Wednesday, April 01, 2015
ویونای ونک
Tuesday, March 17, 2015
من و آن یک نفرها
Tuesday, December 23, 2014
بدبین
غنچه ی باغچه ی گونه ی من می خشکد
می شود بی سایه، بید مجنونی من
مملو از تیغ و سُم و خون و سپر
بنشینی سر آن سفره که من راهم نیست
دامن و تور بپوشی از یاس
نکند آینه هم ساده نگارد ما را
بفریبد من بی عاقبت رسوا را
و بگوید بر عکس:
روی او هم چون تو
خسته و بی رنگ است
دل او هم تنگ است
Wednesday, October 08, 2014
عادت
به منوي ويندوز ٧
به انجيرهاي كوچك زرد
و حتي به "سِراتو"يي كه از ضرابخانه تا يادگار در آينه ام مي ديدم دلبسته بودم.
عادت مي كنيم...
Sunday, September 28, 2014
El Dorado
امروزه امکان سفر به دنیای جدید برای نیمکرهی شرقی نشینان از مزایای داشتن یک زندگی لوکس محسوب میشود و حتی گرفتن ویزای سینگل آن کشورهای بلاتکلیف بین احزاب چپ و غربگرا برای بسیاری از ما راحت نیست. بودن در جنگلهای مذکور هم برای ما بچه شهریهای سوسول حکم خودکشی را دارد. البته اگر در میان صدای تيراندازي قاچاقچیان کوکائین و ارههای مدرن چوببری جنگلی هم براي اكتشاف باقیمانده باشد. اما جنگلهای دنیای واقعی به کنار، شاید همهی ما هم به عنوان کاشفان دنیای درونی خود اِلدورادویی را در نظر داشته باشیم. اِلدورادویی که مثل یک زن زیبا و کامل است، مثل یک صندلی چرمی ریاست باشکوه است، مثل آرامش یک خواب راحت دلچسب است و یا مثل یک لامبورگینی مورسیهلاگوی زرد رنگ تند میروددددددددددددد و چشمها را خیره میکند –حالا شما اِلدورادوهای معنوی را هم برای خودتان مثال بزنید. تمام این اِلدورادوها خیلی بی نقصاند و شاید برای همین هم رسیدن به آنها اولویت اصلی ما نباشد، همین رفتن مسیر، تجربه، کشته شدن در راه کشف این یوتوپیا و یا یافتن ماچوپیچویی به جای اِلدورادو، خودش کلی مایهی اقناع و ارضاء روحی است. تنها ترس حقیقی در این راه به نظرم شاید هراس از مردن با یک دارت ناقابل مسموم باشد. دارتی که از شکی به اندازهی انگشت کوچک دست شما زهرآلوده شده، زهری مسخکننده برای عدول از آرمان، زهری که تمام فلسفهی عمر ما را بیمعنی میکند: یک مرگ به شدت ناامید کننده. شک به تحقق هدف شاید از نرسیدن به آن به مراتب آسیب مهلکتری باشد. به نظرم یک آرمان پوچ یا بلندپروازانه از بیآرمانی محض و دنبال کردن ردپای کاشفان موفق قبلی بهتر است. انگیزهایست دستکم برای پیشروی در میان جنگلی که حتی به محدودیت جغرافیایی آن هم اطمینانی نیست. اصلاً چگونه سیاق دنبالهروی را باید اکتشاف به حساب آورد؟ یعنی مثلاً شاید کاشف قبلی در مسیر جستجوی شهر طلا، فلان درخت بلند را که یک میمون سرخابی از آن آویزان بوده ندیده و ما تصادفاً این میمون را کشف و به جدول طبقهبندی گونهها اضافه میکنیم. به به!، آفرین، یک گونه میمون بدترکیب عنکبوتی به نام من ثبت شد. شاید این کشف تصادفی بیربط حتی از زهر آن قورباغه سرنیزهای هم بدتر باشد.
در جستجوی اِلدورادو حتماً یکی از خدایان بیاعصاب و بیمنطق اینکا از این شهر طلایی حفاظت میکند و به غیر از تلههای مرگبار عجیب و طلسمی که مثل یک شبح مشکوک آبی دنبال کاروان شماست، تمساحها و مارهای آناکُندایی به شکل انسانهای موجه و واقعگرا در مردابهای روزمرگیِ میان مسیر، مأمور منصرف کردن شما از راهتان هستند. شما ایندیانا جونز هالیوودی خانومباز نیستید اما به نظرم وظیفه دارید در جنگل خود برای خود راه جدیدی باز کنید. پلان جنگل شما البته لزوماً در فضای چندین بعدی ذهن با جنگل سایرین تطابق ندارد و دنبال کردن ردپای دیگران شما را به یک مقصد هم نمیرساند. البته اِلدورادو همیشه جای صعبالعبور و خطرناکی هم نیست...خوش گذراندن در جنگل و بازی با طوطیهای رنگی که به شما مدام "مادرهپوتا" میگویند هم میتواند در نوع خود اکتشافی منحصر به فرد باشد- البته اگر اِلدورادوی شما به اندازهی یک قفس طلایی، کوچک است. حتی دیدن آن میمون سرخابی کمیاب هم میتواند از منظر برخی علاقهمندان به ادا و اطوار، کشف اِلدورادو به حساب بیاید. مهم رفتن به سمت اِلدورادو و از دست ندادن ایمان به وجود آن است. به نظرم اینایدهآلگرایی نیست، نوعی جهتگیری مثبت جاهطلبانهی است. تفاوت میان ماجراجویی و رفتن به باغوحش است- البته نوعی از ماجراجویی بدون بیمهنامه حوادث که رِدبول اسپانسر آن نیست و حرکات شما هم به صورت اسلوموشن با دوربینهای حرفهای ضبط نمیشوند.
من شخصاً فکر میکنم شايد اِلدورادوی خودم را پیدا کرده باشم و از لحاظ روحی کاملاً ارضاء شدهام... بماند که علیرغم این کشف بزرگ، درون شهر راهمان نمیدهند. از این رو از نظر جسمی نه تنها ارضاء نیستم، بلکه جای کلی گزیدگی، سوختگی، تاول و خراش هم در اقصی نقاط مختلف بدنم میسوزد... بالای درختی نشستهام که دو تمساح زیر آن بازی میکنند... از دور در افق میبینمش، همان برق خورشید روی برج طلایی معبد خدای نگهبان بیاعصابش هم ما را کلی آرام میکند... یوتوپیا... طلا... اِلدورادو
Saturday, September 06, 2014
شبی در فراغ خانم اِراک حوالی ایستگاه سی
روی دکمه ((صفجه اصلی)) کلیک کرده بودم که ایدهای جرقه زد... بگذار بنویسمش هر چرندی که هست را، کسی که اینجا را نمیخواند (دست کم تا آخر): روح مثل دهان است، محیطی تمیز و پاکیزه که با لیزوزوم احساس ضدغفونی میشود. خِرد، دندانهای سپیدند که مسائل را خُرد میکنند و هنر، به مثابه زبان سرخ است که معنا را در قالب ماده و موج به بیرون میدمد. تشبیهی که نوشتم را دوباره می خوانم: زیباست؟
صدایی از درون میگوید: "نه، اصلاً... دهان؟ دهــــان؟ "
شکی آن چنان وجودم را دربرمیگیرد که احساس میکنم تنم لانهی موریانههاییست که علیه ملکهشان شوریدهاند... شاید زیاد از حد از تشبیه استفاده کردم!
حالا هر چه... این را گفتم که به اینجا برسم: اقبال بلند لازم است که شکلات به شما حساسیت نداشته باشد (یا بالعکس، آنطور که همه میگویند) و بعد از هضم و جذب، در بافت داخلی دهان شما باعث بروز حساسیت آفتی نشوند. مراد از شکلات البته در اینجا اقلامی فرای ظرف بزرگ نوتلا و اِسنیکرزهای چسبناک هوسانگیز است؛ در واقع هرچیزیست که در یک روح به ظاهر سالم باید باعث ایجاد حس شعف و هیجان شود. آفت روحی، شاید ریشهی ژنتیکی داشته باشد. کمبود سروتونین یا ویتامین دی... عوارض اختلال شوک فراحادثهای و یا دلایل نورولوژیکی... چمیدانم من که زیگموند فروید نیستم!...
به هر حال انسانهای خوشبین با تشبیه زندگی به یک نمودار سینوسی (یا کسینوسی، بسته به گوینده) این آفتها را نشیبهای دورهای و وقایعی خوشیُمن میدانند؛ زمانی برای پیله بستن و پروانه شدن....پروانه؟... من؟
برای دیگران که البته لزوماً بدبین هم نیستند این آفتها روزهای سیاهی است که مثل بختک روی خواب شیرین زندگی میافتند و ...
خیلی تشبیه در تشبیه شد... مثل تصویر در تصویر... نوشتهام من را به یاد مجلات زردی میاندازد که روی جلدشان عکس نیوشا ضیغمی و داخلشان تبلیغ غذاساز تفال را چاپ میکنند.
هه... از نظر علم تبلیغات برای پسر جوان مجردی مثل من اینگونه تزها و پروپاگانداهای منفی علیه خودم در یک صفحهی اجتماعی خیلی جایز نیست... به هر حال من در دنیایی زندگی میکنم که نرها برای جذب جنس ماده با پورشهی دیگران که کنار خیابان پارک شده عکس پروفایل میگذارند: "یه روز خوب، من و رخشم"... پس خفه میشوم و زبان به کام میگیریم؛ فکر میکنم نکند این را بگذارم و فلانی بیاید و بخواند و بگوید: "این بابا دیگر چه دیوانهایست ایششش!". صدای درونی فریاد میزند: "به درک... اگر فقط با یک آفت ساده رفتنی است بگذار هر قبرستانی که میخواهد برود"
چی؟ مطمئنم این صدا یک توهم و تلقین است. خیالی ناشی از دیدن کارتونهایی در کودکی که هر شخص را با دو موجود مینیاتوری مثل خودش در درونش نشان می داد که یکی بالدار و سفید و یکی خاردار و قرمز است... اصلاً این چه فکرهایی است... حواسم را پرت میکنم... نگاهم دوباره روی میز میافتد، کارهای نیمه تمام، نوبت جا افتادهی محلول ماینوکسیدیل 5%، ساعت سه و بیست و پنج دقیقه صبح و تهریشهایی که مثل میخهای سیاه ابزارهای شکنجه قرون وسطایی روئیدهاند...
نکند او هم نامزد کند و برود؟... دیشب خواب دیدم در کاور فیسبوکش عکس دیس خورشی گذاشته و فامیلیاش را به
ERRAC
تغییر داده. شوهر فرنگی؟؟ چطور درخواب توانستم حروف لاتین را به وضوح بخوانم؟
ERRAC?
... فلانی؟ عکس دیس خورش؟؟ در خوابم روی کاور کلیک کردم، "خورشت خوشمزهی دست پخت خودم "... آن قدر از درک این حس کدبانویی و دانستن اینکه شوهر کرده در همان عالم رویا (یا شاید کابوس) شوکه شدم که ذهنم از ترس یک سکتهی مغزی با یک حقهی سینمایی پیش پا افتاده بقیه داستان را به مذاق من بازسازی کرد: زیر کاور با حسی مملو از شادی تصنعی کامنت میگذارم: "فلانی، کی شوهر کردی؟ به به مبارکه! "... فلانی در جا پاسخ میدهد: "شوهر؟؟؟ نه بابا... هاهاهاها هههههه"... و من مثلاً خیالم راحت میشود که فلانی هنوز سینگل است... خب که چه؟ بدبختانه مغز سادهلوحم را خوب میشناسم...
در این فکرها ماندهام که بکگراند ویندوزم عوض میشود: کوه فوجییاما و یک قطار... ساعت سه و سی دقیقه است... سه ... سی...
نزدیکی های 30 سالگی که میرسی انگار به ایستگاه بزرگ و مجللی که یک ساعت بزرگ و نفیس در وسط تالارش نصب شده وارد میشوی. لابد ساعت سه و سی دقیقهی نیمه شب را نشان میدهد. ایستگاه قطار پرشده از آدمهایی که هر کدامشان آموزه، خاطره و یا تجربههایی هستند که در همهمهی زیاد با هم مؤدبانه حرف میزنند. قطار مثل قطاری که پوآرو در آن معمای قتلی را حل کرد زیباست... دود میکند و با سرعت 30 مایل در ساعت در جنگل تاریک و سرد بلوط و راش پیش میرود... راستی چه کسی واقعاً می خواهد قطار عمرش آن قطار اکسپرسی باشد که از جلوی فوجییاما رد میشود؟ آدم کوچولوی خاردار جواب میدهد: "کسی که دهانش مدام آفت میزند"
نه من آنقدرها هم به سرعت در این ریل مضحک علاقه ندارم... پس جز آفتیها نیستم؟
ایستگاه 30 جاییست که سوزنبانش بر خلاف تصور عامه پیرمردی ساده و مهربان نیست، الههایست با سر شتر، بدن انسان و نیملباسی زربافت که مسیر ریل قطارها را با اهرمی شبیه به یک علامت سؤال بزرگ عوض میکند... البته این قاعده کلی و قابل تعمیم نیست اما همین امسال ریل خیلی قطارها همین حوالی و به همین منوال عوض شد... صفحهی پروفایلشان مثل آتشفشانهای خفته ثابت ماند و پاسخ دادنشان به تبریکها، رسمی و تلگرافی شد: مرسی... شبهایشان پر شد از صدای خنده...
"از کجا می دانی؟" آدم خاردار می گوید..."شاید زیاد میخوابی... چیزی هم که نمیخوری، پس مهملات است... تا حالا
ERRAC
را سرچ کردهای؟ هیچ فامیلیای با این املا وجود ندارد... مخفف شورای مشورتی تحقیقات راهآهن اروپاست... اصلاً آن خانم کذایی میداند تو کجایی و چه میکنی؟ هنوز هم مثل پسر بچههای 17 سالهای... برو... برو برایش روی کاغذ خطدار تا خورده شعر نمکدان بی نمک شوری ندارد را بنویس و با نقاشی یک شمع و چشم گریان برایش پست کن که خوشش بیاید... این دست بینمک من بشکند، بد بود آن چند باری که به حرفم گوش کردی؟"...آدمک خاردار قرمز قهر میکند و میرود.
حرفش کمی بهم برخورده است... گرچه راست هم میگوید. منتظرم تا صفحهی گوگل باز شود و
ERRAC
را سرچ کنم... از نتیجهی جستجو شگفت زده میشوم... شورای تحقیقات راهآهن اروپا؟ ایستگاه سی سالگی؟ تعبیر این خواب مضحک چیست؟... خورش سمبل چیست؟ کدبانو شدن؟ ازدواج؟ فلاااااااانـــــی نه....
از خودم که ساعت سه و نیم شب با یک شورت آبی نشستهام پای گوگل و تعبیر دیدن خورش در خواب را سرچ میکنم خجالت میکشم. از آن لحظاتی شده که صدای موتور ساعت و ترانس برق خیابان به شدت خودنمایی میکنند... حتماً آن پسرهایی که با پورشهی مردم عکس میگذارند الان در آغوش کسی خوابیدهاند... آنهایی که واقعاً پورشه دارند هم همینطور. به ناگاه اتاق خواب یکی از صاحبان پورشه در ذهنم میآید، کف اتاق تعدادی لباس رو و زیر افتاده است، از دستگاه پخش صدای امیر تتلو به آرامی به گوش میرسد و روی دیوار پوستر رابرت دِ نیرو، اِبرو و یک پورشهی 911 توربو نصب شده، میان روتختی براق طلایی هم شازده با خانوم، خسته و کوفته خوابیدهاند... هر چقدر هم که از ترکیب اجزای اتاقش خوشم نیاید به هر حال از نظر روانشناسان این حالت، نسبت به حالت من در این ساعت شب حالت ناسالمی محسوب نمیشود!
اندکی بیدار بودم... یادم نیست چه اتفاقی افتاد...
صدا... این چه صداییست؟... کجاست این لعنتی!؟ و... اِسنوز تا 9 دقیقهی بعد.
Saturday, August 30, 2014
بامداد خمار آروینی:
هنوز... وقت ... هستش. فوقش چیزی نمیخورم و مسواک هم نمیزنم؛ یک آدامس نعنایی داخل داشبورد مانده که همه چیز را ردیف میکند. به تیزهوشی و قدرت مدیریت زمان خود میبالم. میبالم؟: یک سطل قرمز پر از عهدهای شکسته گوشهی اتاق میبینم و کپهی کارهای عقب مانده را روی میز. هیچ وقت کارهای اداره را نمیشود در خانه تمام کرد. تخیلی مضحک از توبیخ و آن تون صدای جیغ مانند میان فریادهای عصبی رئیس مثل یک هولوگرام نارنجی در گوشهی میدان دیدم شکل میگیرد. سعی میکنم هشت دقیقهی باقیمانده تا دمیدن در سور اسرافیل را بخوابم. توجهم جلب میشود به پایین کمد: لنگهی جوراب سورمهای از لای کشوی کمد بیرون زده. چشمم را می بندم و ناخودآگاه به لنگهی جوراب فکر میکنم. جوراب از درد ضجه میزند و عاجزانه کمک میخواهد. چشمم را باز میکنم و میبینم که لنگهی جوراب هنوز آنجاست. بیچاره، کسی باید فکری بکند. نمیتوانم بیتفاوت بخوابم، بلند میشوم و لنگهی جوراب بدبخت را از لای کشوی کمد نجات میدهم و با غرور یک ناجی فداکار به رخت خواب برمیگردم. سنگهای کف اتاق سرد است و هوا آبی بدرنگی شده. انگار گوشم تازه باز شده؛ هنوز مارک میخواند، تمام آلبومش را از اول به آخر... از اول به آخر... بدون خستگی، منظم و قابل پیشبینی... خوب میدانم آهنگ بعدیاش چیست. کاش مثل او میتوانستم یکبند و منظم کار کنم! فعلاً که تمام اعتبارم میان دو بالش، خاکستر سیگار و یک پیشدستی سیاه لعابدار پر از پوست میوه مدفون است. یک لیوان نسبتاً خالی هم مثل آخرین سوگوار، بالای جسد طالبیها ایستاده. ظاهراً زمانی از صبح است که تخیل ادبی گل میدهد.
ملافهی زردرنگم را روی خودم میکشم و از بوی مخصوص بدنم مست میشوم... آه چقدر خودمم... بگذار کمی دروغ بگویم... سردار رومیای هستم با شنلی زرد -قاعدتاً باید شنلم قرمز میبود- که بعد از نبردی سخت با بربرهای وحشی با نیزهای شکسته از فرط خستگی روی برفها خفتهام . این دو بالش هم سپر و زره برنزی من است و این خیسی اینجا...(ای لعنت)... خون لخته شدهام از زخمی عمیق با تبر دشمنان. خیلی بهتر شد، کلاهخود شکستهام در درهای بیانتها پرت شده و سرم از ضربهی گرزی به درد آمده. تنها دوای آن ته ماندهی این جام مقدس است.... نیم جرعهی باقی مانده را مینوشم... گرم و تلخ است با طعم یخهای آب شدهی فریزر. (سرفهای خفیف) آری، شمایل یک سردار فاتح برازندهی من است. به یاد دیشب افتادم که حماسه آفریدم. هنوز ماجرا شروع نشده، پروندهاش را بستم. هیأتی از ریشسفیدان ساکن مغزم با لباسهای بلند سبز- آبی برایم دست میزنند: آفرین سرورم، احسنت بر شما، مرحبا... فریاد میرنم: به جهنم که تنها میمانم و تنها میخوابم... بهتر از این بود که بعدها صد برابر بدتر زجر میکشیدم، از خیانت، انتخاب نشدن، بیتفاوتی و هزار درد دیگر... مگر نه اینکه در زندگی هرکس زخمهاییست که روح را در انزوا مثل خوره میخورد و میتراشد؟! (صدای تشویق و تأیید حضار بلند میشود)... تصمیم درستی بود... تصمیم درستی بود؟ نکند مازوخیسم دارم و این منطق تراشیها و جواب رد دادنهای به ظاهر عقلایی قسمتی از خودآزاری برنامهریزی شدهی من علیه خودم باشد؟... یکی از ریش سفیدها با ترس و لکنت زبان میگوید: سرورم پیش مُـ مُـ مُشاوری چیزی بروید. هرگز!... دوباره همان حرفهای تکراری را از روی آن صندلی نارنجی تحویلم میدهد. لابد کتاب دیگری از باربارا دی آنجلیس هرزه برایم تجویز میکند و یک کار عقب افتادهی دیگر به کپهی روی میزم اضافه میشود. به درک... بگذار از خودآزاری بمیرم...
با خودم فکر میکنم حالا که خوابم نمیبرد کار مفیدی انجام دهم. برنامهی امروزم را مرور میکنم: اول از همه تکمیل فرم وام ضروری متمم، داروخانه، نامهی نمایشگاه تئاتر کودک، نامهی هفتهی فناوری اطلاعات، گزارش بنیاد سعدی، ارسال گل به همسران سربازهای کشته شده، تکمیل تالار رقص قصر، برگزاری هفت شب و هفت روز جشن پیروزی، عوض کردن این شمشیر کهنه با یک کاتانای ژاپنی، هرس درختان خاویاری و بوتههای سالمون دودی، تعویض نعل اسبهای بالدار، پر کردن حوض پستهی خام... آ... تو هم اینجایی کیا جان ... چی؟ آها، خوب شد گفتی، گروه موسیقی، گروه دایر اِستریتس را دعوت میکنیم... صدا... این چه صداییست؟... کجاست این لعنتی!؟ و اِسنوز...
تا 9 دقیقهی بعد....
هنوز...وقت هستش... بهانه میآورم که ماشین استارت نمیخورد...
(در سکوت اتاق، صدای گنجشکها و اسپیکر کامپیوتر شنیده میشود:
I won’t be sending postcards…from Paraguay, from Paraguay, from Paraguay )
Saturday, June 28, 2014
Coup d'Etat
Saturday, June 14, 2014
شعر افعي
گَزيدي از زبان كينه ما را
خدا را شكر اگر آسوده گشتي
به خون چرك ما زهري دگر ريخت
تو پنداري كه خون پالوده گشتي
شفاي تلخي كامت شكر نيست
پيِ نِي عمر خود بيهوده گشتي
بكَن دندان كين از سق غفلت
كه از سم درون آلوده گشتي
چه ترساني مرا از چنبر درد؟
تو پيچيدي و خود فرسوده گشتي
Saturday, May 10, 2014
روز آخر
بازخواني پيامكي لبريز از فحش هاي هيستريك قبل از بلاك كردن فرستنده در وايبر، شما را در نقطه اي قرار مي دهد كه علي رغم دلايل قانع كننده ي من درآوردي، ضمن شك به شعورتان، نسبت به آستانه ي تحمل پذيري خود هم دچار تردید فلسفي مي شويد و جان اِف كندي درونتان زير خيمه اي از غيظ تبديل به معمر قذافي شترسوار مي شود... همه ي اينها را هم كه در زباله دان معروف تاريخ بريزيد يادآوري همزمان گره ی اخم ها و سليطه بازي هايش در آخرين صحنه ها با صحنه ي باز كردن دو رديف سه تايي قَزَن و لرزشهاي ظريف توأم با تنفس گرمش به صورت دالبي، تري دي و فول اِچ دي، تناقضي از جنس آب سرد در وجود به جوش آمده تان مي ريزد كه استكان چاي بعدازظهر شما را مثل آن جام زهر مشهور مي كند.
بماند...
هدست را كه بيشتر درون گوش مي فشاريد ناگهان نعره ي " نورمايند آي فايند ساموان لايك يووو..." گوش شما را تلخ و نيم كره راست مغز شما را فلج مي كند و شما در حاليكه پاي چپتان در آستانه در مستراح قفل شده به خاطر مي آوريد كه مشابه اين حس را نيز قبلاً با عبارات "گودباي ماي لاوِر، گودباي ماي فرند"،" كال مي ايريسپانسيبِل"، "باده فروش مي بده باده فروش مي بده" و "هاش هاش دارلينگ" تجربه كرده ايد. لذا ضمن تعويض تِرَك در حال پخش، حرصتان را سر اهرم شير مستراح خالي كرده و تصور مي كنيد كاش فضولات فكرتان هم بعد از صداي سيفون محو مي شدند. به هر حال هيچ چيز روز مزخرف شما را برنمي گرداند اما شات اُلمكا و پُك فيليپموريس تا حدي به شما يادآوري مي كنند كه دنيا كماكان ادامه داشته، جاي به غايت زيبا اما مسخره ايست و شايد سه ضلع مثلث معروف جذابيت، احترام و صميميت را بايد نه به صورت متصل به هم در فضاي اُقليدسي x-y بلكه در قالب چند شكل هندسي مجزا در فضاي توپولوژي يافت. به هر سو خوش به حال دوستان خطي، درجه ٢و ٣، اما اگر مثل من سينوسي باشيد يا مثل بعضيها كسينوسي، مدام از اكسترمم هايي عبور مي كنيد كه البته در آستانه ٣٠ سالگي از مبداء مختصات هم كمي دور شده اند اما به قول حكيمه ي فاضله اي: "می ارزه آدم صبر کنه، اگه واقعیش گیر نیومد بره دنبال معموليش"
اميد كه همه واقعيش رو بيابيد/يافته باشيد!

