Monday, May 11, 2015

نت سفید

تمام راه تا دم ماشین شکنجه بود، چشمانش مثل دومیخ درشت من را به استخوانهایم صليب كرده... امشب بهترين فرصت بود، شاید اگر اون حرف را نمی زدم، اگر سنگین تر می نشستم یک گوشه، اگر کمی طبیعی تر می بودم... 
فااااااااک، آخر همه چي درست به نظر مي اومد... مگر چه اشتباهي از من سر زد؟ اصلاً این چیزها هیچ وقت فرموله نمی شوند! کاش نیامده بودم... بابا چه خوشی گذشت؟
انگار دم و بازدم تنها صدای قابل شنیدن دنیاست. مغز و ریه هایم با هم پر و خالی می شوند... باد و نفس عمیق حالم را بهتر می کند. فکر کردم کاش مُردنم هم بين دو نفس عميق باشد... مثل وقتیه كه نیمه شب در جاده ی خالی از دنده چهار به پنج می رویم... صداي ضبط را كم كردم. بماند كه آخر هم نفهميدم سیستم ضبط درسته يا پخش. محو ضرب آهنگ رد شدن هوا از فضاهاي خالي بين پايه هاي گاردريل شده ام...  شووو... شووو... شووو... ببین، از اول پل ده پانزده رقصنده به صف ایسادند... لباسهای رنگ پرچمشان را باد می خوهاد از تنشان بکند. خیابان مثل دفتر نت شده... بین خطهاي خیابان، ميزان به ميزان مثل يك نت سفيد  جلو می روم... مثل بوق آزاد تلفن... کاش لااقل جلوی آن همه آدم این قدر ضایع نمی شدم... هه... از روی بی پارتنری با سعید رقصیدم... هاهاها... پس چرا دیگه به (...)م هم نیست؟ خيلي خورده ام؟ شاید... ولی خیلی هم گیج نیستم... به هر حال دست كم مي توانم ساعت روي داشبورد را بخوانم، نوشته هاي انگليسي تابلوها را بخوانم... و...آهنگ را با وجود صداي خيلي كمش بشنوم، حتي مي فهمم چه مي خواند... من خوبم، براي اثبات موضوع چند کلمه ای را با فرهاد مي خوانم: " گررررته ي روشني مرده ی برفي، همه كارش آشوب ...". می دونم که اين نوع استدلال آوردن هم از علايم داستان است...  نخواست حتي با هم يك نخ سيگار بكشيم... هـــِــــی... دو نخ سيگار را با هم گوشه لبم روشن مي كنم... با کی لج می کنی؟...دودش غليظ و زننده است... چند تن خواب آلود، چند تن ناهموار، همهم هاهیها، همهم هاهیهاااااا ..."
ایول، رقصنده های وسط خیابان در دستاشان مشعلهای روشن دارند... یک، دو، سه ... مال این رنگ رنگیه... سبز، زرد، سرخ... حس مي كنم مفهوم این رنگبندی خيلي مهم باشد... موسيقي به اوج رسيد... مثل وقتي كه درامر گروه های راک با چوبهایشان روی تمام طبلها مي كوبند... رقصنده ها با دنباله های نور کشدار زیبا از کنارم رد مي شوند، از بین  راه، از بین هم، از بین من. انگار نمایششان تمام شد... هيچ وقت خيال نمي كردم اينقدر سریع و ساده باشد... فکر می کنم باید بروم... فرهاد روی یکی از گاردریل ها نشسته و مي خواند... تا حالا این ترانه را نشنیدم ، ولی بلدم... فرهاد می خندد... انگار من را بشناسد... اینجا همه چی جواب است... سفید است... روشن، مثل برف...

Thursday, April 23, 2015

محو

راه را طی نکردیم
پشت سرمان شستیمش
محوش کردیم 
تا که دیوانه‌تر از ما دیگر نیاید

Saturday, April 11, 2015

دشت بهشت

باز رعدي زد و باران باريد
تا هواي نفَسم ابري شد؛
روي فرقم آرام، ياد تو باز چكيد
قطره قطره تر شد
سر من سنگين شد، يخ زد باز
مثل آن شب كه دويديم به لرز
از در كافه به ماشين تو و چشم تو آتش باريد، گرمم كرد، سوخت مرا

سال از سال گذشت...
پيش آن چشم هنوز
چه حقيرم، هيچم
ميخ... ماتم، كيشم...

كاش مي شد تو مرا گهگاهي
مثل آن روز صليبم بكشي با چشمت


ياد داري آن روز؟

Wednesday, April 01, 2015

ویونای ونک

ز اینجا تا ونک پنج ایسگا رایه
قرار با یارِ جون تو ویونایه

یه وختی دیر نَشِی یارُم برنجه
چشاش همچی کنه اخمش بیایه

یا شاید فِک کنه ما پورشه دارُم
ببینه تاکسی و ما رو نخوایه

رسیدُم بیس دییقه زود و شادُم
گرفتُم جا، یه جای دنج و سایه

اگه اومد بگُم سیش چی بیارن؟
فرانسه میزنه یا پای چایه؟

تریپش با کلاسه یار جونُم
همه چیش مارک دولچه گابّانایه

لبش سرخ و تنش سبزس عزیزُم
تُخِ چشمون و هم زلفش سیایه

قد و بالاشو قربون شُم بلنده


 وینیسسون میکشه، قلیونو پایه


...

سه ساعت موندمو یارُم نیومد
خرابه ساعتش که سِرتینایه؟

جواب تکستمم یارُم نمیده
گوشیش سایلنته یا شارژش به گایه؟

سرِ کارُم مو شاید خو ندونُم
نمی دونُم که اون با کی کجاییه

نگای چپ چپ گارسون به مو رفت
نشستُم کنج کافه دست به خایه

مو رفتُم از در و قلبُم شیکسته
امان از هرچه یارِ بی وفاییه

Tuesday, March 17, 2015

من و آن یک نفرها

بدون هیچ ارتباط منطقی‌ای، ظاهراً بعد از وقوع 8 بَد-سکتور و حادثه‌ی فرمت شدن 400 گیگابایت فیلم‌های دیده نشده‌ی روی هارد اکسترنالم، قسمتی از حافظه‌ی مغزم هم همراه فایل‌ها فرمت شده. اصولاً از آن زمان اختلالات عجیبی در نحوه‌ی تجسم اشکال برایم رخ داده که چندان هم ناخوشایند نیست. بماند که علیرغم احساس افسوس شدید از نابود شدن اطلاعات هارد، حس مطبوعی از برداشته شدن بار ثقیل دیدن این همه فیلم در تعطیلات عید از روی دوشم دارم. البته قبول دارم که این مصداق بارز پاک کردن صورت مسئله و مایه‌ی ننگ هر انسانی در جمع دوستداران هنر هفتم است.
به هر حال زنجیره‌ی اختلالات تجسمی‌ به جایی رسید که در اتوبان همت حوالی خروجی چمران، ابری در آسمان درست شکل شادروان "فردی مرکوری" در حالیکه آنتن برج میلاد را به جای پایه میکروفون در دستش گرفته‌ بود برایم خود نمایی کرد. نمی‌دانم خلق چنین شاهکاری در بوم آسمان را چگونه توجیه کنم اما لامصب هنرمند ابرساز یا شاید ابّار- بر وزن جبّار- دستِ "فردی‌ مرکوری" را هم طوری در حال اشاره‌ی قائم ‌به بالا از آب درآورده بود که جلوی هرگونه شائبه‌ی احتمالی شباهت ابر با علیرضا افتخاری را بگیرد. صحنه به نحوی باشکوه بود که حتی ریتم ویژ ویژ رد شدن ماشین‌های آن ور اتوبان هم شبیه ریتم آهنگ "وان ویژین" به گوش می‌آمد. اینقدر این صحنه رئالیستیک تصویر شده بود که مطمئن بودم محو شدن تدریجی و در هم‌ریختن ترکیب ابر هم بر اثر ویروس ایدز است... در همین اثنا دو ماشین از جناحین از جریان سیال مغز من و فاصله ایجاد شده با ماشین جلویی‌ سوءاستفاده کرده و قصدِ کردن در آن لا را داشتند... اصولاً همیشه همین‌طور است؛ در لحظه‌هایی که همه چیز به اصطلاح حماسی و اِپیک می‌شود یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد لای قضیه بگذارد. از هول شنیدن عنقریب صدای مچاله شدن حلبی و رد و بدل شدن بیمه‌نامه حواسم از ابرهای "کوئین طوری" پرت و به یک سمند سفید که به صورت دریفت داشت خودش را آن لا می‌کرد جلب شد... اِ اِ اِ پفیوز بی شرف خااااا(...) رو ببین، مردشور اون شکل سپر و اون سلیقه‌ی (...)تو ببرن...
بعد از دفع این حمله‌ی ناگهانی هر چه سعی‌ کردم نتوانستم شکل ابر را دوباره مثل سابق ببینم... دیگر ابرها را بیخیال شدم... این سمند سفید من را یاد خاطرات تلخی انداخت، البته نه به خاطر سمند یا سفید بودنش... اینکه همیشه تا همه چیز خوب است سر کله‌ی یک نفر پیدا می‌شود که (...)ند به همه چیز. واقعاً این یک نفرها از کجا می‌آیند؟ یکنفرستان؟ آن هم در قالب‌های متنوع: دوست‌پسر سابقم، همکار جدیدم، داداش دوست‌پسر دوستم، کوفتم، دردم... آقا اصلاً من خیلی حسودم... باشه قبول ولی باز دلیل نمی‌شود یک نفر از سقف کاذب دربیاید و (...)ند به همه چیز. البته با متدولوژی علمی که به قضیه نگاه می‌کنم عوامل دخول آن یک نفر احتمالاً در خودم پیدا خواهد شد... یاد وبلاگی افتادم که نویسنده‌ی راست‌افکارش با غروری عجیب توصیه‌هایی برای موفقیت پسران در دِیت‌ می نوشت: "دخترها حسگرهای بسیار حساسی دارند که تمام حرکات شمار را به دقت آنالیز می‌کند... مثلاً در پاسخ به سؤال شغلتون چیه؟ اگر شروع کنید به گفتن اِل و بِل، اون وقت چه و چه می‌شود" ... وبلاگ بانمکی بود. اصولاً وبلاگداری و وبلاگخوانی خیلی خوب بود... این فیسبوک (یا شاید خود زوکربرگ) هم یکی از همان یک نفرهاست که بلاگ‌اسپات را تقریباً تخته کرد، من که هنوز در وبلاگ بی‌مخاطب بلاگ‌اسپاتم پست می‌گذارم، مثل "راسل کرو" در فیلم "ذهن زیبا" و پست کردن گزارش کشف رمز پیام‌های سرّی شوروی به صندوق آن خانه متروک ... یعنی من هم شیزوفرنی دارم؟ غیر از خودم شخصیت خیالی دیگری که نمی‌بینم اما اصولاً خردادی‌ها دو نفرند درون خودشان... این که جزو علائم شیزوفرنی نیست؟ هست؟ اصلاً گور بابای این یک نفرها... رفتار فرافکنانه در این خصوص که با خودناباوری شدید و خودکم‌بینی مزمن (خودعن‌بینی) ارتباط نزدیکی دارد شبیه‌سازی رخداد بدترین سناریو و باور آن است. مثلاً فرض می‌کنم: فلان کسی که خییییییییلی خوب است و انگار با نگاهش ذهن مرا می‌خواند و همه چیزش آن چیزیست که باید؛ رفت... اصلاً چه شوهری هم کرد که بیا و ببین عووووف... خلق این سناریو، شاید زهر شوک آن رخداد اصلی را کمی بگیرد... اما آدم را از انجام هر اقدام مثبت و باانگیزه‌ای منصرف می‌کند... بعد با خودم فکر می‌کنم: آخه چه کاریست اصلاً، هنوز که چیزی نشده! هنوز سینگل است، حالا هرچقدر هم طرف دور از تصوّر... اصلاً یقین دارم همین باورِ به پیدا شدن یک نفر، آن یک نفر را به سمت موضوع می‌کشاند، مثل بوی خون برای کوسه‌های سفید بزرگ... نزدیک یادگار رسیدم...این یکی ابر بی‌نهایت شبیه همان کوسه است... ببین حتی باله‌ی روی پشتش هم دقیقاً همانجائیست که باید باشد... کوسه به من نگاه عاقل اندر سفیهی می‌کند... هرچند که چشمان یکسره تیره‌اش بی حالت می‌نماید. واقعاً حق کسی که در آسمان بالای اتوبان کوسه می‌بیند همین مواجه با یک نفرها نیست؟... خروجی را رد کردم... کوسه می‌خندد، اینقدر شدید که ماهیتش میان باد محو می‌شود. من مجبورم دوباره کلی راه را برگردم، انگار یک نفر حواسم را پرت کرد... همان یک نفر!

Tuesday, December 23, 2014

بدبین


این نه این است که من بدبینم
گاه و بیگاه اما
تا که از بام بلند چشمت
پرتوی نور توجه به حیاطم نرسد
غنچه ی باغچه ی گونه ی من می خشکد
می شود بی سایه، بید مجنونی من
و هراسی چون باد
خاک تن می خورد و می چرخد

تو نباشی هر آن
پرده ی پاک حریر ذهنم
می شود پرده نقاشی نقالی ها
مملو از تیغ و سُم و خون و سپر

فکر کردم نکند آن بشود
بنشینی سر آن سفره که من راهم نیست
پیش آن نام که در خاطر آگاهم نیست
دامن و تور بپوشی از یاس
بنشینی تا صبح... و بخندی تا گل

نکند اخم به ابرو بکنی
یاد من تا شنوی در گوشت
نکند دور بریزی همه شکلک‌ها را
همه صورت‌ها را
همه‌ی نامه و پیغام و پیامکها را

من در این آینه اندیشیدم
نکند آینه هم ساده نگارد ما را
بفریبد من بی عاقبت رسوا را
 و بگوید بر عکس:
روی او هم چون تو
خسته و بی رنگ است
دل او هم تنگ است

Wednesday, October 08, 2014

عادت

من به اسم خيابان ارغوان غربي
به منوي ويندوز ٧
به انجيرهاي كوچك زرد
و حتي به "سِراتو"يي كه از ضرابخانه تا يادگار در آينه ام مي ديدم دلبسته بودم.
تمام مي شود عاقبت هر چيز
عادت مي كنيم...

Sunday, September 28, 2014

El Dorado

اگر مقام "پدر" یکی از سبک‌های ادبی در میان افتخارات من بود، ضمن رسیدن به خدمت مادر سایر سبک‌ها، حتماً وجود کنایه‌ی ((مردن با دارت آلوده به سم قورباغه‌ی سرنیزه‌ای)) در یک متن ادبی یا شعر مربوط به سبک من، استعاره از یک شکست تحقیرآمیز به شمار می‌رفت. همین‌طور در مکتب روان‌شناسی فرضی من، انسان‌ها در کنار داشتن کودک درون، صاحب یک "اِل‌دورادو"ی درون نیز می‌شدند. چندین قرن پیش، بعد از کشف دنیای جدید و پا گذاشتن اروپائیان حریص و خوش‌خیال به جنگل‌ها، دشت‌ها و کوهستان‌های بکر حوالی کوه‌های آند، تب یافتن طلا، بازگشت باشکوه به وطن و بنا کردن قصری رویایی مثلاً در حوالی "وایادولید" یا "زاراگوزا" و ملقب شدن به عناوین اشرافی در میان کاشفان جاه‌طلب بالا گرفت. فکر می‌کنم در آن زمان میان صنف کاشفان خوش‌خیال، تفاوت گشتن به دنبال معادن دست‌ نخورده یا رودخانه‌های حاوی سنگ طلا با جستجوی شهر افسانه‌ای اِل‌دورادو مثل تفاوت بازی در اوروایس‌تیلت (لیگ فوتبال ایسلند) و بوندسلیگای آلمان در زمان حاضر بوده است. به هر حال یافتن شهری سراسر ساخته شده از خشت‌ها و ورقه‌ای طلای بیست و چهار عیار از پیدا کردن یک معدن حفاری نشده‌ی کثیف و خطرناک بسیار مطلوب‌تر و ایده‌آل‌تر است. بسا کاشفان بینوا که عمر، ارثیه، سرمایه‌ و خوار-مادر خود را در راه یافتن اِل‌دورادو گذاشته و با چند یار وفادار، تعدادی بومی خرافاتی، یک مترجم محلی داف، یک شَمَن بنگی و چند قایق کوچک راهی رودهای گل‌آلود جاری در میان جنگل‌های دنیای جدید شدند و هنوز هم استخوان‌هایشان میان نهر‌های لایروبی نشده‌ی پرو، کلمبیا و یا بولیوی در انتظار دمیدن سور اسرافیل است. در نظر داشته باشید که در غیاب سامانه‌های ردیابی ماهواره‌ای و به اصطلاح نویگیشن، کشف شهري در یک جنگل بارانی بکر قرن هفده یا هجدهمی بیشتر شبیه به جستجوی سوزن میان انبار کاه با چشمان بسته بوده است. نکته‌ی اصلی را یادم رفت: به نظرم در آن دوران برای یک کاشف، تصور هیچ مرگی "ضایع‌تر" از کشته شدن به وسیله‌ی یک دارت آلوده به سم پوست قورباغه‌های سرنیزه‌ای نبوده است. به هر حال غرق شدن میان امواج یک رود وحشی، پاره شدن در جدالی تن به تن با یک جگوار و یا پرت شدن از بالای آبشارهای آنجل حتماً در نوع خود کلاسی داشته که با یک و نیم نمره ارفاق با یافتن اِل‌دورادو برابری می‌کرده. اما برای یک کاشف با شرافت، مردن با مقدار بسیار جزئی از ترشحات پوست لزج دوزیستی که به اندازه‌ی انگشت کوچک شما هم نیست، آن هم توسط یک اینکازاده‌ی کمين کرده در پشت درخت‌ها که از حضور شما مثل یک حیوان معصوم احساس خطر کرده خیلی شرم‌آور است. در هر صورت تاکنون با وجود تمام پیشرفت‌های شگرف فناوری که به لطف دوران جنگ سرد حاصل شده، هیچ نشانه‌ای از اِل‌دورادو کشف نشده است. البته این تلاش خیلی هم بی‌ثمر نبوده و مثلاً پیدا کردن محل شهر ماچوپیچو از جمله دستاوردهای جانبی این حرکت به شمار می‌رود. اما برای کاشفان خانه‌نشین کم‌بضاعت امروزی که در خماری دیدن یک شهر طلایی هستند، تنها راه ممكن دیدن مستندهای کانال هیستوری است. طلا بی طلا...
امروزه امکان سفر به دنیای جدید برای نیم‌کره‌ی شرقی‌ نشینان از مزایای داشتن یک زندگی لوکس محسوب می‌شود و حتی گرفتن ویزای سینگل آن کشورهای بلاتکلیف بین احزاب چپ و غرب‌گرا برای بسیاری از ما راحت نیست. بودن در جنگل‌های مذکور هم برای ما بچه‌ شهری‌های سوسول حکم خودکشی را دارد. البته اگر در میان صدای تيراندازي قاچاقچیان کوکائین و اره‌های مدرن چوب‌بری جنگلی هم براي اكتشاف باقیمانده باشد. اما جنگل‌های دنیای واقعی به کنار، شاید همه‌ی ما هم به عنوان کاشفان دنیای درونی خود اِل‌دورادویی را در نظر داشته باشیم. اِل‌دورادویی که مثل یک زن زیبا و کامل است، مثل یک صندلی چرمی ریاست باشکوه است، مثل آرامش یک خواب راحت دلچسب است و یا مثل یک لامبورگینی مورسیه‌لاگو‌ی زرد رنگ تند می‌روددددددددددددد و چشم‌ها را خیره می‌کند –حالا شما اِل‌دورادوهای معنوی را هم برای خودتان مثال بزنید. تمام این اِل‌دورادو‌ها خیلی بی نقص‌اند و شاید برای همین هم رسیدن به آن‌ها اولویت اصلی ما نباشد، همین رفتن مسیر، تجربه، کشته‌ شدن در راه کشف این یوتوپیا و یا یافتن ماچوپیچو‌یی به جای اِل‌دورادو، خودش کلی مایه‌ی اقناع و ارضاء روحی است. تنها ترس حقیقی در این راه به نظرم شاید هراس از مردن با یک دارت ناقابل مسموم باشد. دارتی که از شکی به اندازه‌ی انگشت کوچک دست شما زهرآلوده شده، زهری مسخ‌کننده برای عدول از آرمان، زهری که تمام فلسفه‌ی عمر ما را بی‌معنی می‌کند: یک مرگ به شدت ناامید کننده. شک به تحقق هدف شاید از نرسیدن به آن به مراتب آسیب مهلک‌تری باشد. به نظرم یک آرمان پوچ یا بلندپروازانه از بی‌آرمانی محض و دنبال کردن ردپای کاشفان موفق قبلی بهتر است. انگیزه‌ایست دست‌کم برای پیشروی در میان جنگلی که حتی به محدودیت جغرافیایی آن هم اطمینانی نیست. اصلاً چگونه سیاق دنباله‌روی را باید اکتشاف به حساب آورد؟ یعنی مثلاً شاید کاشف قبلی در مسیر جستجوی شهر طلا، فلان درخت بلند را که یک میمون سرخابی از آن آویزان بوده ندیده و ما تصادفاً این میمون را کشف و به جدول طبقه‌بندی گونه‌ها اضافه می‌کنیم. به به!، آفرین، یک گونه میمون بدترکیب عنکبوتی به نام من ثبت شد. شاید این کشف تصادفی بی‌ربط حتی از زهر آن قورباغه سرنیزه‌ای هم بدتر باشد.
در جستجوی اِل‌دورادو حتماً یکی از خدایان بی‌اعصاب و بی‌منطق اینکا از این شهر طلایی حفاظت می‌کند و به غیر از تله‌‌های مرگبار عجیب و طلسمی که مثل یک شبح مشکوک آبی دنبال کاروان شماست، تمساح‌ها و مارهای آناکُندایی به شکل انسان‌های موجه و واقع‌گرا در مرداب‌های روزمرگیِ میان مسیر، مأمور منصرف کردن شما از راهتان هستند. شما ایندیانا جونز هالیوودی خانوم‌باز نیستید اما به نظرم وظیفه دارید در جنگل خود برای خود راه جدیدی باز کنید. پلان جنگل شما البته لزوماً در فضای چندین بعدی ذهن با جنگل سایرین تطابق ندارد و دنبال کردن ردپای دیگران شما را به یک مقصد هم نمی‌رساند. البته اِل‌دورادو همیشه جای صعب‌العبور و خطرناکی هم نیست...خوش گذراندن در جنگل و بازی با طوطی‌های رنگی که به شما مدام "مادره‌پوتا" می‌گویند هم می‌تواند در نوع خود اکتشافی منحصر به فرد باشد- البته اگر اِل‌دورادوی شما به اندازه‌ی یک قفس طلایی، کوچک است. حتی دیدن آن میمون سرخابی کمیاب هم می‌تواند از منظر برخی علاقه‌مندان به ادا و اطوار، کشف اِل‌دورادو به حساب بیاید. مهم رفتن به سمت اِل‌دورادو و از دست ندادن ایمان به وجود آن است. به نظرم این‌ایده‌آل‌گرایی نیست، نوعی جهت‌گیری مثبت جاه‌طلبانه‌ی است. تفاوت میان ماجراجویی و رفتن به باغ‌وحش است- البته نوعی از ماجراجویی بدون بیمه‌نامه حوادث که رِدبول اسپانسر آن نیست و حرکات شما هم به صورت اسلوموشن با دوربین‌های حرفه‌ای ضبط نمی‌شوند.
من شخصاً فکر می‌کنم شايد اِل‌دورادوی خودم را پیدا کرده‌ باشم و از لحاظ روحی کاملاً ارضاء شده‌‌ام... بماند که علیرغم این کشف بزرگ، درون شهر راهمان نمی‌دهند. از این رو از نظر جسمی نه تنها ارضاء نیستم، بلکه جای کلی گزیدگی، سوختگی، تاول و خراش هم در اقصی نقاط مختلف بدنم می‌سوزد... بالای درختی نشسته‌ام که دو تمساح زیر آن بازی می‌کنند... از دور در افق می‌بینمش، همان برق خورشید روی برج طلایی معبد خدای نگهبان بی‌اعصابش هم ما را کلی آرام می‌کند... یوتوپیا... طلا... اِل‌دورادو

Saturday, September 06, 2014

شبی در فراغ خانم اِراک حوالی ایستگاه سی



روی دکمه ((صفجه اصلی)) کلیک کرده بودم که ایده‌ای جرقه زد... بگذار بنویسمش هر چرندی که هست را، کسی که اینجا را نمی‌خواند (دست کم تا آخر): روح مثل دهان است، محیطی تمیز و پاکیزه که با لیزوزوم احساس ضدغفونی می‌شود. خِرد، دندان‌های سپیدند که مسائل را خُرد می‌کنند و هنر، به مثابه زبان سرخ است که معنا را در قالب ماده و موج به بیرون می‌دمد. تشبیهی که نوشتم را دوباره می خوانم: زیباست؟
صدایی از درون می‌گوید: "نه، اصلاً... دهان؟ دهــــان؟ "
شکی آن چنان وجودم را در‌برمی‌گیرد که احساس می‌کنم تنم لانه‌ی موریانه‌هاییست که علیه ملکه‌شان شوریده‌اند... شاید زیاد از حد از تشبیه استفاده کردم!
حالا هر چه... این را گفتم که به اینجا برسم: اقبال بلند لازم است که شکلات به شما حساسیت نداشته باشد (یا بالعکس، آن‌طور که همه می‌گویند) و بعد از هضم و جذب، در بافت داخلی دهان شما باعث بروز حساسیت آفتی نشوند. مراد از شکلات البته در اینجا اقلامی فرای ظرف بزرگ نوتلا و اِسنیکرز‌های چسبناک هوس‌انگیز است؛ در واقع هرچیزیست که در یک روح به ظاهر سالم باید باعث ایجاد حس شعف و هیجان شود. آفت روحی، شاید ریشه‌ی ژنتیکی داشته باشد. کمبود سروتونین یا ویتامین دی... عوارض اختلال شوک فراحادثه‌ای و یا دلایل نورولوژیکی... چمی‌دانم من که زیگموند فروید نیستم!...
به هر حال انسان‌های خوشبین با تشبیه زندگی به یک نمودار سینوسی (یا کسینوسی، بسته به گوینده) این آفت‌ها را نشیب‌های دوره‌ای و وقایعی خوش‌یُمن می‌دانند؛ زمانی برای پیله بستن و پروانه شدن....پروانه؟... من؟
برای دیگران که البته لزوماً بدبین هم نیستند این آفت‌ها روزهای سیاهی است که مثل بختک روی خواب شیرین زندگی می‌افتند و ... 
خیلی تشبیه در تشبیه شد... مثل تصویر در تصویر... نوشته‌ام من را به یاد مجلات زردی می‌اندازد که روی جلدشان عکس نیوشا ضیغمی و داخلشان تبلیغ غذا‌ساز تفال را چاپ می‌کنند.
هه... از نظر علم تبلیغات برای پسر جوان مجردی مثل من اینگونه تزها و پروپاگانداهای منفی علیه خودم در یک صفحه‌ی اجتماعی خیلی جایز نیست... به هر حال من در دنیایی زندگی می‌کنم که نرها برای جذب جنس ماده با پورشه‌ی دیگران که کنار خیابان پارک شده‌ عکس پروفایل می‌گذارند: "یه روز خوب، من و رخشم"... پس خفه می‌شوم و زبان به کام می‌گیریم؛ فکر می‌کنم نکند این را بگذارم و فلانی بیاید و بخواند و بگوید: "این بابا دیگر چه دیوانه‌ایست ایششش!". صدای درونی فریاد می‌زند: "به درک... اگر فقط با یک آفت ساده رفتنی است بگذار هر قبرستانی که می‌خواهد برود"
چی؟ مطمئنم این صدا یک توهم و تلقین است. خیالی ناشی از دیدن کارتون‌هایی در کودکی که هر شخص را با دو موجود مینیاتوری مثل خودش در درونش نشان می داد که یکی بالدار و سفید و یکی خاردار و قرمز است... اصلاً این چه فکرهایی است... حواسم را پرت می‌کنم... نگاهم دوباره روی میز می‌افتد، کارهای نیمه تمام، نوبت جا افتاده‌ی محلول ماینوکسیدیل 5%، ساعت سه و بیست و پنج دقیقه صبح و ته‌ریش‌هایی که مثل میخ‌های سیاه ابزارهای شکنجه قرون وسطایی روئیده‌اند...
نکند او هم نامزد کند و برود؟... دیشب خواب دیدم در کاور فیسبوکش عکس دیس خورشی گذاشته و فامیلی‌اش را به 
ERRAC
 تغییر داده. شوهر فرنگی؟؟ چطور درخواب توانستم حروف لاتین را به وضوح بخوانم؟
ERRAC?
... فلانی؟ عکس دیس خورش؟؟ در خوابم روی کاور کلیک کردم، "خورشت خوشمزه‌ی دست پخت خودم "... آن قدر از درک این حس کدبانویی و دانستن اینکه شوهر کرده در همان عالم رویا (یا شاید کابوس) شوکه شدم که ذهنم از ترس یک سکته‌ی مغزی با یک حقه‌ی سینمایی پیش پا‌ افتاده بقیه داستان را به مذاق من بازسازی کرد: زیر کاور با حسی مملو از شادی تصنعی کامنت می‌گذارم: "فلانی، کی شوهر کردی؟ به‌ به مبارکه! "... فلانی در جا پاسخ می‌دهد: "شوهر؟؟؟ نه بابا... هاهاهاها ‌هه‌هه‌هه"‌... و من مثلاً خیالم راحت می‌شود که فلانی هنوز سینگل است... خب که چه؟ بدبختانه مغز ساده‌لوحم را خوب می‌شناسم...
در این فکرها مانده‌ام که بک‌گراند ویندوزم عوض می‌شود: کوه فوجی‌یاما و یک قطار... ساعت سه و سی دقیقه است... سه ... سی...
نزدیکی های 30 سالگی که می‌رسی انگار به ایستگاه بزرگ و مجللی که یک ساعت بزرگ و نفیس در وسط تالارش نصب شده وارد می‌شوی. لابد ساعت سه و سی دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. ایستگاه قطار پرشده از آدم‌هایی که هر کدامشان آموزه، خاطره و یا تجربه‌‌هایی‌ هستند که در هم‌همه‌ی زیاد با هم مؤدبانه حرف می‌زنند. قطار مثل قطاری که پوآرو در آن معمای قتلی را حل کرد زیباست... دود می‌کند و با سرعت 30 مایل در ساعت در جنگل تاریک و سرد بلوط و راش پیش می‌رود... راستی چه کسی واقعاً می خواهد قطار عمرش آن قطار اکسپرسی باشد که از جلوی فوجی‌یاما رد می‌شود؟ آدم کوچولوی خاردار جواب می‌دهد: "کسی که دهانش مدام آفت می‌زند"
نه من آن‌قدرها هم به سرعت در این ریل مضحک علاقه ندارم... پس جز آفتی‌ها نیستم؟
ایستگاه 30 جاییست که سوزنبانش بر خلاف تصور عامه پیرمردی ساده و مهربان نیست، الهه‌ایست با سر شتر، بدن انسان و نیم‌لباسی زربافت که مسیر ریل قطار‌ها را با اهرمی شبیه به یک علامت سؤال بزرگ عوض می‌کند... البته این قاعده کلی و قابل تعمیم نیست اما همین امسال ریل خیلی قطارها همین حوالی و به همین منوال عوض شد... صفحه‌ی پروفایلشان مثل آتشفشان‌های خفته ثابت ماند و پاسخ دادنشان به تبریک‌ها، رسمی و تلگرافی شد: مرسی... شب‌هایشان پر شد از صدای خنده... 
"از کجا می دانی؟" آدم خاردار می گوید..."شاید زیاد می‌خوابی... چیزی هم که نمی‌خوری، پس مهملات است... تا حالا 
ERRAC
 را سرچ کرده‌ای؟ هیچ فامیلی‌ای با این املا وجود ندارد... مخفف شورای مشورتی تحقیقات راه‌آهن اروپاست... اصلاً آن خانم کذایی می‌داند تو کجایی و چه می‌کنی؟ هنوز هم مثل پسر بچه‌های 17 ساله‌ای... برو... برو برایش روی کاغذ خط‌دار تا خورده شعر نمکدان بی نمک شوری ندارد را بنویس و با نقاشی یک شمع و چشم گریان برایش پست کن که خوشش بیاید... این دست بی‌نمک من بشکند، بد بود آن چند باری که به حرفم گوش کردی؟"...آدمک خاردار قرمز قهر می‌کند و می‌رود.
حرفش کمی بهم برخورده است... گرچه راست هم می‌گوید. منتظرم تا صفحه‌ی گوگل باز شود و 
ERRAC
 را سرچ کنم... از نتیجه‌ی جستجو شگفت زده می‌شوم... شورای تحقیقات راه‌آهن اروپا؟ ایستگاه سی سالگی؟ تعبیر این خواب مضحک چیست؟... خورش سمبل چیست؟ کدبانو شدن؟ ازدواج؟ فلاااااااانـــــی نه....
از خودم که ساعت سه و نیم شب با یک شورت آبی نشسته‌ام پای گوگل و تعبیر دیدن خورش در خواب را سرچ می‌کنم خجالت می‌کشم. از آن لحظاتی شده که صدای موتور ساعت و ترانس برق خیابان به شدت خودنمایی می‌کنند... حتماً آن پسرهایی که با پورشه‌ی مردم عکس می‌گذارند الان در آغوش کسی خوابیده‌اند... آن‌هایی که واقعاً پورشه دارند هم همین‌طور. به ناگاه اتاق خواب یکی از صاحبان پورشه در ذهنم می‌آید، کف اتاق تعدادی لباس رو و زیر افتاده است، از دستگاه پخش صدای امیر تتلو به آرامی به گوش می‌رسد و روی دیوار پوستر رابرت دِ نیرو، اِبرو و یک پورشه‌ی 911 توربو نصب شده، میان روتختی براق طلایی هم شازده با خانوم، خسته و کوفته خوابیده‌اند... هر چقدر هم که از ترکیب اجزای اتاقش خوشم نیاید به هر حال از نظر روانشناسان این حالت، نسبت به حالت من در این ساعت شب حالت نا‌سالمی محسوب نمی‌شود!
اندکی بیدار بودم... یادم نیست چه اتفاقی افتاد...
صدا... این چه صداییست؟... کجاست این لعنتی!؟ و... اِسنوز تا 9 دقیقه‌ی بعد.

Saturday, August 30, 2014

بامداد خمار آروینی:

مه غلیظی بود که صدایی میان رویا و حقیقت پل زد. همه چیز تار بود؛ صدا... این چه صداییست؟... کجاست این لعنتی!؟ و... اِسنوز تا 9 دقیقه‌ی بعد.
هنوز... وقت ... هستش. فوقش چیزی نمی‌خورم و مسواک هم نمی‌زنم؛ یک آدامس نعنایی داخل داشبورد مانده که همه چیز را ردیف می‌کند. به تیزهوشی و قدرت مدیریت زمان خود می‌بالم. می‌بالم؟: یک سطل قرمز پر از عهدهای شکسته گوشه‌ی اتاق می‌بینم و کپه‌ی کارهای عقب مانده را روی میز. هیچ وقت کارهای اداره را نمی‌شود در خانه تمام کرد. تخیلی مضحک از توبیخ و آن تون صدای جیغ مانند میان فریادهای عصبی رئیس مثل یک هولوگرام نارنجی در گوشه‌ی میدان دیدم شکل می‌گیرد. سعی می‌کنم هشت دقیقه‌ی باقیمانده تا دمیدن در سور اسرافیل را بخوابم. توجهم جلب می‌شود به پایین کمد: لنگه‌ی جوراب سورمه‌ای از لای کشوی کمد بیرون زده. چشمم را می بندم و ناخودآگاه به لنگه‌ی جوراب فکر می‌کنم. جوراب از درد ضجه می‌زند و عاجزانه کمک می‌خواهد. چشمم را باز می‌کنم و می‌بینم که لنگه‌ی جوراب هنوز آنجاست. بیچاره، کسی باید فکری بکند. نمی‌توانم بی‌تفاوت بخوابم، بلند می‌شوم و لنگه‌ی جوراب بدبخت را از لای کشوی کمد نجات می‌دهم و با غرور یک ناجی فداکار به رخت خواب بر‌می‌گردم. سنگ‌های کف اتاق سرد است و هوا آبی بدرنگی شده. انگار گوشم تازه باز شده؛ هنوز مارک می‌خواند، تمام آلبومش را از اول به آخر... از اول به آخر... بدون خستگی، منظم و قابل پیش‌بینی... خوب می‌دانم آهنگ بعدی‌اش چیست. کاش مثل او می‌توانستم یکبند و منظم کار کنم! فعلاً که تمام اعتبارم میان دو بالش، خاکستر سیگار و یک پیش‌دستی سیاه لعاب‌دار پر از پوست میوه مدفون است. یک لیوان نسبتاً خالی هم مثل آخرین سوگوار، بالای جسد طالبی‌ها ایستاده. ظاهراً زمانی از صبح است که تخیل ادبی گل می‌دهد.
ملافه‌ی زرد‌رنگم را روی خودم می‌کشم و از بوی مخصوص بدنم مست می‌شوم... آه چقدر خودمم... بگذار کمی دروغ بگویم... سردار رومی‌ای هستم با شنلی زرد -قاعدتاً باید شنلم قرمز می‌بود- که بعد از نبردی سخت با بربرهای وحشی با نیزه‌ای شکسته از فرط خستگی روی برف‌ها خفته‌ام . این دو بالش هم سپر و زره برنزی من است و این خیسی اینجا...(ای لعنت)... خون لخته شده‌ام از زخمی عمیق با تبر دشمنان. خیلی بهتر شد، کلاه‌خود شکسته‌ام در دره‌ای بی‌انتها پرت شده و سرم از ضربه‌ی گرزی به درد آمده. تنها دوای آن ته مانده‌ی این جام مقدس است.... نیم جرعه‌ی باقی مانده را می‌نوشم... گرم و تلخ است با طعم یخ‌های آب شده‌ی فریزر. (سرفه‌ای خفیف) آری، شمایل یک سردار فاتح برازنده‌ی من است. به یاد دیشب افتادم که حماسه آفریدم. هنوز ماجرا شروع نشده، پرونده‌اش را بستم. هیأتی از ریش‌سفیدان ساکن مغزم با لباس‌های بلند سبز- آبی برایم دست می‌زنند: آفرین سرورم، احسنت بر شما، مرحبا... فریاد می‌رنم: به جهنم که تنها می‌مانم و تنها می‌خوابم... بهتر از این بود که بعدها صد برابر بدتر زجر می‌کشیدم، از خیانت، انتخاب نشدن، بی‌تفاوتی و هزار درد دیگر... مگر نه اینکه ‌در زندگی هرکس زخم‌هاییست که روح را در انزوا مثل خوره می‌خورد و می‌تراشد؟! (صدای تشویق و تأیید حضار بلند می‌شود)... تصمیم درستی بود... تصمیم درستی بود؟ نکند مازوخیسم دارم و این منطق تراشی‌ها و جواب رد دادن‌های به ظاهر عقلایی قسمتی از خودآزاری برنامه‌ریزی شده‌ی من علیه خودم باشد؟... یکی از ریش سفید‌ها با ترس و لکنت زبان می‌گوید: سرورم پیش مُـ مُـ مُشاوری چیزی بروید. هرگز!... دوباره همان حرف‌های تکراری را از روی آن صندلی نارنجی تحویلم می‌دهد. لابد کتاب دیگری از باربارا دی آنجلیس هرزه برایم تجویز می‌کند و یک کار عقب افتاده‌ی دیگر به کپه‌ی روی میزم اضافه می‌شود. به درک... بگذار از خودآزاری بمیرم...
با خودم فکر می‌کنم حالا که خوابم نمی‌برد کار مفیدی انجام دهم. برنامه‌ی امروزم را مرور می‌کنم: اول از همه تکمیل فرم وام ضروری متمم، داروخانه، نامه‌ی نمایشگاه تئاتر کودک، نامه‌ی هفته‌ی فناوری اطلاعات، گزارش بنیاد سعدی، ارسال گل به همسران سربازهای کشته شده، تکمیل تالار رقص قصر، برگزاری هفت شب و هفت روز جشن پیروزی، عوض کردن این شمشیر کهنه با یک کاتانای ژاپنی، هرس درختان خاویاری و بوته‌های سالمون دودی، تعویض نعل اسب‌های بالدار، پر کردن حوض پسته‌ی خام... آ... تو هم اینجایی کیا جان ... چی؟ آها، خوب شد گفتی، گروه موسیقی، گروه دایر اِستریتس را دعوت می‌کنیم... صدا... این چه صداییست؟... کجاست این لعنتی!؟ و اِسنوز...
تا 9 دقیقه‌ی بعد....
هنوز...وقت هستش... بهانه می‌آورم که ماشین استارت نمی‌خورد... 
(در سکوت اتاق، صدای گنجشک‌ها و اسپیکر کامپیوتر شنیده می‌شود:
I won’t be sending postcards…from Paraguay, from Paraguay, from Paraguay )