Wednesday, June 09, 2010

خفته


من ببین چون خفتم!
بانگ ساعت، وز و وز مگسک
درگوشک نجوا: "گلکم خواب بس است!"
بوی سرشیر و حلیم
کارگر نیست مرا!

تا توانی به بلندای صدا 
پاره کن حنجره را خسته پدر!
دو سه سرفه با خلت
لگدی از سر مهر پدری 
کارگر نیست مرا!

سطل، پر آبش کن
ریز بر فرق سرم 
غرقه ام گر بکنی
کارگر نیست مرا!
من ببین چون خفتم!
"سکته کرده شاید...
...یا به اغما خفته"
یکی از جمع نظر داد عجب!
دکتر حاذق و استاد مهیا کردند
برق بستند، به تن لوله و سوزن کردند
کارگر نیست مرا!

من بخفتم که حقیقت ناید
پیش چشمانم هیچ
خواب خود، قصه ی خود پردازم
من بخفتم و اگر بیدارم
چشم من باز نبینی یکدم
این چنین است که هیچ
کارگر نیست مرا!

Tuesday, June 08, 2010

خورشید دور


هر آنقدر که می ام بُد نصیب یاران شد
به نوش خمر و طرب بین خوشی هزاران شد

نگو مرا ز بُلندا و دوری خورشید
نه هر بعیدِ بعیدی، نبود و پایان شد

به حُسن فاصله ها بین که قدرت دلها
به آسمان صداقت شعاع تابان شد

به آفتاب محبت یخ زمین شد آب
به لطف جمله رفیقان ببین بهاران شد

صـدای ساز تو آید به ضرب این دل ریش
گلو به یاد صدایت گرفت و باران شد

ببین که مانده من و کوچه گردی بی تو
به یاد آن همه پرسه سرم خیابان شد

دو دم اجازه ی چرخش زمانه را می ده
ببین به شام فراقت، سحر  نمایان شد 

ز شرق دور می رسد سلام تو بر من
سلام موسمی ات بر دلم چو طوفان شد 

سلام من به تو ای مرد  بی قراری ها
سلام من به سلامت تراز و میزان شد

تقدیم به دوست عزیزم کیا

شمع بی مقدار


ای به سر آتش نهاده شمع داغ
از چه می سوزی به شــور و اشتیاق؟

دوده ی دل از چه غم کـردی فراز؟
سقف عالم تار کردی زین سیاق

اشک، از چشمان مجنون می چکد
کیست یارت اشک ریزیش از فراق؟

بر سر هر بزم و نذری حاضری
بر سر سنگ مزاران شب چراغ

شاعران و عارفان مدحت کنند
کیستی؟ "پروانه سوزی" را اجاق؟

سایه ی شعله از آن سر کم مباد
چون که بی لطفش نخی اندر چماق

شعله گر شمعی بدین شوکت رساند
بین چه سازد از دل عاشق مذاق

Sunday, June 06, 2010

یار کودکی


ای تو یار کودکی، ای رونق بُسـتان دل
ای رفیق باده و سرمستی و مسـتان دل

"طعم تلخ این حقیقت" هم نبردسـت و نبرد
خاطر و یاد تو را  این صفحه ی لرزان دل

رفتی از دیده ولی از دل نرفتی یک نظر
بر خطا خوانده سیاوش قصه ی پیمان دل

می بسی بسیارخوردم بی تو از هر رنگ و سان
آن همه هیچ و فقط یک جرعه با تو جان دل

از هنر بردی سخن، خاکم به زیر پای تو
یاد گیتار تو و صوت تو و الحان دل

فرصت هجر و فراق آخر به آخر می رسـد
عاقبت  بینی  چو  من  وصــل  دل   و   یاران  دل


به دوست عزیزم کیا