Saturday, December 31, 2011

در راه

این عمر من ارچه نه بلند است و نه پربار
انبوه سفر کردم و دیدم  بس و بسیار

هر راه نه زیباست به سبزی و لب جوی
هر شهر نه آباد، به ابنیه و اشجار

زیباست همان راه و گذرگاه که امن است
آباد همان شهر که برجاست به احرار

Saturday, December 24, 2011

جوی روان

شعر من جوی روانیست که می خشکد گاه
فصل باران نشد و کاغذ من بی ماهیست

ابر عشقی اگرم نیست چه باک از فردا
ابر دل تا سر طغیان غزل ژاله گریست

Monday, November 07, 2011

دودمان نشاط

در انتهای فلات تردید
سرزمین بزرگیست
به وسعت عطش قلبی تنها
و شاهزاده ای مغرور
که به یک لبخند اغوا می شود

افسوس!
دوشیزگان خیالباف نمی دانند
که زیر گنبد طلایی شهرشان
گاههایی هست
که تمام معیارهای شهبانو بودن
در نگاهی پر مهر خلاصه است

زمان های که
هراس انقراض دودمان نشاط
بر دانستن آداب دشوار نوشیدن از ساغر، چیرگی می یابد

Saturday, September 24, 2011

به سوی گلیز

خسته ام
از این گوی آتشین
و نظم چرخنده ای که هر صبح
ما را به آغازی نو می خواند

من به اندازه ی بیست سال نوری از حیات بیزارم

من ستاره ای مهربان تر می خواهم
با زمینی که بی سرگیجه، دورش بخرامد

خانه ای می خواهم بر لبه ی مرزی تاریک
تا هرگاه هوس روزم بود
چند قدم اراده، شبم را صبح روشن کند

من این خطر خواهم کرد
که صدها هزار سال دیگر شاید
ببینم رنگ آنجا هم آبی نیست
و گرانشی حکمفرماست
که حتی رویا را بر زمین می کوبد

من این خطر خواهم کرد

Sunday, September 18, 2011

سرّ سربسته

ای بزرگا، به دلش، دل به ره خود دادم
منزلت نیست اگر بر سر راهش، خاموش

سخنش قصه ی شیرین و دل فرهاد است
تو شنیدی اگرش سوگ سیاوش، خاموش

من ز مُشک تن آهوش چه دیوانه شدم
تو اگر نافه نمی دانی و بارش، خاموش

دیده ام در نظرش خرّمی باغ برین
تو اگر دوزخ داغ و دَم آتش، خاموش

من در آن لب همه الفاظ محبت دیدم
تو که دیدی فقط آن سرخی نارش، خاموش

غم سبزش به دهان همه کس شیرین نیست
تو که گرگی و دریدن همه کارش، خاموش

سرّ سربسته میان من و یار است و خدا
چون نداری به یقین غیب و نهانش، خاموش

بر زبان نکته نران گیرم اگر حقی هست
هر سخن جایی و هر نکته مکانش، خاموش

من اگر مستم و مجنون تو برو خود را باش
واگذار این دل دیوانه و یارش، خاموش


Friday, September 02, 2011

منزل نو

بُرده ام خانه کمی دور عزیز
این نشانی، تو به دفتر بنویس:

از شهید عاشقکیش

به خیابان جفا می آیی...
...معبر پر خم و ناهمواریست

بعد از آن می گردی
دور میدان جنون
که میانش پیداست
پیکر سنگی مردی که کنون
سینه ی خالی آن لانه ی مرغان شده است

از پل خاطره ها بگذر و تا یاد بیا
نبش کوی پردیس
که شده جنتِ هفت

دکه ای هست پر از میخکِ تقدیم و سکوت
تو کنارش حتماً
گذری خواهی دید...
نام آن سابق و اکنون هیچ است

وارد غربت بُستان که شدی
خانه ام نزدیک است
وسط جنگل حکاکی سنگ
بوته ی تنهائیست
بُرده از خاک وجودم نعمت

نام من چند صباحیست که شمشاد شده
دل من از مَکِش خون کثیف
فارغ و راحت و آزاد شده

Friday, August 19, 2011

ماهِ گردِ من

نیمه گمگشته من نیم نیست
ماه گرد است و ز ابرش بیم نیست

شکل او کامل خدا بنگاشته است
غیر پرگارش ره ترسیم نیست

شاه زیبا چهرگان عالم است
چهره اش نقاشی و ترمیم نیست

چشمه ی اشکش پر از عشق زلال
جای حرص و کینه ی بدخیم نیست

خلق و کردارش بهار خرم است
فصل سبزش تابع تقویم نیست

هرکه گفت و هرچه گفت از هرکجا
جز به عقلش عامل تصمیم نیست

خون سرخش شهد چسبانِ وفاست
قلب او جز با منَش تقسیم نیست

سرو بالا قامت است و استوار
پیچک پیچنده و تسلیم نیست

بنده ی بزم است و مِی پیمودن است
برده ی سنگ و طلا و سیم نیست

هست یارم او، شریک و سرورم
کار من جز شکر و جز تکریم نیست

از چه این شأن مبارک دارد او
کار غیب است و مرا تفهیم نیست

Friday, August 12, 2011

شادخواری

نشستم شب به ساحل بندری را
سبویی بُردم و هم ساغری را

زدم جامی به یاد موج دریا
زدم با یاد دلبر دیگری را

دگر جرعه درون آب بُردم
سلامت ماهی و حوت و پری را

نسیمم داد پیغامی ز دریا
که نوشَت هر قدح تا میبَری را


Me volvió loco vino rojizo
Es el fuego, pero sé que morirá

سبو از مِی، دل از اندوه خالی
به آب افکندم هر بد باوری را

سبک بار آمدم چون سوی منزل
نوشتم بر شن این پند دری را:

لب جانان، لب جام و لب جوی
مبر از یاد، رسم خوش سری را

سه منکر بر پَلشتی ها بیافزای
فغان، نومیدی و غم پروری را