Thursday, June 16, 2011

او که از من نکند یاد

خوش باد شـبی باده بر  این کام برم شاد
در لطف حضور رخ چون مه٬ قد شمشاد

از نور دو چشمش همه روزم چه بلند است
یلدای دی از صفحه تقویم من افتاد 

از نعمت آن لب نبرم دست به قطاب
شیرینی آن تخته زده بر در قناد

شاگرد ره خسرو و مجنونم و فرهاد
این اوست به شـیرین و به لیلی شدن استاد

صدبار سرِ دار٬ دلم کرد به زلفش
هم هست مرا حاکم و هم قاضی و جلاد

تا باز دهد ایزدم این وصل مبارک
انداخته ام نیک در آن  دجله ی بغداد

من از سر احساس سویش قافیه بستم
افسـوس که این خواند و از من نکند یاد

Monday, June 13, 2011

دیدار پایانی

چو مریم عاری و پاکی
نجابت را نمی خواهم
به سان زهره زیبایی
وجاهت را نمی خواهم

سلام صبح صادق را
ندادی پاسخی قرّا
به شام آخر خواهش
سلامت را نمی خواهم

تو از ابریشم و دیبا
سپید و نرم و بی همتا
سیاه و سخت و فولادم
لطافت را نمی خواهم

چه خواندی گرم و کوک آواز
چکاوک در همایون باز
به گوش مملو از شیون
نوایت را نمی خواهم

مثال شهرزادی تو
کلامت نغز و شیرین است
من از افسانه بیزارم
حکایت را نمی خواهم

تو گفتی آن کنی تا من
شوم بی شکوِه و خشنود
ببین این منطقِ مضحک:
رضایت را نمی خواهم

تو شهدی٬ چون عسل نوچی
تو یک کندو همه نوشی...
دهانم تلخ و نیش آگین
حلاوت را نمی خواهم

به می پیمودن و بزمی
تو مستی٬ گرم در رقصی
عزای سوگ خود دارم
ضیافت را نمی خواهم

تو آن پیغمبر خوبان
به کیش عشق ورزیدن
منِ گمراهِ لاتقوا
خدایت را نمی خواهم

بگو شاعر به هضیان و
سراسر، یاوه می گوید
به تب سوزم، ز سوی تو
عیادت را نمی خواهم

زدی تیغت به قلب من
رگم فواره شد در دم
به خون خود چو می غلتم
غرامت را نمی خواهم

منم تنها و تنها و
منم تنهای این عالم
اگر رگبار غم بارد
پناهت را نمی خواهم


Saturday, May 28, 2011

ابر و باد

بال بگشودم و از بام زمان جست دلم
من رسیدم به خیابانی که
معبر کوچ پرستوها بود
تا بلندای غلیظ ابری
که پر از بغض فروخفه ی دریا ها بود

در میانش دیدم
سرخی بوسه ی یک ماهی را
و دعای زن دهقانی را
که در آن مزرعه ی دور، در آن آبادی
چشم بر رحمت باران دارد

باد با من می گفت
کیست آن زن که بدون تو چنین غم دارد؟
گونه اش خیس و به لب شوری ماتم دارد؟

من نمی دانستم!

باد با من می گفت
می برم ابرم را
برفراز کویش
که بشویم اشک را از رویش
لب آن پنجره ی باز به راه

و تو آن جا از ابر
سوی پایین بنشین...
روی چشمش بنشان
سرخی بوسه ی آن ماهی را
گل بغضش برچین

و بدان بعد از آن
باز هم رحمت باران باقیست
تا علف های زن دهقان را
زرِ گندم سازد

Friday, April 29, 2011

حرف گزاف

در سینه ی من حرف، گرفتار  و اسیر است
دستش به غل  و پای به زنجیر  و حـقیر است

گر امر کنم سر ز بدن قطع کنندش
گر رحم کنم شاکر درگاه امیر است

زندانی من خاطر کس رنجه ندارد
چون دست وی از خلق خــدا دور و قصیر است

دروازه ی این محبس تاریک دهان است
قفل لب من باز چو شد کار خطیر است

بیهُده چو من کامِ مبارک  بگشودم
از ســـینه رهید حرف٬ که طرّار و دلیر است


از بند دلم جَست٬ من آسان نتوانم
یابم اثرش گر چه که سرباز کثیر است 

حرفم بدرد سینه ی یاران صمیمی
یا راه زند قافله شان بس که شریر است

یا عفت زن هتک کند از هوس کور
یا آبروی شـیخ برد گرچه که پیر است

رنجت ندهم دوست٬ بسنج آنچکه گویی
چون حرف زدی ناله و افسوس تو دیر است

Sunday, April 24, 2011

کـوکـولکن





در معبد عشق تو که صد پیکره دارد
خوش باد که صد قلب ز سینه به در آریم

در پـای بُتی چون تو  بریزیم و بریزیم
خون ها که شب هجر تو را بر سحر آریم

من کاهن عظمای همین بتکده ام لیک
خود مُسله کنم گر نشود کار سر آریم

قربانی تو هرچه دل خون و دل خون
قتل است مگر چون سوی تو کشته بر آریم؟

گویند گزاف اسـت چنین سینه دریدن
گفتند نه این است که ما در نظر آریم

در پاسخشان بشنو به ایمان ز منِ پیـر    
از آتش این عشق جهان در شرر آریم


Friday, April 15, 2011

در قطب

می تابد خورشید
یخ زده ام اما
در قطب ترسهای بیهوده

بتاب
درآخرین ساعات این روز شش ماهه

بتاب که دست کم یخ های احساسم
در نور عشقت کمی بدرخشد

بتاب که شب
به زودی خواهد آمد
سردتر... سردتر...سرد...تر

Friday, March 11, 2011

بیا با من

بیا با من
که ثابت می کنم در رگ
به جای خون مذاب آهنین دارم

بیا با من
به اوج ذهن دیوانه
ببینی تا از این بالا جهان را زیر پر دارم

بیا کودک
به مشق عاشقی تن ده
بیاموزش ز پندار و ز گفتار و ز کردارم

بیا در بزم ما رندان
برقص و می فراوان خور
مترس از عشوه پردازان که بر قلبم وفادارم

بیا از نو تولد کن
به فصل آتش خرداد
که از دستان لرزانت یخ تردید بردارم

بیا فرصت مده از کف
که خِسران و پشیمانیست
بیا بختت مده بر باد، تا یادت به سر دارم

Wednesday, February 02, 2011

زن خارق العاده

 با نرم افزار فتوشاپ و مداد - عکس زمینه از گوگل
در گوشه ای به کلاف حماقت گره خورده ای
و از تنها روزن دیوار
چرخش نور سردی را می بینی
که از لای تیغه های هواکش
ثانیه های تباهت را شمارنده است

به آن در بسته چشم مدوز!
که نخواهد آمد زنی با شلاقی از صاعقه
تا برهاند از بند بی کسی ات
و ببوسی در آخرین پرده
لبان داغش را

قهرمان تو شاید
دخترکیست با تمام مشکلات یک آدم
که چون تو به او...
او نیز به تو نیاز دارد

شاید همانیست که با تمام زیبایی
در میان ازدحام اندامهای برجسته
به چشمانت نیامده...
آنکه شاید تنها مدال افتخارش
مهر ورزیدن است

شهزاده ای که شاید
قصر هشتاد متریشان
آنقدرها هم دور نباشد

Thursday, January 27, 2011

تبعیدی

می دانم صدای گاز زدن سیب
صدایی بهشتیست

یادآور روزهای بی دغدغه...

هرکه تو را گفت
برای گناه چیدن سیب این همه راه آمده ایم
تو باورش مکن!...

تبعیدی خِرَدی گشتیم
که رو به ما گفت:
عشق، هرگز کافی نیست!

جرم اندیشه بود که از پردیس جنون و اشتیاق
به خفت رانده شدیم

و اینجا...
هر که چون من خواست دیوانه وار
به عشق سیبی از شاخه ها بالا رود
واژگون بر زمین افتاد و بر استخوان ترک برداشت
که گرانش این سیاره
از هسته ای آهنین است



Friday, December 17, 2010

برف تباهی

رویاهای برفی من
با نرم افزار پینت ، اولین کارم در پینت ویندوز ۷
پیکره های زیباییست
که فقط تا طلوع حقیقت دوام می آورند
و سفیدی بام خیال
اشک های تلخی می شوند
که ناودان حنجره ام را
پر از صدای هق هق می کنند

حقیقت خواهد آمد
اما همیشه روزهای برفی هستند
که به جای تیغه آتش
از آسمان زندگی
پر بال فرشتگان ببارد...