Sunday, April 24, 2011

کـوکـولکن





در معبد عشق تو که صد پیکره دارد
خوش باد که صد قلب ز سینه به در آریم

در پـای بُتی چون تو  بریزیم و بریزیم
خون ها که شب هجر تو را بر سحر آریم

من کاهن عظمای همین بتکده ام لیک
خود مُسله کنم گر نشود کار سر آریم

قربانی تو هرچه دل خون و دل خون
قتل است مگر چون سوی تو کشته بر آریم؟

گویند گزاف اسـت چنین سینه دریدن
گفتند نه این است که ما در نظر آریم

در پاسخشان بشنو به ایمان ز منِ پیـر    
از آتش این عشق جهان در شرر آریم


Friday, April 15, 2011

در قطب

می تابد خورشید
یخ زده ام اما
در قطب ترسهای بیهوده

بتاب
درآخرین ساعات این روز شش ماهه

بتاب که دست کم یخ های احساسم
در نور عشقت کمی بدرخشد

بتاب که شب
به زودی خواهد آمد
سردتر... سردتر...سرد...تر

Friday, March 11, 2011

بیا با من

بیا با من
که ثابت می کنم در رگ
به جای خون مذاب آهنین دارم

بیا با من
به اوج ذهن دیوانه
ببینی تا از این بالا جهان را زیر پر دارم

بیا کودک
به مشق عاشقی تن ده
بیاموزش ز پندار و ز گفتار و ز کردارم

بیا در بزم ما رندان
برقص و می فراوان خور
مترس از عشوه پردازان که بر قلبم وفادارم

بیا از نو تولد کن
به فصل آتش خرداد
که از دستان لرزانت یخ تردید بردارم

بیا فرصت مده از کف
که خِسران و پشیمانیست
بیا بختت مده بر باد، تا یادت به سر دارم

Wednesday, February 02, 2011

زن خارق العاده

 با نرم افزار فتوشاپ و مداد - عکس زمینه از گوگل
در گوشه ای به کلاف حماقت گره خورده ای
و از تنها روزن دیوار
چرخش نور سردی را می بینی
که از لای تیغه های هواکش
ثانیه های تباهت را شمارنده است

به آن در بسته چشم مدوز!
که نخواهد آمد زنی با شلاقی از صاعقه
تا برهاند از بند بی کسی ات
و ببوسی در آخرین پرده
لبان داغش را

قهرمان تو شاید
دخترکیست با تمام مشکلات یک آدم
که چون تو به او...
او نیز به تو نیاز دارد

شاید همانیست که با تمام زیبایی
در میان ازدحام اندامهای برجسته
به چشمانت نیامده...
آنکه شاید تنها مدال افتخارش
مهر ورزیدن است

شهزاده ای که شاید
قصر هشتاد متریشان
آنقدرها هم دور نباشد

Thursday, January 27, 2011

تبعیدی

می دانم صدای گاز زدن سیب
صدایی بهشتیست

یادآور روزهای بی دغدغه...

هرکه تو را گفت
برای گناه چیدن سیب این همه راه آمده ایم
تو باورش مکن!...

تبعیدی خِرَدی گشتیم
که رو به ما گفت:
عشق، هرگز کافی نیست!

جرم اندیشه بود که از پردیس جنون و اشتیاق
به خفت رانده شدیم

و اینجا...
هر که چون من خواست دیوانه وار
به عشق سیبی از شاخه ها بالا رود
واژگون بر زمین افتاد و بر استخوان ترک برداشت
که گرانش این سیاره
از هسته ای آهنین است



Friday, December 17, 2010

برف تباهی

رویاهای برفی من
با نرم افزار پینت ، اولین کارم در پینت ویندوز ۷
پیکره های زیباییست
که فقط تا طلوع حقیقت دوام می آورند
و سفیدی بام خیال
اشک های تلخی می شوند
که ناودان حنجره ام را
پر از صدای هق هق می کنند

حقیقت خواهد آمد
اما همیشه روزهای برفی هستند
که به جای تیغه آتش
از آسمان زندگی
پر بال فرشتگان ببارد...

Thursday, November 18, 2010

بقا

با نرم افزار فتوشاپ و پینت
رسیدی به کویری که از چهار سو به آسمان دوخته
کشوری که تنها رعیت و پادشاهش خورشید است
و تو، تنها زندانی سرداب قصر ماسه ای اش

به جلاد آفتاب بگو...
...بگو که بیمه عمر هستی
شاید قدری در سوزاندنت تأمل کند!

و در نهایت همان می شود که می دانی...
مگر غریزه به دادت رسد
زیرا حیوانی هستی نحیف
که شانزده سال به جای درس بقا
حساب و کتاب آموخته

Tuesday, November 16, 2010

هزار پنجره ی خیال

با نرم افزار پینت و فتوشاپ
صدای افکار تباهم را تا ته پایین آوردم
و هر هزار پنجره ی خیال را
که به باغ حوریان هرزه گشاده بود
بستم

سکوت نعره زد...
سکوت
و خلائی که از هیچ فضا را پر کرد

مگر صدای جیرجیر سوسک های کنج ذهنم
که پس مانده های خِــرَد را با ولع می جویدند

دل...
خاموش خفته بود

ملحفه ی سرخ رنگش را کنار زدم...
بوی مرگ برخواست...
و تعفنی که شاید ماهها پنهان شده بود

یقین دارم بارها فریاد " کمک" سر داده
زمانی که گوشم پر از آوای بی خبری بود
زمانی که کر بودم

Friday, November 12, 2010

جاده

جاده
کشیده تا شفق های شمال


تخت گاز می رانم...
موهایم قالب باد می گیرد

و گاهی دنده چهار،
سه٬ دو... و آرام تر
زیر سایه درخت "درنگ" می نشینم
بی خیال چای داغ می نوشم
سیگار رخوت دود می کنم
و پای بوته های دلتنگی ام ادرار

خط کشی جاده
فقط رد خستگی های من است
نقشه راه٬ نمودار لذتم...
افقش
پس زمینه اندیشه های امروز...
و چراغ هایش هر شب
روشن است از آگاهی ام

مرد قهوه چی گفت:
هر پیچ و خم
خاطره ای خواهد بود در دفتر آینده ام
و هر تابلوی راهنما
تخته سیاهیست
تا حکمی بر آن معین کنم
ایست...30...80...110

جاده از برای من است
راه من است تا انتهای زمین زندگی

خرداد ماه دیدم
نمادی را که رویش نوشته بود:
رستگاری٬  ۷۵ سال!

Monday, November 08, 2010

سحابک

شُکر باد وزنده را...
که به تدبیرش
در آسمان دل پس از سالها
پاره سحابی گذر کرد

کویر ترک خورده ی لبانم را تر نکرد
اما دست کم فهمیدم
این دشت آبی رنگ
بره های سفید کوچک هم دارد
که از گلّه ی ابرهای بارانی جامانده اند