Friday, June 02, 2006

ثروت سرد

تنها روی تختخواب بزرگی خوابیده بود و گوش می کرد:
صدای پای مرد غریبه ای که از خونه ی مجللی به سرعت بیرون می رفت...
یه استارت تو عمق سکوت شب، و بعد صدای یه ماشین که دور می شد.
به اطرافش نگاه کرد؛ یه خونه ی مجلل با کلی خرت و پرت لوکس و تختخواب بزرگی
که حسابی به هم ریخته...مطمئن شد؛ هنوز تو خونه ی آرزوهاش بود...
دوباره نگاه کرد...قاب عکسی که از خجالت برش گردونده بود... برش داشت و نگاه
کرد:
یه مرد و یه زن ، هردو کنار هم توی قاب...
مردی که همیشه در سفره، همیشه سرده...
و زنی که همیشه تو خونه ی مجللی تنهاست...
یاد روزی افتاد که فکر می کرد به همه چیز رسیده...به آرزوهاش.
و یاد چند دقیقه ی پیش افتاد، یاد اون مرد غریبه و گرمی بدنش...لبخند زد. لبخندی که
زود به بغض تلخی تبدیل شد…
و باز هم اون احساس گناه لعنتی که از قلبش آروم توی رگهاش جاری می شد...
همیشه از این حس بدش می اومد ، بعدش فقط زمزمه می کرد :
یه عذر خواهی به مرد توی قاب…
و یک نفرین به آرزوهای گذشته...
و اینقدر زمزمه می کرد تا خوابش ببره...و خواب می دید روزهایی رو که هنوز بانوی
این خونه ی مجلل نبود، زمانی که هنوز انتخاب نکرده بود،
روزهایی که خیلی مغرور بود…

Tuesday, May 30, 2006

او، من و خلبان

تپه های ماهور، پشت از پشت دگر
منظر خشک کویر  
ماسه های زرین، در کف باد اسیر
کودتای خورشید
خط سرنیزه ی نور
پیش رو سایه ی آب...حیله و مکر سراب

در دیار سوزان
مردکی بی سامان
فارغ از داعیه های رندان
سکه ی عمر سخاوت می کرد
عاشق و مست پری دختر افسون شده بود
که لب چشمه ی آب خفته و تب زده بود
مردک عاشق بادیه نشین
تشنه و خسته و آتشزده بود
و نمی شد نزدیک
به لب چشمه ی آب
تا که ناگه نپرد دختر افسون از خواب...تا نگردد بی تاب
تشنه و عاشق و سرمستش بود، مرد بادیه نشین

طالع شوم به افلاک رسید
صبح منحوس دمید
و نمایان می شد سایه ی مرغ بلا
پس از آن گوش کویر
پر شد از غرش و فریاد و نفیر...
دود و آتش بسیار...همه سو گرد و غبار
و فرود آمده بود پاره آهن از عرش
و رسید آن مردی
که هدایت می کرد پاره آهن در اوج
بر تنش رخت سپید...خسته و تشنه لب و پر ز امید
بر سر چشمه رسید
جرعه از جرعه کشید آب حیات
ناگهان حادثه در گوش زمان نجوا کرد:
              
                پری از خواب پرید

چشم زیبا بگشود
و به حیرت نگریست...
این نخستین انسان پس از آن خواب بلند
و شد عاشق بر او...عاشق و پادربند
زرق و برق آن مرد...ماجرای پرواز
صبر و اندیشه نکرد
رفت بی شک و هراس

مرد بادیه نشین ماند با چشمه ی آب
از عطش نالان گشت
خفت در بستر مرگ
گرچه بود آن لب خشکش سیراب
خالی از جسم پری
طاقت و تاب نبرد...

Friday, May 05, 2006

عقربه چهارم

و زمان با تو دوید
  که تویی چهارمین
  عقرب ساعت من
روز و شب جمله تویی
 تابش پرتوی مهر زبرین
   چرخش ماه و زمین
اولین غنچه تویی، رسته در فصل بهار
  اولین میوه ی پر آب درخت
   اولین برگ رها
    اولین پولک برف
گذر فصل تویی...گذر عمر تویی
  اولین چین، تویی روی پیشانی من
   اولین موی سپید
    اولین لرزش دست
...
قلب من از خم ابروی تو افتاد و شکست

Friday, April 28, 2006

متناسب

این است یک کمر متناسب برای یک دوشیزه



Friday, April 21, 2006

دوربینها

خوب ببین...یکیش اونجاست
یکی دیگه هم اونجا...آهان یکی هم اونجاست
خدا می دونه چند تا دیگه هم هست...
همشون یه سیم دارند...سیمهایی که همه با هم به یک اتاق می رسن
         یک اتاق پر از تلوزیون با آدمی که کلیدش رو داره
اون وظیفه داره...باید هر چیز مشکوک رو ببینه و گزارش بده
گزارش بده تا هواپیماها به سلامت سفر کنه و اتفاق بدی نیفته...
این خیلی خوبه
ولی من نمی دونستم...
نمی دونستم من هم مشکوکم و با دوربین مدار بسته دیده میشم
من فقط نگاهش می کردم...باهاش حرف می زدم
اما نمی دونستم که دارم امنیت پرواز ها رو به خطر می اندازم
    الان دیگه فهمیدم...
                 عشق آتشه...بمبه...قابل انفجاره
      امنیت همه چیز رو از جمله پرواز ها به خطر می اندازه

Wednesday, April 05, 2006

پس از سی سال

تو شکست من بودی …هزیمتی بزرگ
   و من خنده ای تمسخر آمیز و تجربه ای مضحک برای تو …
پس منم یادگار شیطنت های تو و تویی یادگار ناپختگی های من
  و تو خواستی که فراموش کنیم آنچه بر ما رفته…
خواستم تو را فراموش کنم ولی تو تاریخ من هستی
خواستم تو را دگر باره بنگرم ولی تو کتیبه ی نا کامی ام هستی
خواستم تو را بخوانم ولی تو گشاینده ی سکوتم هستی
   و خواستم دوباره دل در تو بندم ولی مرا دلی نبود که بندم یا نه. . .

  اکنون سی سال دیگر است
و تو برای فرزندی جوان مادری دلسوزی…
به یاد آر شیطنت های خود را و دوباره
لب به خنده گشا
که شاید مردی در سویی دیگر به یاد ناکامی های خود
چون تو لب به خنده گشوده است…

خانم همکار

ما می رویم... بهانه داریم...می خواهیم کار کنیم...
  کار برای پول...پول برای زندگی و دوباره زندگی برای پول
  اما من نه...
   همیشه می روم تا تماشا کنم...خارجی ها را...احمق ها را...دخترها را
و همکارها را...
و با تو ام همکار کوچولوی فراموش کار:
بعد از این تو را تماشا نخواهم کرد مگر دزدانه
    هنوز جای زخمی که زدی می سوزد

Saturday, February 25, 2006

وسوسه

   غروب ، مثل همیشه با اره ی بزرگی بر دوش و لباس های پر از خرده چوب به خانه بر می گشت.
 میان درختان انبوه چیزی شبیه به لاشه ی حیوانی روی زمین افتاده بود.کنجکاو شد و سراغش رفت... دختر جوانی بود با لباسهایی پاره پاره و غرق به خون...ولی هنوز نفس می کشید....ترسید، خواست بی تفاوت عبور کند که سرود همبستگی خلق را به یاد آورد:

                  ما همه یک خلق واحد هستیم، برادر و برابر

خیلی سریع دخترک را روی کولش گذاشت و به کلبه اش برد...خواست کسی را برای کمک بیاورد ولی تا کلیومتر ها کسی زندگی نمی کرد...فقط خودش بود و خودش...به دخترک که هنوز بیهوش بود نگاه کرد...با خودش گفت:" نیکلا...باید کاری بکنی... "
فکرکرد ... باید زخمها را می شست و می بست و بعد لباسهای پاره ی دخترک را عوض میکرد...شروع کرد...وسوسه ی کشنده ای مثل دود سیگار دورش حلقه زده بود... دخترک ، جوان و زیبا بود...سعی کرد به روی خودش نیاورد و ادامه داد...تمام زخمهای دخترک را شست و ضد عفونی کرد.
حالا باید زخمهای دخترک را می بست و لباس هایش را عوض می کرد...باز هم سعی کرد خیلی بی تفاوت فقط کارش را انجام دهد ولی چشمش به بدن برهنه و زیبای دخترک افتاد...این بار وسوسه به تمام تار و پود بدنش نفوذ کرده بود...هیچ جور نمی توانست خودش را متقاعد کند که بی تفاوت باشد، احساس می کرد که از درون متلاشی می شود...ضربان قلبش تند شده بود و تمام صورتش پر از عرق بود...به بدن برهنه ی دخترک نگاه میکرد...خواست برای امتحان هم که شده کمی دخترک را نوازش کند که احساس کرد صدایی در درونش فریاد می زند :" نیکلا...نه".با وجود هجوم وسوسه ، احساس غریبی او را از این کار باز می داشت...در تفکرات کمونیستی او جایی برای خدا و ماوراءطبیعه و مذهب نبود ولی احساس میکرد این کار درست نیست ، دور از انسانیت است...کمی به خودش مسلط شد و به سرعت زخمها را با پارچه ای تمیز بست و لباس های دخترک را با لباس هایی پاکیزه عوض کرد و پتوی گرمی روی دخترک انداخت...اگرچه هنوز  پر بود از هوس ولی در اعماق قلبش احساس رضایت می کرد.
  نیکلا فردای آن روز سر کار نرفت تا از دخترک که هنوز بیهوش بود ، مراقبت کند.
دوباره زخمهای دخترک را شست و پانسمان آنها را عوض کرد تا عفونی نشوند...دیگر اهمیت ندادن  به وسوسه برایش راحت شده بود...و دوباره لباس های دخترک را با لباس هایی پاکیزه عوض کرد...تا که آن شب دخترک کم کم چشمهایش را باز کرد و حرف زد:
" آقا...من کجا هستم؟...این جا پاسگاه مرزی است ؟"
نیکلا جواب داد:
"نه...اینجا کلبه ی من است و شما در امان هستید... شما کی هستید؟"
دخترک گفت:
"من..من غیر قانونی از مرز لهستان اینجا آمدم ولی بین راه مرزبان ها مرا دیدند و من فرار کردم و دیگر یادم نیست چه اتفاقی افتاد...من دنبال برادرم می گردم...خیلی سال است همدیگر را ندیده ایم...شما او را می شناسید؟...اسمش نیکلاست...در یک کارگاه چوب بری نزدیک مرز کار میکند...خانه اش هم همان نزدیکی هاست..."
نیکلا بهت زده گفت:
" کاترین...تو هستی؟... باورم نمی شه... چه طور اینجا آمدی؟..."
و برادرانه بدن خواهرش را در آغوش کشید و خوشحال بود که آن شب به ندای انسانیت پاسخ داده بود...

Tuesday, February 14, 2006

دشت شناور

دریاست تا بی کران
            و من اسیرم روی تخته پاره ای
            مسافر این دشت شناور
دیروز
      مرا قایقی بود که سینه ی آبها را می شکافت
     و دریا را موج های مهیب و پر ولع

و اکنون
            دریاست در سکوتی سنگین
            و من اسیرم روی تخته پاره ای
            مسافر این دشت شناور
 
    و میان این آبی بی نهایت
        نه مرا طاقت طوفانی دوباره مانده
        نه امید نجاتی به ساحلی
        تنها زمان قاتل و ناجی من خواهد بود
   
       چنین است فرجام عشقبازی با دریا!

Saturday, February 04, 2006

مرغابی

ای مرغابی مهاجر...
مرا در کوچ با خود همراه کن 
که اینجا عشق ها گرچه سوزانند
اما بر روزنامه باطله هایی پر دروغ شعله ورند
که با سرعت به خاکستر سردی می گرایند
و شکل قلب های عشاق در ابر هایی نمایان است که باد
آنها را به زودی پراکنده خواهد ساخت
ای مرغابی مهاجر...
مرا به آن جنگل ابری و مه آلودی ببر
که پیرمرد و پیر زنی درون کلبه ای قدیمی و در کنار اجاقی همیشه روشن
به سلامتی یکدیگر شراب سی ساله می نوشند