Sunday, August 15, 2010

موهام


سرم از موی ، هر روزش تو کمتر
ببین و نکته ای باریک بنگر

که هر تارش نشان دارد ز یاری
که چون ترکم نموده افـــتد از سر

سرت پر مو، ســرایت پر ز یاران
دلت بی غصه، هَمیانت پر از زر

به کیا

چشم شهلا


شرم،مذموم و قبیح آمد به نزد مردمان
لیک از چشمان شهلا نیست جز شرمم امان

یک نگاه شهلوی جان را گدازد در بدن
چشم شهلا راه دارد تا دل آتشـفشان

بدترین رنج



گفتند دردی جانفزاست، ترک غذا، آب و گناه
گفتم ز رنج عاشقی، بدتر ندانم درد و آه

صدماهِ از پشت دگر، روزه گرفتن خوشتر است
از آنکه روزی دلـبرم با ما نسازد یک نگاه



Friday, August 13, 2010

نق نق


آنچه دریغ از من افسون شده
بر همگان رحمت افزون شده

در رگ یاران شده جاری عسل
اشک و بزاق و عرقم خون شده

جذب همه گشته نگار و نسیم
جذب به من عَنتر و میمون شده

من نکند مرد نباشم خدا؟!
مادر بیچاره که مظنون شده

شهر پر از خسروی فیروزبخت
قحطی چون بنده و مجنون شده

عاقبت کار، خدا آگه است
بدتر از این چیست که اکنون شده؟


 این شعر یکهو اومد و دلم نیومد پستش نکنم، یکم مسخرست اما با مزست

Thursday, August 12, 2010

Debajo de la mesa de clase


شکستن استخوان هایم
در دالان گوشش پیچید
خرد شدم آرام آرام
و نرم شدم از خواهش
مدامی که پی در پی می جَوید...
حواسش بود؟

من در دهانش گردنبند مروارید دیدم
وقتی رشته ی دلم را به دندان هایش کشید
و خالی از خود گشتم
آن زمان که شیره ی وجودم را مکید
طعمش چشید...
حواسش بود؟

در لحظه ای خالی از طعم
از کام بیرونم کشید
رفت بی هر اعتنا...

حواسش بود؟
که تن مرده ام زیر میز آن کلاس چسبید...


چراغها همه خفتند
و من هنوز چسبیده ام
به میزی که هیچ کس پشتش نیست

Tuesday, July 27, 2010

داس


من یکی دهقانم
بذر بوسیدن گل افشانم
زده ام شخم به سرپنجه خود این دل ریش
تا نشانم عشقت... بین هر زخم و شیار
بی کران هکتار است... وسعت این آغوش
تا افق پیدا نیست... مرزی و تیر و  حصار

داس من سین سر اسم تو و
هرزه ی غم ز دلم ریشه کَنم
من گرفتم سمی... ز عصیر لب تو
که از آن وسوسه ای مسخ آلود
همه دم لبریز است
 تا کُشم آفت جان
پاک باد از ملخ دلهره ها مزرعه ام

من دعا از پی باران هرگز
نه بلد بودم و نه می دانم
چشم دوزم تنها... به خمار چشمت
که ببارد ابرش... روی هر ساقه ی احساس لطیف
سبزی خام شود زر گران
دانه ی شادی من بار دهد... خوشه خوشه تا سقف... تا سیلو

خرمن زلف تورا لیک بدان
من درو با پر طاووس همی خواهم کرد
من یکی دهقانم
قدر گندم به زمین می دانم

Friday, June 18, 2010

زخم زمین


می ریزد از رگ سنگ، خون سیاه وحشت
آغشته شد زلالِ آبی بی نهایت

زخم دل زمین را مرهم کـــــجا توان بست؟
بین مرده ماهیان را، بر موج این حقیقت

بر قلب مادر خود، خنجر نهاده فرزند
در کیششان ندانند، مادرکشی جنایت!

در سوگ خفته دریا،ساحل نشسته در درد
پرها سیاه کردند مـرغان در این مصیبت

در ذم بریتیش پترولیوم پیرو نشت نفت در خلیج مکزیک

Sunday, June 13, 2010

احمقانه ها


من چه احمق بودم
قبله ام کوچه ی بالایی بود
عشق من دختر رسوایی بود
پانزده ساله و اندی شاید
بوسه ای از لب او
مرز هر خواهش و رویایی بود

من چه احمق بودم
راه من راست ترین فلسفه ی عالم بود
فکر من راهگشای بشر و آدم بود
هفت٬ هشت جلد کتابی آن روز
خوانده بودم، همه را یادم بود

من چه احمق بودم
یک شبه ساختن قصر طلا
خشت اول هوس و وسوسه و درد و بلا
مال در کیسه ی رندان دغلباز ببین
جیب سوراخ و به لب آه و
سرت لختِ کلاه

من چه احمق بودم
آدمی را به دو جین دوخته ی ساتن و پشمش دیدم
درک او را به لقب بر سر اسمش دیدم
خود نه اسم و نه به تن جامه ی فاخر بودم
از همه آدمیان خود چه بنامش دیدم!

"من چه احمق بودم"، جمله ی زیباییست
چه بسا فردا روز، بشتر پی ببرم
به "چه احمق بودن"
به از آن است که در راکد مرداب معلق بودن
می برد رود حیاتم سوی دریای وجود
به عقب می نگرم:
"من چه احمق بودم"

Saturday, June 12, 2010

خانه من

هر فضایی٬ کنجی٬ زاویه ای
همه جا می شنوم، بوی عطر نفست
همه جا هستی و من
غرق در هستن تو

خانه ی امن ترینم اینجاست...

بر به هم ریخته ی ملحفه ها
نقش اندام تو مانده باقی
به گمانم شبح وسوسه ها
خفته بر جای تو با صدها ناز...

در اجاق خاموش، مانده خاکستر عشق
زیر آن آتش بنهفته ی "امشب" پنهان
که برآرد ققنوس، پر و بالش سوزان

خانه ی گرم ترینم اینجاست...

و دو جام خالی...
یکی از مهر لبت ممهور و
آن دگر نقش سرانگشت تمنا دارد
خُم دل از ثمر ساقه ی تو نوش مُهیا دارد

خانه و حد و حریمم اینجاست...

زیر آن پنجره در گلدانی
شاخه یاس نیاز، کنج خلوتگه راز
می دمد رایحه شکر و سپاس

خانه ی عین یقینم اینجاست...
خانه ی خانه ترینم اینجاست

Friday, June 11, 2010

روستای ما

در ده کوچک ما
باز شد پنجره ها از پی هم
محض گرمای هوا!
همه دیدند که چون
غنچه ی باغچه ی سبز دهات
به جفای شرر تابستان
پر و پر شد چه غریبانه و در دم پژمرد
همه دیدند که ده کوره ی ما
فصل گرما چه هوایی دارد!


تقدیم به ن.الف