواندنم را عقب انداختند.
از سر مي نويسم.
مثل تمام انشاهايي كه در كودكي سرشار از اميد بود و پایانی خوش داشت. شنيدهام كه زنگ انشا - كه هيچ وقت خيلي هم جدي نبود- حالا بدتر از زمان دانشآموزی ما مغفول مانده. مينويسم از شمع كه ناگاه اشكش روي پوست باريك و پرده مانند بين شصت و سبابهام ريخت. آنقدر ناگهاني بود كه احساس سرما كردم. به صرافت كه افتادم و خشك شدنش را روي دستم ديدم تازه سوختم. مثل حسم به همه چيز؛ به نگاه مادر كه به طرز مضحكي همه چيز را خوب ميبيند... به باغچهی خانه كه روزگاري شكوهي داشت و حالا پس از بازسازی بنا تنها دو سروناز نحیفش باقی مانده. مینویسم به دوستاني كه گاهي اوقات حوصله ندارند و نمیدانم اصلاً برای چه منتظر من هستند... برای سيمهاي ساز که تشنه ی انگشتانی کاربلدند که هر روز شانه شان کند.  به پلههاي اداره و آن دستگاه ثبت اثر انگشت مسخره كه هيچوقت اولين بار نميشناسدم... به خواندن پلاك ماشينها تا شاید پلاک یکی 267و71 باشد... که شاید بدانم تقدیر مار را به هم خواهد رساند. مینویسم برای تو که حتی نمیدانم برای من خوب هستی یا نه. برای تو که رویای تو کمزحمتتر است از گفتن راز دلم... کمزحمتتر است از "نه" شنیدن... کمزحمتتر است "آری" شنیدن و ساختن همه چیز با توی ناسازگار و کم‌زحمتتر است از خراب کردن هر چه تا به حال کنارت ساختم و خواهم ساخت.

نگین زنگباری من (زامیفولیا) در کنار میز کارم، ۱۳۹۴


Thursday, March 24, 2016

میهمانی آقا هوشنگ در میان جاده سانتیاگو

در افکارم بودم که ناگهان صدایی مرا از عالمم بیرون کشاند. پریدم. انگار وسط ميهماني چيزي منفجر شد. لامپ بود؟ نه، به صداي تصادف می‌مانست، اما از جايي درون خانه. ولي چرا كسي متوجه چيزي نشد؟ همه چیز عادی است و حتي در كار چند زن ميانسالي كه محض بازتداعي حس جواني، قرهاي اغراق شده و بي‌ظرافت مي‌ريختند هم هيچ اخلالي ايجاد نشده است. صداي كمي نبود. لااقل ميزبانان بايد كمي حواسشان به دور و بر جلب مي‌شد. نگاهشان كن: هوشنگ خان با هيزي ريزي به قر ريختن و البته باسن درشت صفورا كه مثل آونگ به چپ و راست سير مي‌كند مي‌خندد و زنش، محبوبه خانم، کمی عصبي و بی‌حوصله سيگار باريكي را از پاکت در می‌آورد که روشن كند. شصتي فندكش تق صدا مي‌كند و يك خانم مسن كه نميشناسمش ضمن چرخاندن برق آسای سرش به طرف منبع صدا، از ترس استشمام بوي سيگار و احتمالاً سرفه به آن طرف محفل - كه كمي هم مردانه‌تر است- كوچ مي‌كند. فكر اذن دخول را هم كرده: "شما آقايون هم خوب خلوت كردينا!" فكر مي‌كنم که چرا صداي خفيف يك فندك بيشتر از صداي مهيبي كه شنيدم توجه جلب كرد. پاسخ ساده است: يا گوش بنده تيز است -كه نيست- و يا آن صدا، فراي پديده‌هاي ملموس و مکشوف اين جهان بوده. ترسي مرا در بر مي‌گيرد. يادم مي‌آيد ديشب علي‌رغم هشدار نوسينده‌ی كتاب، تمرين شماره‌ی چهار زائر جاده‌ی سانتياگو را انجام داده بودم. نتیجه‌اش يك تخيل من‌درآوردي بود شامل انعكاس تصاوير فصول قبل كتاب. البته انصافاً اثبات من‌درآوری ‌بودنش ساده نیست. کسی چه می‌داند تصاویری که به ذهنمان خطور می‌کنند ملهم از چه منبعی هستند؟ به هر حال قرار بود اسم پيام‌آور یا به سلیقه‌ی مترجم "شيطان شخصي‌ام" را كشف و با او ملاقات كنم اما... اما خوابم برد، همين. نكند اين اوهام جداً به موضوع ديروز مربوط باشند و آن صدای مهیب، در حقیقت صدای باز شدن دروازه‌ي جهنم براي ورود شيطان بوده است. آهان...دخترک مرموزی در جمع هست كه اتفاقاً تازه هم رسیده. تنها آمده و نمی‌شناسمش. مه‌لقا صدايش كردند. ظاهراً سی و چند ساله است. به نظر می‌رسد از آن دخترهای نچسب باشد، هرچند چهره و قد و بالایش خیلی هم بد نیست. البته نه، بی‌سلیقه است. انگار با لباس خانه آمده. یک جفت کفش ورنی ارزان، تونیک کشی قرمز و ساپورت مشکی رنگی پوشیده و موهای سیاه نه چندان بلندش را با کلیپس جمع کرده است. دور چشمانش را هم خیلی سفید کرده و در نگاهش بلاهت خاصی موج می‌زند. به نظرم شبیه زن میکی ماوس است. چرا به من به شكل عجيبي نگاه مي‌كند؟ انگار مرا بشناسد. شاید هم چون من عجیب نگاهش می‌کنم اینطور است. نگاهم را ناشیانه برمی‌گردانم. ممکن است اين همان پيام‌آور كذايي باشد كه براي جلب نظر من صداي مهیبی ایجاد كرده؟ صدايي كه من فقط قادر به شنيدنش هستم.
مضحک است اما برای قدرت‌نمایی و غلبه بر خوف و در حالی که زیر چشمی می‌بینم که حواس دخترک به دور و برم هست، سیگاری درآورده و روشن می‌کنم. به محض زدن شصتی فندک، باز هم آن زن مسن که حالا درگیر شنیدن خاطره‌های بی‌سر و ته جناب سرهنگ شده سرش را به طرف محل روشن شدن سیگار می‌چرخاند و از اینکه من را از خود به اندازه‌ی کافی دور می‌بیند خیالش راحت می‌شود. موسیقی‌ای که صفورا را از خود بی‌خود کرده بود تمام می‌شود و همه کف می‌زنند. آهنگ بعدی ... تعدادي از زنان خيرخواه فاميل مه‌لقا را تشویق کردند قری بدهد و بدبخت را بلند نشده هلش دادند سمت من، پوري خانم به زور مرا بلند مي‌كند تا تکانی با شش و هشت سنگین ترانه بدهم و به زور دخترك را كه كلي هم سرخ و سفيد شده، وسط سالن با من روبرو می‌کند. دخترك نگاه غریبی مي‌كند که قاعدتاً تفاسير مختلفي مي‌تواند داشته باشد. "به زور هلم دادند با تو برقصم‌ها" يا "مرده بودي خودت جاي لم دادن من را دعوت كني وسط؟"... تعبير خودم را بيشتر باور دارم "بالاخره فرخواندی‌ام و با شیطان شخصی‌ات آشنا شدي". البته افتخاريست اما بنده آمادگی گفتگو با شیطان را ندارم. اصلاً با اين احوالات راستش صداي موزيك را هم درست نمي‌فهمم و تمركز ندارم. رقصیدن مه‌لقا هم حداقلی و خیلی محتاطانه است. از ترس نگاهش نمی‌کنم. شاید بی‌ادبی باشد اما حتی نتوانستم تا آخر آهنگ صبر کنم و زیرکانه به حلقه‌ی کناری میهمانان پیوستم. با دست زدن و کم کردن تدریجی سرعت پاهایم، آرام آرام از رقص کناره‌ گرفتم و دخترک را تنها وسط قالی رها کردم. خیلی بهش برخورد، احتیاطش را از سر لج کم ‌کرد و چند حرکت ریز و فنی آمد که با هورا و کف زدن جمع همراه ‌شد. اصلاً این دخترک فامیلِ کیست؟ از کجا آمده؟ صدای انفجار چه شد؟
برگشتم و سرجایم نشستم. اگر دخترک به واقع خود شیطان باشد علی‌رغم حرکت ناجوانمردانه‌ی من بازهم برای صحبت با من سیگنال خواهد داد. شیاطین سمج‌اند و ضمناً چنین ملاقاتی نباید به این راحتی تمام شود. اگر هم اینطور نشود پس من خیلی موضوع تمرین کتاب را جدی گرفتم و این بخت برگشته یک آدم معمولیست مثل من. دوباره صدای انفجار می‌آید... و همچنان همه خیلی عادی‌ مشغول کارهای قبلی‌شان‌اند. یعنی شیطان را عصبانی کردم؟ نه، دیگر صبرم تمام ‌شد. باید مطمئن شوم این صدای چیست. شتابزده به آن‌سوی محفل می‌روم و از محبوبه خانم می‌پرسم که صدای چه بود؟
بعد از تکرار سؤالم، با لحنی مهربان و حالتی عاقل اندر سفیه تعریف می‌کند که از سر شب برای ساختمان کناری تیرآهن آورده‌اند و بی‌شرف‌ها همین جور بی‌مهابا رو هم می‌اندازنشان. در ادامه خیلی خونسرد می‌گوید "دیگر همه عادت کرده‌اند از دم غروب". تازه می‌فهمم به جز دخترک تازه وارد، من از همه دیرتر رسیده‌ام. می پرسم این دختر خانم قرمزپوش فامیلِ کی هستند؟
شیطنت در چشم محبوبه خانم می‌درخشد و با لحنی که انگار پی به یکی از رموز کیهان برده باشد می‌گوید "ای پدر سوخته، این مه‌لقاست، دختر همسایه پایینی. پدر و مادر طفلک سفر رفته‌اند و دعوتش کردیم بالا که تنها نباشد، دختر خوبیه‌ها، اگر می‌خواهی که..."

فریاد پوری خانم همه چیز را در زمان ثابت نگه می‌دارد: "یا قمر بنی هاشم... سرهنگ خان، جناب سرهنگ، خاک بر سرم... جناب سرهنگ"... من در حالی که هنوز مبهوت اطلاعاتی‌ام که تازه کسب کرده‌ام می‌بینم که دور سرهنگ پر از آدم می‌شود. اینگونه به نظر می‌رسد که حالش بهم خورده و موضوع هم خیلی جدی است. زن مسنی که به بوی سیگار حساس بود بی خداحافظی، بی‌حجاب و بدون اینکه توجه کسی را جلب کند با صورتی خونسرد از در خانه بیرون می‌رود... پوری خانم همچنان شیون می‌زند: "جناب سرهنگ، خاااااک بر سرم چی شد؟..." آقا هوشنگ با حالتی نگران و مسئولانه در پاسخ نگاه من از قلب بیمار جناب سرهنگ و سابقه‌ی سکته‌ی ماه پیشش می‌گوید و محبوبه خانم را سراسیمه صدا می‌کند که به اورژانس زنگ بزند. از هوشنگ خان پرسیدم که خانم مسنی که مشغول گپ و گفت با سرهنگ بود یکهو کجا رفت؟ آن هم بدون روسری؟... خیلی مات و متعجب نگاهم می‌کند و مثل منگ‌ها جواب می‌دهد: "خانم مسن؟ کدام خانم مسن؟ کی را می‌گویی؟... محبوب! زنگ زدی اورژانس؟"

Wednesday, December 16, 2015

پهپاد

خیلی درد می‌کند... ناگهان شروع می‌کند به سوختن. گفتند از سر معده است، اسید است. فرمودند کیفر است، عقوبت گناه است، از عشق است. از دردهاییست که " مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورند و می‌تراشند". فرهنگ است... درد مشترک ماست. جور و مظالم و جفاست...
حالیا مستید... نمی‌فهمید، نمی‌بینید... من هم نمی‌بینمش... دور است، بالاست. یقیین دارم که پهپاد است، با توپ لیزری که طول موجش در طیف مرئی نیست. مثل روح دنبال من همه جا هست، حیّ و حاضر. می‌شنود، می‌بوید، می‌بیند و ... می‌زند و می‌سوزاند.

Monday, October 19, 2015

رصد

مثل کودکی که تازه تلسکوپی هدیه گرفته باشد
تماشا می کردی آسمان را
شمردی
تک تک ستاره هایی را که مثل قبل نبودند
با تردید... با ترس... تحقیر
چه رصد بی حاصلی بود

این ها ستاره اند... با چشم خالی ببین
این ها غول های سرخند و کوتوله های سفید کم سو
نقطه هایی بی معنی در صورت فلکی درد
صورتی تنها و دور... صدها سال نوری دورتر از باورهای شیرین
زمان... ستاره ها را دور می کند...محو می کند
و رویاهای زیبا را از دو سو تا مرز پارگی می کِشد
آسمانت آباد... صاف
و پر از شهاب های خوش یمن

Friday, September 25, 2015

غزل نوکترون

 
شب بود و گذارِ ابر و مهتابي خوش
دلداده و دلبران به آدابي خوش
 
تير آمد و زهره با سبو از پي وي
كُشتند عطش به جرعه از آبي خوش
 
نی بر لب بوف و کوکبان چرخ زنان
مه ذكر به لب بر سر محرابي خوش
 
زد باد و به پا باغ به چنگ آمد جوي
با ضربي و چرخشي و مضرابي خوش
 
بزم شب و هر کس به هوایی درگیر
با لعبت و حالتي و اسبابی خوش
 
اي شب همه جان بخشي و ما را افسوس
ما را چه گنه كه درنمي يابي خوش؟

دورم ز رخ یار و نبینم مگرش
در بستر و در میانه خوابی خوش  
 

 


گپی در لانه مور

چيزي نيست، فقط عرق سرد كرده بودي، رنگت پريده بود و صف را بهم زدي
من هم از زباله هاي نوچ و تونل هاي مرطوب بيزارم.
فكر كه نمي كني بال، باغ و اين حلقه هاي زرد خيال باشند؟ اينها واقعي اند نه؟ مي دانم جوابت چيست... به شاخك شكسته ات فشار نياور
راستي تو هم بعد از ديدن آفتاب وقتي تند تند پلك مي زني هشت ضلعي مي بيني؟