Sunday, June 06, 2010

یار کودکی


ای تو یار کودکی، ای رونق بُسـتان دل
ای رفیق باده و سرمستی و مسـتان دل

"طعم تلخ این حقیقت" هم نبردسـت و نبرد
خاطر و یاد تو را  این صفحه ی لرزان دل

رفتی از دیده ولی از دل نرفتی یک نظر
بر خطا خوانده سیاوش قصه ی پیمان دل

می بسی بسیارخوردم بی تو از هر رنگ و سان
آن همه هیچ و فقط یک جرعه با تو جان دل

از هنر بردی سخن، خاکم به زیر پای تو
یاد گیتار تو و صوت تو و الحان دل

فرصت هجر و فراق آخر به آخر می رسـد
عاقبت  بینی  چو  من  وصــل  دل   و   یاران  دل


به دوست عزیزم کیا

Friday, April 16, 2010

به کودکی که می آید


با تو می گویم سخن ای نامده دنیای من
چون پدر با تو سخن گوید شنو آوای من

راه دل پر پیچ و خم باشد چو گیسوی نگار
گویمت، شاید گذاری پا به جای پای من

هردمی نزدیک تر گردی به روز زندگی
هرنفس کم می شود از وقت هوی و های من  

نیست آگاهی زغیبم، نیست صد افسوس و آه
کی صدای گریه ات برهم زند شبهای من

روز لبخند رضای مادرت را دیدنم
روز محشر بر من است، آن محشر کبرای من

سنگ خارا مادرت در سینه دارد، سرد و سخت
شیر از خارا نجوشد تشنه ی جویای من

نیم در پشت من و نیم دگر در بطن او
نیست امیدم به وصلت تکه ی تنهای من

مادر نامهربانت را به خوابش آی و گو:
"از پدر خوابش ربودی مادر فردای من"