شايد حق با پريس (George R. Price) بود كه فكر مي كرد ما اسير ژن هايمانم هستيم. سفينه اي از پوست و گوشت و استخوان براي پياده سازي ميل سيري ناپذير ژن ها به بقا و انتقال. اين كشف، پريس را چنان دگرگون كرد كه از يك عالِم خردگرا به كاتوليكي متعصب تبديل شد و در نهايت در خرابه اي با قيچي رگ گردنش را زد. خيلي ها هم به او انتقاد دارند اما شايد واقعاً تمام هستي مائي كه خود را برترين مخلوق مي ناميم اسير شهوت ذراتي است كه براي بودن، ما را بازيچه خود كرده و به ورطه ي حيوانيت مي كشند. مائيم كه كشف مي كنيم فلان سمندر و فلان مار، در فرآيندي به نام تكامل مشترك (convolution) ابزارهاي دفاعي خود را ديوانه وار نسل به نسل ارتقا مي دهند تا سمي ترين سمندر و ضد سم ترين مار خلق شوند. غافليم كه خودمان چه هستيم، خودمان بين خودمان هم نقش همان سمندر را داريم و هم همان مار را. هزار و يك جنبه تعامل انسان با محيط به كنار، فقط اين را در نظر بگيريد كه از ترسِ ضربه خوردن، قواعد بينهايت پيچيده اي را براي دلدادگي ساختيم... اصلاً خودِ دلدادگي را ساختيم... ساختيمش براي اطمينان، براي امنيت، براي ژن ها... البته كه زيباست، اصلاً منظورم اين نيست كه چون اينها همه نوعي استراتژي بقا هستند بايد مذموم تلقي شوند، هرگز! اما صحبت سر پيچ و خم هاي بيشماريست كه براي فهميدن پيام واقعي همديگر نسبت به هم داريم... همه ظاهراً پذيرفتيم كه ابراز علاقه و رابطه اي كه با "دوستت دارم" آغاز شود كودكانه و مختص داستان هاست... اما آيا واقعاً اين همه بازي زيرپوستي، كنايه، محك زدن، حيله و... بازده بالاتري داشته؟ چرا همه ما در مقابل قلبمان سد بلندي داريم از شك كه در قفسي از استخوان محصور شده؟ چرا نبايد قلبمان را بگوييم؟ اين كجايش با سياست بي رحمانه ي ژن ها در تضاد است. باشد، قبول، من از همين الان خودم را در گونه هاي منقرض شده و بي آينده طبقه بندي كردم اما واقعاً اين همه سم براي چه؟ كدام مار؟ كدام سمندر؟ اگر باور داريد كه عاقليد، ببينيد، درنگ كنيد، بپرسيد اما سياست ورزي نكنيد... گور پدر ژن ها
Tuesday, July 28, 2015
Friday, July 03, 2015
بازارچه
چهارهزار چرخدنده کوچک
و بزرگ در جعبه ی درونم جای گرفته اند که چهل تای آنها از سر تا شکمم با صفحه های
موازی، کم و بیش در یک صف با سرعت های متفاوت می چرخند. روی صفحه ی هر کدامشان در
موقعیت های ناهمسان سوراخی هست که بعضی اوقات با بقیه ی سوراخ ها مثل یک کسوف درونی در یک خط هم
راستا می شوند. آن زمان است که خط نوری یک راست از تمام سوراخ ها عبور می کند و چرخدنده
ها را به هم می دوزد... میان این همه جیر جیر و
همهمه از دور صدایی می آمد. نمی دانم اما این "دور" شاید در زمانی دیگر و
درجایی دیگر بود. یک بازارچه ی محلی با زمین گِلی ... پر از بوی میوه، سبزی و ماهی.
در گوشه ای چند نوازده که صمیمیت و ژوست بودنشان به همه می فهماند خانوده اند، قطعه
ای را می نوازند.... لزگینکا شما را واردار می کند با ریتم قدم بردارید، اگر
ایستاده اید پا بزنید و اگر بلدید دست معشوقتان را بگیرید و مثل قزاقهای غیور با
ته ژستی از خشونت مردسالارانه برقصید... انگار نوک انگشتانشان با هر نت روی صاف
ترین سنگ یک معبد با روغن مقدس پشتم را ماساژ می دهد. حس می کنم برایم ماهیت هیچ
چیز مهم نیست... از هر محرک بیرونی فقط عصاره ای شیرین می فهمم و مدام، با یک هم
افزایی عجیب در خونم اکسیر سرخوشی تزریق می شود... با لبخندی که بی اختیار گوشه ی
لبهایم را قلقلک می دهد لَخت و بی حسم. کفش ها و پاچه های شلوار گِلی، بوی کود حیوانی،
عربده ی فروشنده ها به زبانی که نمی فهمم، ازدحام... هیچ چیز مانع هیچ چیز نیست. مردم، بچه ها و گربه ها مثل خندهای دست و پا
دارند. قطعه تمام شد و با اینکه دستهایم مثلا بادکنک های پر از آب است دوست دارم
جانانه برایشان دست بزنم. یقین دارم به نوع مؤثری از کف دست هایم تشکر مثل پولک
روی سرشان می ریزد. باران گرفت. بازارچه
مثل آبرنگ شره کرد و روی قاب ذهنم چکه چکه گنگ شد. خط نور بریده شد و باز بوی فلز
و روغن از درونم ته گلویم را زد. ظرف خالی آن لحظه هنوز لبه ذهن مانده و زبانم به
یاد آن همه شکوه، ته مانده اش را از میان دندان ها مزه می کند. فکر می کنم که آیا
نگاه های اطراف هنوز هم آن عصاره ی شیرین را دارد یا به تلخی تحلیل هایم آلوده
شده... نمی دانم، فعلاً هم نمی خواهم بدانم. فکر می کنم کاش روزی این موتور در
حالت کسوف بایستد.
https://www.youtube.com/watch?v=3-qHtwOhRSM
Wednesday, June 10, 2015
کوئین اِیپریکات کبیر
برای من، موهبت فراموشی سریع کابوسها و رویاهای درهم و برهم شب قبل در حقیقت بیشتر مصداق بارز شکنجه است. صبحها کلی با خودم کلنجار میروم که دیشبش چه خوابی دیدهام؛ تازگیها مثل رد بنزینی که در هوای باز روی زمین ریخته به چشم به همزدنی از ذهنم محو میشوند. نا سلامتی کلی ایده از این مهملات میگرفتم... مثل باغبانهایی که از خاک و کود حیوانی در نهایت زردآلوهای آبدار هسته جدا برداشت میکنند. هاهاها، زردآلو ... آره... به حرف دیگران که باشد قضاوتهای من همیشه آمیزهای از عواطف و عدم توجه به جوانب امر هستند. مثلاً قضاوتم دربارهی اینکه زردآلو ملکهی تمام میوههاست... خب رنگ زردش را خیلی دوست دارم، مثل بقیهی چیزهایی که به خاطر زرد بودن دوستشان دارم: موز، زنبور، بیل مکانیکی و تیم فوتبال دورتموند. میگویند چرا زردآلو؟ چرا ملکه؟ تازه حکومت به انار با آن همه یاقوت و آن تاج روی بیشتر میآید. دیگر بیخیال خواب دیشبم شدم، در آینه دیدم که موریانهای در یک آن، از سوراخ بینیام درون گوشم خزید. البته با توجه به ماهیت غیرچوبیام ظاهراً نباید جای نگرانی باشد. اما نکند این کلونی حشراتِ اجتماعی در بدن من از پس ماندهای گوارشی خود اسیدی خورنده تولید کند که اعضای بدن من را در خود حل و نابود کند؟ این ظن خیلی بیدلیل هم نیست؛ چند دقیقهای است همه چیز خیلی عجیب به نظر میرسد؛ مثلاً صورت من در آینه فقط یک صورت است، خمیر ریش فقط یک تیوب خمیر ریش است و صبح زود فقط صبح زود است. انگار غدهای که در بدنم هورمون تمایز صفات را ترشح میکرده از بین رفته. خب این احتمالاً یک فاجعه است چون بدون نسبت دادن صفات به پدیدهها قضاوت تقریباً امری غیرممکن است. بدون قضاوت نمی توان پروژهها را امکانسنجی کرد، نمیشود فوج آدمهای قالتاق را شناخت و بدتر از همه نمیشود کسی را دوست داشت... آیا واقعاً ماهیت وجودی عشق وابسته به تبلور صفات خاصی در معشوق و قضاوت است؟ یا علت صفاتی که در او متبلور میبینیم وجود عشق است؟ این هم یک مرغ و تخم مرغ دیگر... خب این یکی را مطمئن نیستم. هیچ وقت یادم نمیآید روز و ساعت و دلیل عاشق کسی شدنم را به یاد داشته باشم. دقیقاً مثل همین موریانههایی که از درون ذره ذره چوب را میجوند و یک روز میبینی که ظاهراً بیدلیل(!) تیر چوبی سقف روی سرت آوار میشود. نخیر، مثل اینکه من هیچوقت به تبلور صفات در سوژه توجهی نداشتهام... وگرنه که به زردآلو، ملکهی میوهها نمیگفتم... شاید هم این فرآیند به قدری اتوماتیک شده که مثل تنفس آن را ناخودآگاه انجام میدهم. ولی واقعاً زردآلو چه ایرادی دارد که این تاجگذاری برای همه اینقدر عجیب است؟ به هر حال فعلاً که به نظرم هیچ چیزی هیچ صفتی ندارد... شاید این قسمت بدنم از اول هم درست کار نمیکرده، راستش تمام لحظاتی که به عنوان خاطرهی خوش در ذهنم ثبت شده مربوط به همین زمان کار نکردنهای این غده است. با این تعریف پس قاعدتاً این غده خودش به تنهایی یک بیماری بوده و از بین رفتنش باید شفا محسوب شود. موریانه از گوشم بیرون خزید و از سوراخ فاضلاب فرار کرد... به نظر میرسد که بر خلاف صفت اجتماعی زیستن موریانهها، اصلاً کلونیای درکار نبوده، این فقط یک ملکهی تنها است، ملکهای در تبعید که به جای چوب یک غدهی چرکین را خورده!
Friday, May 22, 2015
رسوائی
کار کار نور و باد و موج نیست
دستی کاش بیاید
روغن این رسوائی از چراغ کمسوی چشمانم بگیرد و
آرام و نرم ... روی تمام بلندیها و پستیهای صورتت بکشد
دستی کاش بیاید
روغن این رسوائی از چراغ کمسوی چشمانم بگیرد و
آرام و نرم ... روی تمام بلندیها و پستیهای صورتت بکشد
Monday, May 11, 2015
نت سفید
تمام راه تا دم ماشین شکنجه بود، چشمانش مثل دومیخ درشت من را به استخوانهایم صليب كرده... امشب بهترين فرصت بود، شاید اگر اون حرف را نمی زدم، اگر سنگین تر می نشستم یک گوشه، اگر کمی طبیعی تر می بودم...
فااااااااک، آخر همه چي درست به نظر مي اومد... مگر چه اشتباهي از من سر زد؟ اصلاً این چیزها هیچ وقت فرموله نمی شوند! کاش نیامده بودم... بابا چه خوشی گذشت؟
انگار دم و بازدم تنها صدای قابل شنیدن دنیاست. مغز و ریه هایم با هم پر و خالی می شوند... باد و نفس عمیق حالم را بهتر می کند. فکر کردم کاش مُردنم هم بين دو نفس عميق باشد... مثل وقتیه كه نیمه شب در جاده ی خالی از دنده چهار به پنج می رویم... صداي ضبط را كم كردم. بماند كه آخر هم نفهميدم سیستم ضبط درسته يا پخش. محو ضرب آهنگ رد شدن هوا از فضاهاي خالي بين پايه هاي گاردريل شده ام... شووو... شووو... شووو... ببین، از اول پل ده پانزده رقصنده به صف ایسادند... لباسهای رنگ پرچمشان را باد می خوهاد از تنشان بکند. خیابان مثل دفتر نت شده... بین خطهاي خیابان، ميزان به ميزان مثل يك نت سفيد جلو می روم... مثل بوق آزاد تلفن... کاش لااقل جلوی آن همه آدم این قدر ضایع نمی شدم... هه... از روی بی پارتنری با سعید رقصیدم... هاهاها... پس چرا دیگه به (...)م هم نیست؟ خيلي خورده ام؟ شاید... ولی خیلی هم گیج نیستم... به هر حال دست كم مي توانم ساعت روي داشبورد را بخوانم، نوشته هاي انگليسي تابلوها را بخوانم... و...آهنگ را با وجود صداي خيلي كمش بشنوم، حتي مي فهمم چه مي خواند... من خوبم، براي اثبات موضوع چند کلمه ای را با فرهاد مي خوانم: " گررررته ي روشني مرده ی برفي، همه كارش آشوب ...". می دونم که اين نوع استدلال آوردن هم از علايم داستان است... نخواست حتي با هم يك نخ سيگار بكشيم... هـــِــــی... دو نخ سيگار را با هم گوشه لبم روشن مي كنم... با کی لج می کنی؟...دودش غليظ و زننده است... چند تن خواب آلود، چند تن ناهموار، همهم هاهیها، همهم هاهیهاااااا ..."
ایول، رقصنده های وسط خیابان در دستاشان مشعلهای روشن دارند... یک، دو، سه ... مال این رنگ رنگیه... سبز، زرد، سرخ... حس مي كنم مفهوم این رنگبندی خيلي مهم باشد... موسيقي به اوج رسيد... مثل وقتي كه درامر گروه های راک با چوبهایشان روی تمام طبلها مي كوبند... رقصنده ها با دنباله های نور کشدار زیبا از کنارم رد مي شوند، از بین راه، از بین هم، از بین من. انگار نمایششان تمام شد... هيچ وقت خيال نمي كردم اينقدر سریع و ساده باشد... فکر می کنم باید بروم... فرهاد روی یکی از گاردریل ها نشسته و مي خواند... تا حالا این ترانه را نشنیدم ، ولی بلدم... فرهاد می خندد... انگار من را بشناسد... اینجا همه چی جواب است... سفید است... روشن، مثل برف...
Thursday, April 23, 2015
محو
راه را طی نکردیم
پشت سرمان شستیمش
محوش کردیم
تا که دیوانهتر از ما دیگر نیاید
Saturday, April 11, 2015
دشت بهشت
باز رعدي زد و باران باريد
تا هواي نفَسم ابري شد؛
روي فرقم آرام، ياد تو باز چكيد
قطره قطره تر شد
سر من سنگين شد، يخ زد باز
مثل آن شب كه دويديم به لرز
از در كافه به ماشين تو و چشم تو آتش باريد، گرمم كرد، سوخت مرا
سال از سال گذشت...
پيش آن چشم هنوز
چه حقيرم، هيچم
ميخ... ماتم، كيشم...
كاش مي شد تو مرا گهگاهي
مثل آن روز صليبم بكشي با چشمت
ياد داري آن روز؟
Wednesday, April 01, 2015
ویونای ونک
ز اینجا تا ونک پنج ایسگا رایه
قرار با یارِ جون تو ویونایه
یه وختی دیر نَشِی یارُم برنجه
چشاش همچی کنه اخمش بیایه
یا شاید فِک کنه ما پورشه دارُم
ببینه تاکسی و ما رو نخوایه
رسیدُم بیس دییقه زود و شادُم
گرفتُم جا، یه جای دنج و سایه
اگه اومد بگُم سیش چی بیارن؟
فرانسه میزنه یا پای چایه؟
تریپش با کلاسه یار جونُم
همه چیش مارک دولچه گابّانایه
لبش سرخ و تنش سبزس عزیزُم
تُخِ چشمون و هم زلفش سیایه
قد و بالاشو قربون شُم بلنده
وینیسسون میکشه، قلیونو پایه
...
سه ساعت موندمو یارُم نیومد
خرابه ساعتش که سِرتینایه؟
جواب تکستمم یارُم نمیده
گوشیش سایلنته یا شارژش به گایه؟
سرِ کارُم مو شاید خو ندونُم
نمی دونُم که اون با کی کجاییه
نگای چپ چپ گارسون به مو رفت
نشستُم کنج کافه دست به خایه
مو رفتُم از در و قلبُم شیکسته
امان از هرچه یارِ بی وفاییه
Tuesday, March 17, 2015
من و آن یک نفرها
بدون هیچ ارتباط منطقیای، ظاهراً بعد از وقوع 8 بَد-سکتور و حادثهی فرمت شدن 400 گیگابایت فیلمهای دیده نشدهی روی هارد اکسترنالم، قسمتی از حافظهی مغزم هم همراه فایلها فرمت شده. اصولاً از آن زمان اختلالات عجیبی در نحوهی تجسم اشکال برایم رخ داده که چندان هم ناخوشایند نیست. بماند که علیرغم احساس افسوس شدید از نابود شدن اطلاعات هارد، حس مطبوعی از برداشته شدن بار ثقیل دیدن این همه فیلم در تعطیلات عید از روی دوشم دارم. البته قبول دارم که این مصداق بارز پاک کردن صورت مسئله و مایهی ننگ هر انسانی در جمع دوستداران هنر هفتم است.
به هر حال زنجیرهی اختلالات تجسمی به جایی رسید که در اتوبان همت حوالی خروجی چمران، ابری در آسمان درست شکل شادروان "فردی مرکوری" در حالیکه آنتن برج میلاد را به جای پایه میکروفون در دستش گرفته بود برایم خود نمایی کرد. نمیدانم خلق چنین شاهکاری در بوم آسمان را چگونه توجیه کنم اما لامصب هنرمند ابرساز یا شاید ابّار- بر وزن جبّار- دستِ "فردی مرکوری" را هم طوری در حال اشارهی قائم به بالا از آب درآورده بود که جلوی هرگونه شائبهی احتمالی شباهت ابر با علیرضا افتخاری را بگیرد. صحنه به نحوی باشکوه بود که حتی ریتم ویژ ویژ رد شدن ماشینهای آن ور اتوبان هم شبیه ریتم آهنگ "وان ویژین" به گوش میآمد. اینقدر این صحنه رئالیستیک تصویر شده بود که مطمئن بودم محو شدن تدریجی و در همریختن ترکیب ابر هم بر اثر ویروس ایدز است... در همین اثنا دو ماشین از جناحین از جریان سیال مغز من و فاصله ایجاد شده با ماشین جلویی سوءاستفاده کرده و قصدِ کردن در آن لا را داشتند... اصولاً همیشه همینطور است؛ در لحظههایی که همه چیز به اصطلاح حماسی و اِپیک میشود یکی پیدا میشود که میخواهد لای قضیه بگذارد. از هول شنیدن عنقریب صدای مچاله شدن حلبی و رد و بدل شدن بیمهنامه حواسم از ابرهای "کوئین طوری" پرت و به یک سمند سفید که به صورت دریفت داشت خودش را آن لا میکرد جلب شد... اِ اِ اِ پفیوز بی شرف خااااا(...) رو ببین، مردشور اون شکل سپر و اون سلیقهی (...)تو ببرن...
بعد از دفع این حملهی ناگهانی هر چه سعی کردم نتوانستم شکل ابر را دوباره مثل سابق ببینم... دیگر ابرها را بیخیال شدم... این سمند سفید من را یاد خاطرات تلخی انداخت، البته نه به خاطر سمند یا سفید بودنش... اینکه همیشه تا همه چیز خوب است سر کلهی یک نفر پیدا میشود که (...)ند به همه چیز. واقعاً این یک نفرها از کجا میآیند؟ یکنفرستان؟ آن هم در قالبهای متنوع: دوستپسر سابقم، همکار جدیدم، داداش دوستپسر دوستم، کوفتم، دردم... آقا اصلاً من خیلی حسودم... باشه قبول ولی باز دلیل نمیشود یک نفر از سقف کاذب دربیاید و (...)ند به همه چیز. البته با متدولوژی علمی که به قضیه نگاه میکنم عوامل دخول آن یک نفر احتمالاً در خودم پیدا خواهد شد... یاد وبلاگی افتادم که نویسندهی راستافکارش با غروری عجیب توصیههایی برای موفقیت پسران در دِیت می نوشت: "دخترها حسگرهای بسیار حساسی دارند که تمام حرکات شمار را به دقت آنالیز میکند... مثلاً در پاسخ به سؤال شغلتون چیه؟ اگر شروع کنید به گفتن اِل و بِل، اون وقت چه و چه میشود" ... وبلاگ بانمکی بود. اصولاً وبلاگداری و وبلاگخوانی خیلی خوب بود... این فیسبوک (یا شاید خود زوکربرگ) هم یکی از همان یک نفرهاست که بلاگاسپات را تقریباً تخته کرد، من که هنوز در وبلاگ بیمخاطب بلاگاسپاتم پست میگذارم، مثل "راسل کرو" در فیلم "ذهن زیبا" و پست کردن گزارش کشف رمز پیامهای سرّی شوروی به صندوق آن خانه متروک ... یعنی من هم شیزوفرنی دارم؟ غیر از خودم شخصیت خیالی دیگری که نمیبینم اما اصولاً خردادیها دو نفرند درون خودشان... این که جزو علائم شیزوفرنی نیست؟ هست؟ اصلاً گور بابای این یک نفرها... رفتار فرافکنانه در این خصوص که با خودناباوری شدید و خودکمبینی مزمن (خودعنبینی) ارتباط نزدیکی دارد شبیهسازی رخداد بدترین سناریو و باور آن است. مثلاً فرض میکنم: فلان کسی که خییییییییلی خوب است و انگار با نگاهش ذهن مرا میخواند و همه چیزش آن چیزیست که باید؛ رفت... اصلاً چه شوهری هم کرد که بیا و ببین عووووف... خلق این سناریو، شاید زهر شوک آن رخداد اصلی را کمی بگیرد... اما آدم را از انجام هر اقدام مثبت و باانگیزهای منصرف میکند... بعد با خودم فکر میکنم: آخه چه کاریست اصلاً، هنوز که چیزی نشده! هنوز سینگل است، حالا هرچقدر هم طرف دور از تصوّر... اصلاً یقین دارم همین باورِ به پیدا شدن یک نفر، آن یک نفر را به سمت موضوع میکشاند، مثل بوی خون برای کوسههای سفید بزرگ... نزدیک یادگار رسیدم...این یکی ابر بینهایت شبیه همان کوسه است... ببین حتی بالهی روی پشتش هم دقیقاً همانجائیست که باید باشد... کوسه به من نگاه عاقل اندر سفیهی میکند... هرچند که چشمان یکسره تیرهاش بی حالت مینماید. واقعاً حق کسی که در آسمان بالای اتوبان کوسه میبیند همین مواجه با یک نفرها نیست؟... خروجی را رد کردم... کوسه میخندد، اینقدر شدید که ماهیتش میان باد محو میشود. من مجبورم دوباره کلی راه را برگردم، انگار یک نفر حواسم را پرت کرد... همان یک نفر!
Tuesday, December 23, 2014
بدبین
این نه این است که من بدبینم
گاه و بیگاه اما
تا که از بام بلند چشمت
پرتوی نور توجه به حیاطم نرسد
غنچه ی باغچه ی گونه ی من می خشکد
می شود بی سایه، بید مجنونی من
غنچه ی باغچه ی گونه ی من می خشکد
می شود بی سایه، بید مجنونی من
و هراسی چون باد
خاک تن می خورد و می چرخد
تو نباشی هر آن
پرده ی پاک حریر ذهنم
می شود پرده نقاشی نقالی ها
مملو از تیغ و سُم و خون و سپر
مملو از تیغ و سُم و خون و سپر
فکر کردم نکند آن بشود
بنشینی سر آن سفره که من راهم نیست
بنشینی سر آن سفره که من راهم نیست
پیش آن نام که در خاطر آگاهم نیست
دامن و تور بپوشی از یاس
دامن و تور بپوشی از یاس
بنشینی تا صبح... و بخندی تا گل
نکند اخم به ابرو بکنی
یاد من تا شنوی در گوشت
نکند دور بریزی همه شکلکها را
همه صورتها را
همهی نامه و پیغام و پیامکها را
من در این آینه اندیشیدم
نکند آینه هم ساده نگارد ما را
بفریبد من بی عاقبت رسوا را
و بگوید بر عکس:
روی او هم چون تو
خسته و بی رنگ است
دل او هم تنگ است
نکند آینه هم ساده نگارد ما را
بفریبد من بی عاقبت رسوا را
و بگوید بر عکس:
روی او هم چون تو
خسته و بی رنگ است
دل او هم تنگ است
Subscribe to:
Comments (Atom)
