Saturday, September 06, 2014

شبی در فراغ خانم اِراک حوالی ایستگاه سی



روی دکمه ((صفجه اصلی)) کلیک کرده بودم که ایده‌ای جرقه زد... بگذار بنویسمش هر چرندی که هست را، کسی که اینجا را نمی‌خواند (دست کم تا آخر): روح مثل دهان است، محیطی تمیز و پاکیزه که با لیزوزوم احساس ضدغفونی می‌شود. خِرد، دندان‌های سپیدند که مسائل را خُرد می‌کنند و هنر، به مثابه زبان سرخ است که معنا را در قالب ماده و موج به بیرون می‌دمد. تشبیهی که نوشتم را دوباره می خوانم: زیباست؟
صدایی از درون می‌گوید: "نه، اصلاً... دهان؟ دهــــان؟ "
شکی آن چنان وجودم را در‌برمی‌گیرد که احساس می‌کنم تنم لانه‌ی موریانه‌هاییست که علیه ملکه‌شان شوریده‌اند... شاید زیاد از حد از تشبیه استفاده کردم!
حالا هر چه... این را گفتم که به اینجا برسم: اقبال بلند لازم است که شکلات به شما حساسیت نداشته باشد (یا بالعکس، آن‌طور که همه می‌گویند) و بعد از هضم و جذب، در بافت داخلی دهان شما باعث بروز حساسیت آفتی نشوند. مراد از شکلات البته در اینجا اقلامی فرای ظرف بزرگ نوتلا و اِسنیکرز‌های چسبناک هوس‌انگیز است؛ در واقع هرچیزیست که در یک روح به ظاهر سالم باید باعث ایجاد حس شعف و هیجان شود. آفت روحی، شاید ریشه‌ی ژنتیکی داشته باشد. کمبود سروتونین یا ویتامین دی... عوارض اختلال شوک فراحادثه‌ای و یا دلایل نورولوژیکی... چمی‌دانم من که زیگموند فروید نیستم!...
به هر حال انسان‌های خوشبین با تشبیه زندگی به یک نمودار سینوسی (یا کسینوسی، بسته به گوینده) این آفت‌ها را نشیب‌های دوره‌ای و وقایعی خوش‌یُمن می‌دانند؛ زمانی برای پیله بستن و پروانه شدن....پروانه؟... من؟
برای دیگران که البته لزوماً بدبین هم نیستند این آفت‌ها روزهای سیاهی است که مثل بختک روی خواب شیرین زندگی می‌افتند و ... 
خیلی تشبیه در تشبیه شد... مثل تصویر در تصویر... نوشته‌ام من را به یاد مجلات زردی می‌اندازد که روی جلدشان عکس نیوشا ضیغمی و داخلشان تبلیغ غذا‌ساز تفال را چاپ می‌کنند.
هه... از نظر علم تبلیغات برای پسر جوان مجردی مثل من اینگونه تزها و پروپاگانداهای منفی علیه خودم در یک صفحه‌ی اجتماعی خیلی جایز نیست... به هر حال من در دنیایی زندگی می‌کنم که نرها برای جذب جنس ماده با پورشه‌ی دیگران که کنار خیابان پارک شده‌ عکس پروفایل می‌گذارند: "یه روز خوب، من و رخشم"... پس خفه می‌شوم و زبان به کام می‌گیریم؛ فکر می‌کنم نکند این را بگذارم و فلانی بیاید و بخواند و بگوید: "این بابا دیگر چه دیوانه‌ایست ایششش!". صدای درونی فریاد می‌زند: "به درک... اگر فقط با یک آفت ساده رفتنی است بگذار هر قبرستانی که می‌خواهد برود"
چی؟ مطمئنم این صدا یک توهم و تلقین است. خیالی ناشی از دیدن کارتون‌هایی در کودکی که هر شخص را با دو موجود مینیاتوری مثل خودش در درونش نشان می داد که یکی بالدار و سفید و یکی خاردار و قرمز است... اصلاً این چه فکرهایی است... حواسم را پرت می‌کنم... نگاهم دوباره روی میز می‌افتد، کارهای نیمه تمام، نوبت جا افتاده‌ی محلول ماینوکسیدیل 5%، ساعت سه و بیست و پنج دقیقه صبح و ته‌ریش‌هایی که مثل میخ‌های سیاه ابزارهای شکنجه قرون وسطایی روئیده‌اند...
نکند او هم نامزد کند و برود؟... دیشب خواب دیدم در کاور فیسبوکش عکس دیس خورشی گذاشته و فامیلی‌اش را به 
ERRAC
 تغییر داده. شوهر فرنگی؟؟ چطور درخواب توانستم حروف لاتین را به وضوح بخوانم؟
ERRAC?
... فلانی؟ عکس دیس خورش؟؟ در خوابم روی کاور کلیک کردم، "خورشت خوشمزه‌ی دست پخت خودم "... آن قدر از درک این حس کدبانویی و دانستن اینکه شوهر کرده در همان عالم رویا (یا شاید کابوس) شوکه شدم که ذهنم از ترس یک سکته‌ی مغزی با یک حقه‌ی سینمایی پیش پا‌ افتاده بقیه داستان را به مذاق من بازسازی کرد: زیر کاور با حسی مملو از شادی تصنعی کامنت می‌گذارم: "فلانی، کی شوهر کردی؟ به‌ به مبارکه! "... فلانی در جا پاسخ می‌دهد: "شوهر؟؟؟ نه بابا... هاهاهاها ‌هه‌هه‌هه"‌... و من مثلاً خیالم راحت می‌شود که فلانی هنوز سینگل است... خب که چه؟ بدبختانه مغز ساده‌لوحم را خوب می‌شناسم...
در این فکرها مانده‌ام که بک‌گراند ویندوزم عوض می‌شود: کوه فوجی‌یاما و یک قطار... ساعت سه و سی دقیقه است... سه ... سی...
نزدیکی های 30 سالگی که می‌رسی انگار به ایستگاه بزرگ و مجللی که یک ساعت بزرگ و نفیس در وسط تالارش نصب شده وارد می‌شوی. لابد ساعت سه و سی دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. ایستگاه قطار پرشده از آدم‌هایی که هر کدامشان آموزه، خاطره و یا تجربه‌‌هایی‌ هستند که در هم‌همه‌ی زیاد با هم مؤدبانه حرف می‌زنند. قطار مثل قطاری که پوآرو در آن معمای قتلی را حل کرد زیباست... دود می‌کند و با سرعت 30 مایل در ساعت در جنگل تاریک و سرد بلوط و راش پیش می‌رود... راستی چه کسی واقعاً می خواهد قطار عمرش آن قطار اکسپرسی باشد که از جلوی فوجی‌یاما رد می‌شود؟ آدم کوچولوی خاردار جواب می‌دهد: "کسی که دهانش مدام آفت می‌زند"
نه من آن‌قدرها هم به سرعت در این ریل مضحک علاقه ندارم... پس جز آفتی‌ها نیستم؟
ایستگاه 30 جاییست که سوزنبانش بر خلاف تصور عامه پیرمردی ساده و مهربان نیست، الهه‌ایست با سر شتر، بدن انسان و نیم‌لباسی زربافت که مسیر ریل قطار‌ها را با اهرمی شبیه به یک علامت سؤال بزرگ عوض می‌کند... البته این قاعده کلی و قابل تعمیم نیست اما همین امسال ریل خیلی قطارها همین حوالی و به همین منوال عوض شد... صفحه‌ی پروفایلشان مثل آتشفشان‌های خفته ثابت ماند و پاسخ دادنشان به تبریک‌ها، رسمی و تلگرافی شد: مرسی... شب‌هایشان پر شد از صدای خنده... 
"از کجا می دانی؟" آدم خاردار می گوید..."شاید زیاد می‌خوابی... چیزی هم که نمی‌خوری، پس مهملات است... تا حالا 
ERRAC
 را سرچ کرده‌ای؟ هیچ فامیلی‌ای با این املا وجود ندارد... مخفف شورای مشورتی تحقیقات راه‌آهن اروپاست... اصلاً آن خانم کذایی می‌داند تو کجایی و چه می‌کنی؟ هنوز هم مثل پسر بچه‌های 17 ساله‌ای... برو... برو برایش روی کاغذ خط‌دار تا خورده شعر نمکدان بی نمک شوری ندارد را بنویس و با نقاشی یک شمع و چشم گریان برایش پست کن که خوشش بیاید... این دست بی‌نمک من بشکند، بد بود آن چند باری که به حرفم گوش کردی؟"...آدمک خاردار قرمز قهر می‌کند و می‌رود.
حرفش کمی بهم برخورده است... گرچه راست هم می‌گوید. منتظرم تا صفحه‌ی گوگل باز شود و 
ERRAC
 را سرچ کنم... از نتیجه‌ی جستجو شگفت زده می‌شوم... شورای تحقیقات راه‌آهن اروپا؟ ایستگاه سی سالگی؟ تعبیر این خواب مضحک چیست؟... خورش سمبل چیست؟ کدبانو شدن؟ ازدواج؟ فلاااااااانـــــی نه....
از خودم که ساعت سه و نیم شب با یک شورت آبی نشسته‌ام پای گوگل و تعبیر دیدن خورش در خواب را سرچ می‌کنم خجالت می‌کشم. از آن لحظاتی شده که صدای موتور ساعت و ترانس برق خیابان به شدت خودنمایی می‌کنند... حتماً آن پسرهایی که با پورشه‌ی مردم عکس می‌گذارند الان در آغوش کسی خوابیده‌اند... آن‌هایی که واقعاً پورشه دارند هم همین‌طور. به ناگاه اتاق خواب یکی از صاحبان پورشه در ذهنم می‌آید، کف اتاق تعدادی لباس رو و زیر افتاده است، از دستگاه پخش صدای امیر تتلو به آرامی به گوش می‌رسد و روی دیوار پوستر رابرت دِ نیرو، اِبرو و یک پورشه‌ی 911 توربو نصب شده، میان روتختی براق طلایی هم شازده با خانوم، خسته و کوفته خوابیده‌اند... هر چقدر هم که از ترکیب اجزای اتاقش خوشم نیاید به هر حال از نظر روانشناسان این حالت، نسبت به حالت من در این ساعت شب حالت نا‌سالمی محسوب نمی‌شود!
اندکی بیدار بودم... یادم نیست چه اتفاقی افتاد...
صدا... این چه صداییست؟... کجاست این لعنتی!؟ و... اِسنوز تا 9 دقیقه‌ی بعد.

Saturday, August 30, 2014

بامداد خمار آروینی:

مه غلیظی بود که صدایی میان رویا و حقیقت پل زد. همه چیز تار بود؛ صدا... این چه صداییست؟... کجاست این لعنتی!؟ و... اِسنوز تا 9 دقیقه‌ی بعد.
هنوز... وقت ... هستش. فوقش چیزی نمی‌خورم و مسواک هم نمی‌زنم؛ یک آدامس نعنایی داخل داشبورد مانده که همه چیز را ردیف می‌کند. به تیزهوشی و قدرت مدیریت زمان خود می‌بالم. می‌بالم؟: یک سطل قرمز پر از عهدهای شکسته گوشه‌ی اتاق می‌بینم و کپه‌ی کارهای عقب مانده را روی میز. هیچ وقت کارهای اداره را نمی‌شود در خانه تمام کرد. تخیلی مضحک از توبیخ و آن تون صدای جیغ مانند میان فریادهای عصبی رئیس مثل یک هولوگرام نارنجی در گوشه‌ی میدان دیدم شکل می‌گیرد. سعی می‌کنم هشت دقیقه‌ی باقیمانده تا دمیدن در سور اسرافیل را بخوابم. توجهم جلب می‌شود به پایین کمد: لنگه‌ی جوراب سورمه‌ای از لای کشوی کمد بیرون زده. چشمم را می بندم و ناخودآگاه به لنگه‌ی جوراب فکر می‌کنم. جوراب از درد ضجه می‌زند و عاجزانه کمک می‌خواهد. چشمم را باز می‌کنم و می‌بینم که لنگه‌ی جوراب هنوز آنجاست. بیچاره، کسی باید فکری بکند. نمی‌توانم بی‌تفاوت بخوابم، بلند می‌شوم و لنگه‌ی جوراب بدبخت را از لای کشوی کمد نجات می‌دهم و با غرور یک ناجی فداکار به رخت خواب بر‌می‌گردم. سنگ‌های کف اتاق سرد است و هوا آبی بدرنگی شده. انگار گوشم تازه باز شده؛ هنوز مارک می‌خواند، تمام آلبومش را از اول به آخر... از اول به آخر... بدون خستگی، منظم و قابل پیش‌بینی... خوب می‌دانم آهنگ بعدی‌اش چیست. کاش مثل او می‌توانستم یکبند و منظم کار کنم! فعلاً که تمام اعتبارم میان دو بالش، خاکستر سیگار و یک پیش‌دستی سیاه لعاب‌دار پر از پوست میوه مدفون است. یک لیوان نسبتاً خالی هم مثل آخرین سوگوار، بالای جسد طالبی‌ها ایستاده. ظاهراً زمانی از صبح است که تخیل ادبی گل می‌دهد.
ملافه‌ی زرد‌رنگم را روی خودم می‌کشم و از بوی مخصوص بدنم مست می‌شوم... آه چقدر خودمم... بگذار کمی دروغ بگویم... سردار رومی‌ای هستم با شنلی زرد -قاعدتاً باید شنلم قرمز می‌بود- که بعد از نبردی سخت با بربرهای وحشی با نیزه‌ای شکسته از فرط خستگی روی برف‌ها خفته‌ام . این دو بالش هم سپر و زره برنزی من است و این خیسی اینجا...(ای لعنت)... خون لخته شده‌ام از زخمی عمیق با تبر دشمنان. خیلی بهتر شد، کلاه‌خود شکسته‌ام در دره‌ای بی‌انتها پرت شده و سرم از ضربه‌ی گرزی به درد آمده. تنها دوای آن ته مانده‌ی این جام مقدس است.... نیم جرعه‌ی باقی مانده را می‌نوشم... گرم و تلخ است با طعم یخ‌های آب شده‌ی فریزر. (سرفه‌ای خفیف) آری، شمایل یک سردار فاتح برازنده‌ی من است. به یاد دیشب افتادم که حماسه آفریدم. هنوز ماجرا شروع نشده، پرونده‌اش را بستم. هیأتی از ریش‌سفیدان ساکن مغزم با لباس‌های بلند سبز- آبی برایم دست می‌زنند: آفرین سرورم، احسنت بر شما، مرحبا... فریاد می‌رنم: به جهنم که تنها می‌مانم و تنها می‌خوابم... بهتر از این بود که بعدها صد برابر بدتر زجر می‌کشیدم، از خیانت، انتخاب نشدن، بی‌تفاوتی و هزار درد دیگر... مگر نه اینکه ‌در زندگی هرکس زخم‌هاییست که روح را در انزوا مثل خوره می‌خورد و می‌تراشد؟! (صدای تشویق و تأیید حضار بلند می‌شود)... تصمیم درستی بود... تصمیم درستی بود؟ نکند مازوخیسم دارم و این منطق تراشی‌ها و جواب رد دادن‌های به ظاهر عقلایی قسمتی از خودآزاری برنامه‌ریزی شده‌ی من علیه خودم باشد؟... یکی از ریش سفید‌ها با ترس و لکنت زبان می‌گوید: سرورم پیش مُـ مُـ مُشاوری چیزی بروید. هرگز!... دوباره همان حرف‌های تکراری را از روی آن صندلی نارنجی تحویلم می‌دهد. لابد کتاب دیگری از باربارا دی آنجلیس هرزه برایم تجویز می‌کند و یک کار عقب افتاده‌ی دیگر به کپه‌ی روی میزم اضافه می‌شود. به درک... بگذار از خودآزاری بمیرم...
با خودم فکر می‌کنم حالا که خوابم نمی‌برد کار مفیدی انجام دهم. برنامه‌ی امروزم را مرور می‌کنم: اول از همه تکمیل فرم وام ضروری متمم، داروخانه، نامه‌ی نمایشگاه تئاتر کودک، نامه‌ی هفته‌ی فناوری اطلاعات، گزارش بنیاد سعدی، ارسال گل به همسران سربازهای کشته شده، تکمیل تالار رقص قصر، برگزاری هفت شب و هفت روز جشن پیروزی، عوض کردن این شمشیر کهنه با یک کاتانای ژاپنی، هرس درختان خاویاری و بوته‌های سالمون دودی، تعویض نعل اسب‌های بالدار، پر کردن حوض پسته‌ی خام... آ... تو هم اینجایی کیا جان ... چی؟ آها، خوب شد گفتی، گروه موسیقی، گروه دایر اِستریتس را دعوت می‌کنیم... صدا... این چه صداییست؟... کجاست این لعنتی!؟ و اِسنوز...
تا 9 دقیقه‌ی بعد....
هنوز...وقت هستش... بهانه می‌آورم که ماشین استارت نمی‌خورد... 
(در سکوت اتاق، صدای گنجشک‌ها و اسپیکر کامپیوتر شنیده می‌شود:
I won’t be sending postcards…from Paraguay, from Paraguay, from Paraguay )

Saturday, June 28, 2014

Coup d'Etat

 امروز شنیدم یکی از دوستان بسیار بسیار عزیزم فارغ‌التحصیل شد و مَسترش رو توی یه رشته‌ای که من صد سال نمی‌تونم یه واحدش رو هم پاس کنم گرفت. خیلی براش خوشحالم و همیشه می‌خوام بهترین‌ها براش پیش‌بیاد. چون کار دیگه‌ای بلد نبودم می‌خوام این شعرو که همزمان با شنیدن این خبر داشتم تمومش می کردم تقدیم کنم بهش. با بهترین آرزوها تقدیم به دنیز:

اي عقل چه دستور و چه فرمان كردي!؟
گويي كه به تب سوزي و هذيان كردي

در گنبدِ كاخِ مرمرِ جمجمه‌ام
بنشستي و سوداي اميران كردي!؟

خون و رگ و دل، شورش و آشوب و قيام
از منطق و خط گفتي و كتمان كردي

تا حُسن لب و چشم و کمانش خواندم
كردي لب من مُهر و چه آسان كردي

گفتی:"تو کجا و پری سیمین تن!"
اين گفتي و بر كام رقيبان كردي

رنج دل و آهِ سینه معلولم کرد
علت تويي و هرچه كه درمان كردي

تبعیدی‌ام و كار قضا نيست، مگو!
مكري زدي و حيله‌ي هجران كردي

بخشوده نشاید گنهت هرگز و حال
هرچند هزاران که به جبران كردي

از دولت معقول تو آبادی کو؟
سامان و سر و سلسله ويران كردي

فردا من و دل تخت براندازیمت
بنمایمش آن را که تو پنهان کردی

برپا شده کودتای خواهش در جان
کار از من و دل نيست، تو خود آن كردي

Saturday, June 14, 2014

شعر افعي

گَزيدي از زبان كينه ما را

خدا را شكر اگر آسوده  گشتي


به خون چرك ما زهري دگر ريخت

تو پنداري كه خون پالوده گشتي


شفاي تلخي كامت شكر نيست

پيِ نِي عمر خود بيهوده گشتي


بكَن دندان كين از سق غفلت

كه از سم درون آلوده گشتي


چه ترساني مرا از چنبر درد؟

تو پيچيدي و خود فرسوده گشتي

Saturday, May 10, 2014

روز آخر

بازخواني پيامكي لبريز از فحش هاي هيستريك قبل از بلاك كردن فرستنده در وايبر، شما را در نقطه اي قرار مي دهد كه علي رغم دلايل قانع كننده ي من درآوردي، ضمن شك به شعورتان، نسبت به آستانه ي تحمل پذيري خود هم دچار تردید فلسفي مي شويد و جان اِف كندي درونتان زير خيمه اي از غيظ تبديل به معمر قذافي شترسوار مي شود... همه ي اينها را هم كه در زباله دان معروف تاريخ بريزيد يادآوري همزمان گره ی اخم ها و سليطه بازي هايش در آخرين صحنه ها با صحنه ي باز كردن دو رديف سه تايي قَزَن و لرزشهاي ظريف توأم با تنفس گرمش به صورت دالبي، تري دي و فول اِچ دي، تناقضي از جنس آب سرد در وجود به جوش آمده تان مي ريزد كه استكان چاي بعدازظهر شما را مثل آن جام زهر مشهور مي كند.

 بماند... 

هدست را كه بيشتر درون گوش مي فشاريد ناگهان نعره ي " نورمايند آي فايند ساموان لايك يووو..." گوش شما را تلخ و نيم كره راست مغز شما را فلج مي كند و شما در حاليكه پاي چپتان در آستانه در مستراح قفل شده به خاطر مي آوريد كه مشابه اين حس را نيز قبلاً با عبارات "گودباي ماي لاوِر، گودباي ماي فرند"،" كال مي ايريسپانسيبِل"، "باده فروش مي بده باده فروش مي بده" و "هاش هاش دارلينگ" تجربه كرده ايد. لذا ضمن تعويض تِرَك در حال پخش، حرصتان را سر اهرم شير مستراح خالي كرده و تصور مي كنيد كاش فضولات فكرتان هم بعد از صداي سيفون محو مي شدند. به هر حال هيچ چيز روز مزخرف شما را برنمي گرداند اما شات اُلمكا و پُك فيليپموريس تا حدي به شما يادآوري مي كنند كه دنيا كماكان ادامه داشته، جاي به غايت زيبا اما مسخره ايست و شايد سه ضلع مثلث معروف جذابيت، احترام و صميميت را بايد نه به صورت متصل به هم در فضاي اُقليدسي x-y بلكه در قالب چند شكل هندسي مجزا در فضاي توپولوژي يافت. به هر سو خوش به حال دوستان خطي، درجه ٢و ٣، اما اگر مثل من سينوسي باشيد يا مثل بعضيها كسينوسي، مدام از اكسترمم هايي عبور مي كنيد كه البته در آستانه ٣٠ سالگي از مبداء مختصات هم كمي دور شده اند اما به قول حكيمه ي فاضله اي: "می ارزه آدم صبر کنه، اگه واقعیش گیر نیومد بره دنبال معموليش"

اميد كه همه واقعيش رو بيابيد/يافته باشيد!

Thursday, April 24, 2014

یونس

كام از كام
باد، خاكسترهايش را به كوچه پاييني برد
و آرااااام... مثل بلوغ
روي 
گل‌سر دختر بچه اي نشاند
زير سيگاري لب پنجره، آئينه اي شفاف شد
و دريد بافت فضا-زمان را
رفت...
تخت من بزرگ تر شد
مرا بلعيد
من يونسم...
و گناهم در دنيايي ديگر
در كوچه اي شبيه كوچه پاييني خنده كنان مي دود

Wednesday, February 26, 2014

چشم او



چشم او آتشفشانی پُرگداز
خاک سرمه از سر پِلکش فراز
شهر من یک پُمپِی بی سرپناه
زیرخاکستر نهان از سوز و ساز

چشم او ابزار خود ویرانی ام
باعث مدهوشی و حیرانی ام
میله میله از مژه، بَندِ نگاه
من در این چشم سیه زندانی ام

چشم او جام گلاب سرخ ناب
من که مست و ساقی از بُنیان خراب
تاکِ این مِی یا بهشتی بوده است
یا که از خون مسیحَست این شراب

چشم او باغی همه سیب عَدَن
دم به دم حس هبوط و آمدن
هر نفس احساس شوق و اضطراب
هر قدم از خود تهی و پُر شدن

چشم او دنیای من آغاز من
معنی ایما و هر اِبراز من
چشم او یعنی چرا اینجا منم
پاسخ هستن، قضاپرداز من

چشم او بنیاد تشبیه جمال
استعاره از نهایت از کمال
بیت ها تا کِی سرایم من دراز؟
چشم او تمثیل امکان در محال

Tuesday, October 22, 2013

هبوط

از خبط حواست یا ربط داروین؟
که بی تو
تمام سیب ها طعم ترش هبوط دارند...

خاطرات سپید بهشتند
تکه های یاس میان دندان هایم
و زبانی که از روی لثه به جستجوی چاره ایست گذرا

شاید
زمان روزی میان ابعاد ناشناخته خم شد
و ابرهایی که باد برده را روی سرمان نشاند
نه برای نبودن آنچه هست
تنها
برای تکرار پژواک خنده هایی که سال هاست رفته اند

Thursday, August 01, 2013

ستاره‌ی شمال



چشمش ستاره‌ی شمال بود 
نگاهش فانوس
و باد مِهرش همیشه موافق

باز اما کشتی ما گم شد و شکست
میان دریای دلش

برای مادرم شیرین

Tuesday, July 16, 2013

تیـر آن سال

به مناسبت سالروز 24 تیر 88، سانحه پرواز ایروان... رفتن دکتر جوان و آرام عزیز:

میان قلب من باقیست تا حال
به محنت "تیـر" درآلود آن سال
چه زهری داشت این داغ جگرسوز
چه رنجی دارد این هجران و احوال

هر آینه به چشمم خاطری هست
از آن دوران رخشان طلا فام
نشد تسکینِ دردم برگِ تقویم
نشد یادش نهان در بین ایام

پس از مرگِ ستاره یک سیه چال
نبودش، حسِ سردی از تباهیست
خلاء تا بی‌کران، بی نور و تاریک
جهانم بی فروغش در سیاهیست

***

نشستم روی سکو مثل هر روز
به دستم زنبق و گوشم به اعلام
امید و انتظاری در نگاهم
که بازآید، سفر آید به انجام



چهارمین سالروز رفتنش رسیده... باورم نمیشه...
شاید خیلی مناسب نباشه اما می خوام یه خاطره ازش بگم:
این تصویر رو در کنار یک سری دیگه از این دست کارتون‌ها حدود سال 85 از دوستان و نزدیکان صمیمی گذاشته بودم روی گوشیم که وقتی زنگ می زنن کاریکاتورشون نشون داده بشه.
یه روز -فکر کنم تو بهمن 85 بود - که دکتر منو تو میدون ونک پیاده کرد، اون روز گوشی موبایلم تو ماشینش جاموند.
زنگ زده بود که چیزی بگه، دیده بود صدای گوشیم از تو ماشینش میاد و این عکس رو روی گوشیم دید.
زنگ زد خونه و با لحنی خاص گفت: "ببین گوشیتو جا گذاشتی هیچی، اما جریان این عکسه چیه؟" گفتم کدوم عکس آقای دکتر؟ و سرخ شده بودم
و خندید... فکر کنم خوشش اومده بود... هرچند دیگه روم نشد اون عکسو بذارم رو گوشیم برای زنگش...
یادش گرامی روحشون شاد